شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سوتِ پایان

 

 ـــــ بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو رفته. مراقب باشید! ـــــ

کارآگاه لوکی فقط به کار فکر می‌کند؛ به سر درآوردن از کارِ آدم‌هایی که پا روی قانون می‌گذارند و همین چیزها است که او را متخصّص حل کردنِ پرونده‌هایی کرده که ظاهراً هیچ پلیسِ دیگری در آن اداره نمی‌تواند از پس‌شان بربیاید. امّا زیاد فکر کردن به کار نتیجه‌ی دیگری هم داشته؛ تیک‌های عصبیِ تقریباً همیشگی‌اش که دست از سرش برنمی‌دارند. درست معلوم نیست این پلک زدن‌های مداوم با سر درآوردن از چیزی و کشفِ نشانه‌ای در صحنه از راه می‌رسند یا وقتی فکر می‌کند و می‌بیند جوابی برای سؤال‌های مکرّرش ندارد؛ آن‌قدر که وقتی عصبانی می‌شود و می‌بیند متّهمی که بازداشت شده سرگرم کشیدنِ نقشه‌ی یک مارپیچ/ هزارتو است، روی قواعد همیشگیِ پلیس پا می‌گذارد و درِ اتاقِ بازجویی را باز می‌کند و او را زیرِ مشت و لگد می‌گیرد و تا پلیس‌های دیگر از راه برسند و پلیس و متّهم را از هم سوا کنند، متّهم هفت‌تیرِ کارآگاه را برداشته و درست جلو چشم آن‌ها لوله‌ی هفت‌تیر را توی دهنش می‌گذارد و خودش را خلاص می‌کند.

بعید است چیزی به اندازه‌ی این خودکشی کارآگاه لوکی را عصبانی کرده باشد؛ چون تازه خودش را آماده‌ی شنیدنِ حرف‌های متّهمی کرده بوده که با دقّت داشته چند نقشه‌ی مارپیچ/ هزارتو را روی کاغذ می‌کشیده و این مارپیچ/ هزارتو شباهتِ غریبی به گردن‌بندِ مردِ مُرده‌ای دارد که کارآگاه لوکی جنازه‌اش را در زیرزمین خانه‌ی کشیش دان پیدا کرده؛ جنازه‌ای که پدرِ روحانی پاتریک دان در بازجوییِ رسمی می‌گوید متعلّق به مردی است که سال‌ها پیش برای اعتراف پیش او آمده بوده و گفته بوده شانزده بچّه را دزدیده و کشته و از کارش هم پشیمان نیست و کشته شدن کم‌‌ترین تقاصی است که این مرد می‌بایست پس می‌داده و تازه وقتی کارآگاه لوکی دوباره به خانه‌ی متّهم گم‌شده‌اش الکس جونز می‌رود تا زن‌عموی پسرکِ نیمه‌مجنون را ببیند چشمش به قابِ عکسی می‌افتد که در اوّلین دیدار از این خانه هم آن‌ را دیده؛ عکسی از عمویی که سال‌ها پیش یک روز از خانه بیرون زده و دیگر برنگشته و گردن‌بندی که از گردنش آویزان است دقیقاً همان گردن‌بندی است که جنازه‌ی مردِ مُرده‌ی زیرزمینِ پدرْ دان به گردن دارد و دقیقاً همان مارپیچ/ هزارتویی است که متّهم موردِ نظر پیش از آن‌که گلوله‌ای توی دهنش شلیک کند با جدّیت داشته روی کاغذ می‌کشیده و تازه همان لحظه است که می‌فهمد در این چند روز دخترهای گم‌شده‌ی دو خانواده کجا بوده‌اند و می‌فهمد همه‌ی آن پرونده‌های گم شدنِ بچّه‌ها در طولِ این سال‌ها ریشه در کجا دارند.

همین چیزها است که کارآگاه لوکی را درستِ مثلِ کلر دُوِر به یکی از دو شخصیتِ اصلی زندانی‌ها تبدیل می‌کند. مهم نیست که فیلم با کِلر دُور و پسرش شروع می‌شود که رفته‌اند برای روز شکرگزاری آهو شکار کنند و بعد برای خوردن این گوشت راهی خانه‌ی آقا و خانم برچ شوند که سال‌ها است گوشت خوردن را از فهرست علاقه‌های زندگی‌شان حذف کرده‌اند. مهم این است که کلر دُور انگار نیمه‌ی دیگر شخصیتِ کارآگاه لوکی است و اصلاً جدل‌های بی‌پایان‌شان خبر از این می‌دهد که رابطه‌ی این دو از جنسِ باقی رابطه‌ها نیست و دست‌آخر جایی به یک‌دیگر می‌رسند؛ جایی که کلر دُور در گودالی که پیرزن کنده افتاده و لابد زخمش را محکم بسته که از پا درنیاید و مدام در سوتِ دخترش آنا می‌دمد؛ به امیدِ این‌که یکی صدای این سوت را بشوند و ماشین کهنه را از روی تخته‌ای که روی گودال انداخته‌اند بردارد و جانش را نجات دهد. مهم‌ترین تفاوتِ کلر دُور با کارآگاه لوکی این است که پدرِ دخترِ گم‌شده‌ای اعتقادی به قانون و صبر و طی کردنِ مسیرِ قانونی ندارد؛ باید راهی برای اجرای عدالت پیدا کرد و فرصت را از دست نداد؛ چون مجرمْ گناه‌کار است و گناه‌کار را باید مجازات کرد.

امّا چیزی که کارآگاه لوکی درباره‌ی کلر دُور نمی‌داند این است که او در خلوتش مدام دعا می‌خواند و از خدا طلبِ مغفرت می‌کند؛ اصلاً همین‌که سال‌ها است لب به الکل نزده و خودش را پاک نگه داشته نشانی از این است که نمی‌خواهد راهِ گذشته را برود؛ ولی ناپدید شدنِ ناگهانی دخترش او را حسابی به هم ریخته و دوباره چاره‌ای جز این ندیده که به بطری‌های رنگ‌ووارنگ پناه ببرد و اُمّ‌الخبائث را طوری سر بکشد که همه‌ی وجودش گُر بگیرد و تلخی‌اش او را از زندگیِ روزمرّه جدا کند. با این‌همه کارآگاه لوکی دست‌کم از این پناه بردنِ دوباره‌ی او به الکل خبر دارد و با چشم‌های خودش دیده که چگونه دارد خودش را از پا درمی‌آورد؛ هر چند پیش خودش فکر نمی‌کند که پناه بردنِ خودش به کار هم چیزی است از جنس همین پناه‌گاهِ موقّتِ کلر و شاید اصلاً برای همین است که چیزی درباره‌ی زندگی کارآگاه لوکی نمی‌دانیم؛ جز این‌که در مکالمه‌ی پلیسی دیگر با او می‌فهمیم که نه زن دارد و نه بچّه و توصیه‌ی حکیمانه‌ی آن پلیس هم این است که بهتر است زودتر دست به کار شود و خانواده‌ای تشکیل دهد؛ امّا مردی که در مواجهه با سخت‌ترین پرونده‌ی زندگی‌اش از کوره در رفته و متّهمِ بازداشت شده را زیرِ مشت و لگد گرفته و ناخواسته فرصتی فراهم کرده که او دست به خودکشی بزند چگونه می‌تواند از پسِ اداره‌ی یک زندگی بربیاید؟

آخرین صحنه‌ی فیلم ظاهراً همه‌چیز را درباره‌ی آینده‌ی کارآگاه لوکی می‌گوید. کارگران اسباب و وسایل‌شان را جمع می‌کنند که از خانه بیرون بزنند. هوا آن‌قدر سرد شده که زمین یخ زده. همه می‌روند و چراغ‌ها را خاموش می‌کنند. فقط کارآگاه لوکی است که مانده. تنها. غرق در سکوت و لابد در فکرِ این‌که کلر دُور کجا رفته و چرا خودش را مخفی کرده؛ بدون این‌که بداند کلر دُور بخت‌برگشته کمی آن‌طرف‌تر چند متر زیر زمین در سوتِ دخترش می‌دمد و فقط کارآگاه لوکی است که صدای سوت را می‌شنود بدون این‌که بداند این صدا دقیقاً از کجا می‌آید؛ بدونِ این‌که بداند این سوتِ پایانِ زندگی کلر دُور است؛ مردی که در کشفِ هویّتِ آدم‌رباها خیلی اشتباه نکرده بود و حالا معلوم نیست که چند ساعت دیگر می‌تواند در آن سرما سوت بزند. چیزی به پایانِ کارش نمانده و این تقریباً همان چیزی است که آخرین بار به الکس جونزِ زندانی گفته بود.

زندانی‌ها؛ ساخته‌ی دنیس ویلنو


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢