شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سه فیلم از فیلم‌های روز ششم جشنواره

پنجاه قدم آخر [کیومرث پوراحمد]


نیم ساعتِ اوّل فیلم منطقی به‌نظر می‌رسید؛ بی‌اعتنا به چیزهایی مثل نسکافه‌‌های نستله با ظاهر امروزی و چیزهایی از این دست که طبیعی‌ست نشود دقیقاً نسخه‌ی قدیمیِ دهه‌ی ۱۳۶۰‌شان را پیدا کرد. نه این‌که آن نیم ساعتِ اوّل حیرت‌انگیز از کار درآمده باشد ولی تماشاگرش را دست‌کم نمی‌گرفت و همین ظاهراً کفایت می‌کرد اگر همه‌چیز همان‌طور ادامه پیدا می‌کرد و آقای مهندس هرمز ــ متخصص برق و الکتریک ــ ناگهان دچار کشف و شهود نمی‌شد و در رودخانه نمی‌رقصید؛ آن‌هم بی‌آن‌که یک دست جام می باشد و یک دست زلف یار و اصلاً معلوم نمی‌شد که چرا ناگهان میل رقصیدن در وجودش زنده می‌شود؟ از کجا؟ برای چی؟ که چی؟ تازه قبل از این چیزهای دیگری هم هست؛ مثلاً گلوله‌ای‌ که آقای مهندس به سینه‌ی سرباز عراقی می‌زند و بعد که عراقی در حال مرگ است هر دو به انگلیسی حرف می‌زنند و بی‌نهایت عجیب از کار درآمده؛ همین‌طور مکالمه‌ی هرمز با دختر کُرد و بیتِ نگارِ من... که دختر برای اثبات سواد و کتاب‌خوانی و چیزهایی از این دست می‌خواند. از این جاهاست که فیلم کاملاً تغییر لحن می‌دهد. تغییر مسیر و در نهایت به میان‌سالی استاد هرمز و دادا اکبر می‌رسد. شاید اگر پوراحمد به نیم ساعت اوّل فیلمش وفادار می‌ماند و همان راه را می‌رفت پنجاه قدم آخر را می‌شد فیلمی دیدنی محسوب کرد ولی حیف که با دست‌های خودش همه‌چیز را ویران کرده. فیلم‌نامه ویران‌تر از آن است که بشود از رویش فیلمی قابل قبول ساخت. نتیجه‌ی کار؟ واقعاً معلوم نیست؟ 

همه‌چیز برای فروش [امیر ثقفی]


فیلم دوّم کارگردان جوانی که می‌خواهد فیلم‌هایش شبیه فیلم‌های باقی کارگردان‌های ایران نباشد. ایرادی هم ندارد. اصلاً خیلی هم خوب است. ولی چه جوری باید این کار را کرد؟ امیر ثقفی کارگردان خوبی‌ست. جاه‌طلب است و قناعت نمی‌کند به راهی که دیگران می‌روند و همین چیزهاست که این فیلم را دیدنی‌تر از مرگ کسب‌وکار من است کرده؛ هرچند داستان‌های فرعی کم‌تری دارد. برای همه‌ی نماهای فیلمش زحمت کشیده. دلش می‌خواسته هر نما طوری باشد که تماشاگرش بگوید به‌به. چه خوب است این قاب. چه دیدنی‌ست این ترکیب‌بندی. همین را هم می‌‌گوید ولی ممکن است بعدش اضافه کند که چی؟ این‌همه نمای زیبا قرار است چه کار کند؟ چه سودی دارد به حال فیلم؟ به حال داستان؟ مسئله حتّا این نیست که چرا فیلم به یک سبک تصویری وفادار نیست و بین فیلم‌های جان فورد و بلا تار و آندری زویاگینتسف و ویم وندرس و نوری بیلگه جیلان و آنگلوپلوس در نوسان است؛ مسئله این است که فیلم‌نامه‌ی همه‌چیز برای فروش باید پیش از این‌که به مرحله‌ی فیلم‌برداری برسد کامل می‌شد. داستان کامل نیست. شخصیت‌های کاملی ندارد و گم شدن ناگهانیِ التفات (التی) برای آن‌که شخصیت اصلی فیلم کشتنش را به گردن بگیرد زیاد از حد معمولی است و تازه این در حالی‌ست که روزی روزگاری در آناتولی را به یاد نیاوریم و نگاه زن التفات و پلیس‌های حاضر در صحنه را به آن فیلم پیوند نزنیم. در این‌که امیر ثقفی کارگردانِ خوبی‌ست شک نکنیم ولی فیلم‌نامه‌نویس خوبی نیست؛ یا دست‌کم حالا نیست و باید برای فیلم‌های بعد فکر بهتری بکند. نتیجه‌ی کار؟ کاش فیلم‌نامه‌ی خوبی داشت.

چند متر مکعّب عشق [جمشید محمودی]


دل سپردن پسری ایرانی به دختری افغان؟ ظاهراً که داستان تازه‌ای نیست و ظاهراً بارانِ مجید مجیدی سال‌ها پیش داستان عشقی از این دست بوده. حیرانِ شالیزه عارف‌پور هم نقطه‌ی مقابل این فیلم‌هاست؛ دل‌سپردن دختری ایرانی به پسری افغان. ولی مهم نیست. مهم این است که با فیلم خوب و کاملی طرف شویم؛ فیلمی که به‌قول کارگردانش یک عاشقانه است ولی تصوّرش از عشق زیادی پیش‌پاافتاده است. حتماً تکّه‌های درخشانی دارد ولی چند تکّه‌ی درخشان که کافی نیست. همه‌ی فیلم پسرک ایرانی به دخترک افغان می‌گوید بگو دوستم داری و او نمی‌گوید. خجالت می‌کشد که بگوید و دست‌آخر که گرفتار می‌شوند و تصویر تاریک می‌شود و خیال می‌کنیم که پایانی مهیب فیلم را نجات داده تصویر دوباره روشن می‌شود و صحنه‌ی عروسی دخترک را در خیالش می‌بینیم و تازه آن‌جاست که دوستت را می‌گوید. مشکل فیلم محافظه‌کاری کارگردان است و نمونه‌ی کامل این محافظه‌کاری همین پایان‌بندی‌ست که بی‌خودی ادامه پیدا کرده وگرنه تکّه‌های درخشانش را نمی‌شود نادیده گرفت. مثلاً بعضی دیدارهای دو عاشق در کانتینر که شباهت محوی به در حال‌وهوای عشق دارد و البته فصل پیوندشان که فقط صدای خنده‌ و شادی‌شان را می‌شنویم و بعد که بیورن می‌زنند شادی‌شان را به چشم می‌بینیم. همین‌طور است صراحت لهجه‌ی فیلم در مواجهه‌ی نیروهای انتظامی با کارگران افغان و خانواده‌های‌شان که اصلاً ربطی به تصویر مهربان رسمی در رسانه‌ها ندارد. نتیجه‌ی کار؟ به‌عنوان فیلم اوّل می‌شود تماشایش کرد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢