شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زندگي در ترومپت …



وقتي ديديد يواش يواش مي خواهيد دختري را براي هميشه در بغل داشته باشيد ، بدونيد كه وقت ش رسيده كه جا خالي كنيد . من درسي ندارم به شما بدم ؛‌ اما اين رو از من داشته باشيد : عشق دروغ نيست . چيز وحشت آوري نيست . به خلاف آن چه مي گويند به فيلم هاي ترسناك هم شباهتي نداره ، حقيقت داره . قشنگ غرق تون مي كنه ...
« خداحافظ گاري كوپر » را به خاطر همين چيزها دوست دارم ؛ به خاطر همين جمله هاي درخشان و همه ي آن چيزهاي خوبي كه يك جا جمع شده ند . يك چيز غريب در همه ي كتاب هست كه مرا مي كشاند طرف خودش . يك چيز غريب كه مي تواند احساس باشد و آدم را بكشاند به احساساتي شدن و اين هم اصلا بد نيست ، چون گاهي لازم ست كه آدم احساساتي شود . « خداحافظ گاري كوپر » براي من اما فقط اين نيست ؛ همين يك اسكي باز امريكا را ول مي كند و پناه مي برد به كوه هاي پر از برف سوئيس ، كلي ارزش دارد . خيلي سخت ست آدم همه ي چيزهايي كه دارد و هستند را ول كند و برود . اين ول كردن يك جور فرار هم هست ؛ يك جور فرار از روزمرگي و ساختن يك معبد شخصي يا دست كم يك مكان خيلي خصوصي براي تنهايي . براي همين ست كه « لني » كاري به چيزهايي كه زير ارتفاع دو هزار متر هستند ندارد و فقط آن بالاها براي ش مهم ست . يك جايي از كتاب « لني » رو مي كند به رفقاي ش و مي گويد كه آن پايين ، توي ژنو ، روي شش هزار دلار تف انداخته ، چون خيلي خطرناك بوده . بعد در جواب آن رفيق كه مي پرسد مگر پاي پليس در كار بوده ، مي گويد پاي يك دختر در كار بوده و نزديك بوده گرفتار شود و براي دختره از خير ساردين بگذرد . « لني » دوباره توضيح مي دهد كه ديده اگر يك خرده ي ديگر پهلوش بماند زندگي براي ش ارزش پيدا مي كند و گلوي ش داشته جدي پيش ش گير مي كرده . « لني » البته آدم غريبي ست ، « خداحافظ گاري كوپر » هم يك داستان غريب ست ، اما واقعيت اين ست كه همه ي ما يك زماني مثل « لني » بوده ييم و نزديك بوده زندگي براي مان ارزش پيدا كند . وقتي ديشب داشتم اين حرف ها براي دوستي كه داشت از خير ساردين مي گذشت تعريف مي كردم ، ديدم او فقط وقتي اسم دختره مي آيد حواس ش جمع ست و باقي اوقات اين جوري نيست . موقع خداحافظي براي ش گفتم كه سرآخر وقتي « لني » دل مي بندد و گلوي ش جدي گير مي كند ، چيزهايي درباره ي « چارلي پاركر » و ترومپت ش مي گويد . اين كه او وقتي توي ترومپت ش مي دميده ، مثل اين بوده كه چيزي مي خواسته بيفته ، چيزي باز مي شده و چيزي توي ش بوده و پوك نبوده . دست آخر اما « لني » مي گويد آدم كه نمي تونه توي يه ترومپت زندگي كنه . مي فهمي ؟
زندگي توي يك ترومپت واقعا كار مشكلي ست !

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :