شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک فیلم از فیلم‌های روز چهارم جشنواره

متروپُل [مسعود کیمیایی]


مسعود کیمیایی صاحب دنیایی شخصی‌ست و در دنیای شخصی‌اش آدم‌ها طوری حرف می‌زنند و رفتار می‌کنند که شباهتی به حرف زدن و رفتار آدم‌ها در دنیای واقعی ندارد. برای روبه‌روشدن با فیلم‌های کیمیایی می‌شود قواعد دنیای او را پذیرفت و با همه‌ی آن چیزی که در سرزمین شخصی‌اش می‌گذرد کنار آمد و آن‌وقت کسی از خودش نمی‌پرسد که چرا یکی از شخصیت‌های فیلم کاری را می‌کند که در واقعیت کسی دست به آن کار نمی‌زند و کسی از دیگری سؤال نمی‌کند که چرا آدم‌های فیلم‌هایش گاهی در لحظه‌ی مرگ به اندازه‌ی همه‌ی عمر حرف می‌زنند. امّا اگر کسی به صرافتِ پرسیدن چنین سؤال‌هایی بیفتد قاعدتاً داستان شکل دیگری می‌گیرد؛ همان‌طور که در همه‌ی این سال‌ها مسعود کیمیایی فیلم خودش را ساخته و منتقدان نقدهای خودشان را نوشته‌اند و نه کیمیایی توانسته نظر منتقدان را عوض کند و نه منتقدان دست از سؤال‌های بی‌جواب‌شان برداشته‌اند. گفته‌ بودند که در متروپُل به‌جای مردِ زخم‌خورده که شمایل مشهور سینمای کیمیایی‌ست با زنی زخم‌خورده طرفیم که به یک سالنِ سینمای سابق که حالا باشگاه بیلیارد شده پناه می‌برد. اشتباه هم نگفته بودند چون این‌بار سه مرد و یک زن حاضر در این سینمای سابق و سالن بیلیارد فعلی از زنی که نیمه‌شب زخم‌خورده و خونین مهمان‌شان شده دفاع می‌کنند؛ آن‌هم با چوب‌های بیلیارد و البته همه‌ی داستان یک ماجرای زنانه است؛ داستان زنی که ظاهراً به خون هووی جوان‌ترش تشنه است چون همسر متوفّایش از این هووی جوان صاحب فرزند شده و خلاصه داستان حسادت زنانه است که مردها را در سطح شهر به تکاپو انداخته که از این نمد کلاهی برای خود ببافند و پولی به جیب بزنند و قاعدتاً اگر کسی به صرافت پرسیدن سؤال‌هایی درباره‌ی فیلم نیفتد احتمالاً راضی از سالن سینما بیرون می‌رود ولی اگر با دیدن صحنه‌ی دوئل دو زنِ آقای ماندگاری ـــ فخر النساء و خاتون ـــ از خودش بپرسد که چرا در زمانه‌ی تلفن و اینترنت آن‌ها هم‌دیگر را ندیده‌اند و چرا فخر النساء مدام با توپ و تشر می‌گوید که می‌خواهد این زنیکه را ببیند و باید او را به اسارت بگیرند و پیشش بیاورند؟ یا چرا در این دوئل بعد از چند ردوبدل شدن چند جمله انگار باهم دوست می‌شوند یا دست‌کم مهربان می‌شوند؛ آن‌قدر که فخر النساء اسم پسر همسر مرحومش را می‌پرسد و خاتون می‌گوید دست‌بوس شماست. شاید سؤال‌های دیگری هم از خودش بپرسد؛ مثلاً این‌که مردان خلاف‌کار از کجا فهمیدند که خاتون به سینما متروپُل پناه برده؟ حتماً سؤال‌های دیگری هم دارد که از خودش یا کسی دیگر بپرسد، ولی این دنیای شخصی کیمیایی‌ست؛ دنیایی که وقتی یکی از دو مرد بیلیاردباز در سینما به خاتون می‌گوید خیلی خوب است که به سینما پناه آورده، به‌نظر می‌رسد همه‌ی چیزی که کارگردان دلش می‌خواسته بگوید همین جمله است درباره‌ی سینما و درباره‌ی این سینمای لاله‌زارِ سال‌های دور و در و دیوار این سینما پُر از اعلان و دیوارکوب فیلم‌های وسترن امریکایی‌ست؛ وسترن‌هایی که فیلم‌های محبوب کیمیایی هستند؛ فیلم‌های عمرش شاید. نتیجه‌ی کار؟ همه‌چیز بستگی دارد به شما و سلیقه‌ی شما.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢