شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چهار فیلم از فیلم‌های روز دوّم جشنواره

 قصّه‌ها [رخشان بنی‌اعتماد]


رخشان بنی‌اعتماد می‌گوید قصّه‌هایش نتیجه‌ی یک دوره تحریم خودخواسته‌ است؛ دوره‌ای که بعد از ساخت خون‌بازی شروع شده و تصمیم گرفته تا چند سال فیلمی نسازد؛ دست‌کم تا وقتی که حس کند اوضاع دارد بهتر می‌شود و ظاهراً دو سال پیش به این نتیجه رسیده و به‌کمک گروهی که قبول کرده‌اند در این فیلم همکارش باشند فیلمی را ساخته که بعد از دو سال بالاخره روی پرده‌ی سینماها رفته؛ فیلمی که اگر تماشاگرش رخشان بنی‌اعتماد را نشناسد خیال می‌کند دارد آخرین ساخته‌ی فیلم‌سازی در آستانه‌ی بازنشستگی را می‌بیند؛ فیلم‌سازی که فکر کرده آخرین فیلمش می‌تواند چکیده‌ی فیلم‌های قبلی‌اش باشد و درست به همین دلیل شخصیت‌های اصلی و فرعی فیلم‌های قبل را دوباره وارد داستانی تازه کرده؛ داستانی که ادامه‌ی داستان‌های قبلی است و اگر تماشاگر داستان این شخصیت‌ها را نداند یا اسم‌شان را به یاد نیاورد شاید همه‌چیز برایش آشنا نباشد و این شخصیت‌ها از خارج از محدوده تا نرگس و روسری‌آبی و زیر پوستِ شهر و خون‌بازی پا به این داستان تازه گذاشته‌اند که در تهران دو سال پیش می‌گذرد؛ تهرانی که بی‌نهایت سیاه‌تر از دوره‌ی آن‌هاست و با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شوند که بی‌نهایت تلخ‌تر از آدم‌های آن دوره‌اند و این مواجهه با تلخی و تیرگی روزگار دقیقاً همان چیزی‌ست که بنی‌اعتماد می‌خواسته در فیلمش حضور داشته باشد؛ حتّا به قیمت این‌که قصّه‌ها یکی از نقطه‌های عطف کارنامه‌ی فیلم‌سازی‌اش نباشد. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

زندگی جای دیگری است [منوچهر هادی]


سرگذشت بهیار جوانی که تومور مغزی دارد و همین مواجهه با مرگ انسانیت را در وجودش بیدار می‌کند که دست‌آخر گناهِ نکرده‌ی شوهر دوّم همسر سابقش را گردن بگیرد و روانه‌ی زندان شود اصلاً نشانی از تراژدی ندارد؛ همان‌طور که هیچ ربطی به رمان میلان کوندرا ندارد و دست‌کم پنجاه سال دیر ساخته شده وگرنه می‌شد تصوّر کرد که اگر نیم‌قرن پیش از این کارگردانی ایرانی خیال ساختن این فیلم به سرش می‌زد حتماً مرحوم فردین را برای بازی در نقش اصلی انتخاب می‌کرد تا چیزی که به مرام و معرفت مرد ایرانی مشهور است آشکارا به چشم تماشاگران بیاید و دست‌آخر از این‌همه انسانیت قطره‌ی اشکی هم گوشه‌ی چشم‌مان بنشیند ولی حالا که نیم‌قرن دیرتر این ایده به ذهن کارگردان رسیده و بازیگر دیگری این نقش را بازی کرده باید داستان به شیوه‌ی تازه‌ای روایت می‌شد و این‌قدر تکراری و پیش‌پاافتاده روایت نمی‌شد که خیلی از صحنه‌هایش به‌جای اشک‌آور بودن خنده‌آور باشند و درست به این دلیل که چنین اتّفاقی نیفتاده به‌نظر می‌رسد داستان بهیارِ در آستانه‌ی مرگ و پرستار جوان بچه‌هایش که صیغه‌ی او شده و ادّعا می‌کند از پدر بچّه‌ها باردار است و باقی چیزها شباهت تمام‌وکمالی به فیلمفارسی‌های نیم‌قرن پیش دارد و چیزی بدتر از این نیست که کارگردانی هم‌دوره‌ی ما ایده‌هایی هم‌دوره‌ی کارگردان‌های نیم‌قرن پیش داشته باشد و از زمانه‌ی خودش عقب‌تر حرکت کند. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش نمی‌ارزد.

مردن به وقت شهریور [هاتف علیمردانی]


فیلم ساختن درباره‌ی نسلی که اواخر دهه‌ی ۱۳۶۰ و اوایل دهه‌ی ۱۳۷۰ ساخته شده به خودی خود کار بدی نیست و اتفّاقاً کار خوبی است اگر کارگردان با دقّت و ذکاوتْ تفاوتِ نسل‌ها را به تماشا بگذارد و تماشاگرش را به فکر وادارد ولی اگر قرار باشد از همان ابتدای کار با داستانی سروکار داشته باشیم که شخصیت‌هایش بی‌نهایت عصبی و بی‌نهایت خودخواه و بی‌نهایت بی‌فکر و بی‌نهایت خلاف‌کار و بی‌نهایت بی‌اخلاقند و منفعت شخصی را به همه‌چیز ترجیح می‌دهند و دست به هر کاری که می‌زنند گند بالا می‌آورند و همه‌ی کاری که می‌کنند خالی‌بندی و خالی کردن جیب دوستان و کلاه گذاشتن سر دیگران است و تازه این کارها را هم به مسخره‌ترین شکل ممکن می‌کنند آن‌وقت باید از خودمان بپرسیم که چی؟ که اصلاً قرار است چه اتّفاقی بیفتد وقتی با چنین آدم‌هایی طرفیم و چرا کارگردان فکر کرده چند قطعه‌ی رپ و هیپ‌هاپ و ترانه‌ی برو بروی آرش و چیزهایی مثل این می‌تواند نشان‌دهنده‌ی هویّت یک نسل باشد؟ فکر کردن به این چیزها هم به خودی خود کار بدی نیست و اتّفاقاً کار خوبی است اگر کارگردان از اوّل ایده‌ی کاملی برای فیلم داشته باشد وگرنه با تماشای فیلم و تاب آوردن همه‌ی بی‌مزگی‌ها و شوخی‌های بی‌مایه‌ی ام. جی به این نتیجه می‌رسیم که کاش وقت‌مان را صرف تماشای فیلم دیگری کرده بودیم یا اصلاً کتاب می‌خواندیم و حس نمی‌کردیم وقت‌مان تلف شده است. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش نمی‌ارزد.

ملبورن [نیما جاویدی]


پنهان‌کاری و دروغ یا دست‌کم راست نگفتن و همه‌ی حقیقت را به زبان نیاوردن ظاهراً مهم‌ترین خصیصه‌ی طبقه‌ی متوسّط تهرانی‌هاست یا دست‌کم این نتیجه‌ای‌ست که بعد از تماشای فیلم‌های دوره‌ی دوّم فرهادی گرفته‌ایم و ظاهراً همه‌ی کارگردان‌هایی که بعد از فرهادی خواسته‌اند درباره‌ی طبقه‌ی متوسّط تهرانی‌ها فیلم بسازند فقط به این دو خصیصه پای‌بند بوده‌اند و چیز تازه‌تری به ذهن‌شان نرسیده و از همان راهی حرکت کرده‌اند که فرهادی در فیلم‌هایش رفته و داستان را به شیوه‌ی او روایت کرده‌اند امّا ظاهراً هیچ‌کس نتوانسته در این مدّت فیلمی فرهادی‌وار بسازد و نتیجه‌ی کارشان معمولاً تکراری و ای‌بسا حوصله‌سربَر شده؛ مثل چند فیلمی که پیش از این همه‌ی منتقدان از شباهت‌شان به فیلم‌های فرهادی گفته‌اند و ملبورنِ نیما جاویدی هم یکی از این فیلم‌هاست که البته فیلم‌نامه‌ی منسجم‌تری دارد و داستان را کامل‌تر و بهتر از نمونه‌های قبلی روایت کرده و داستان زن و شوهر جوانی در تهران که در آستانه‌ی پرواز به ملبورن گرفتار مسئله‌ای می‌شوند که می‌تواند زندگی‌شان را به خطر بیندازد و سفر ملبورن را هم لغو کند و آینده‌شان را تهدید کند نسبتاً جذّاب است و بعد از همه‌ی بحث و جدل‌های زن‌وشوهری و همه‌ی صحنه‌سازی‌هایی که پیش دوست و آشنا و خانواده می‌کنند دست در دست هم نقشه‌ای می‌کشند که مصداق خرده‌جنایت‌های زن‌وشوهری‌ست و با این‌که می‌دانند کارشان اشتباه است جوری وانمود می‌کنند که انگار چاره‌ای جز این ندارند و هر کار دیگری می‌تواند زندگی‌شان را به خطر بیندازد. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢