شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چرا کسی خلاصش نمی کنه ؟


این تکه یی ست از فیلم نامه ي جویندگان که استاد جان فورد آن را ساخته و دوست و همکار عزیزم پارمیس ایزد پناه آن را ترجمه کرد و در همشهری به چاپ رسید . همین . بخوانید این تکه را !


زمين گسترده، نماي نزديك، بعدازظهر

حركت دوربين از سطح زمين؛ ردپاها روي زمين نقش بسته اند و نقش آن روي زمين خشك بياباني مشخص است، و نسيم توده خارهاي غلتان در كنار اين ردپاها را جابه جا مي كند و باد شن ها و سنگريزه ها از زمين كنده و كم كم جاي پاها را از زمين محو مي كند، دوربين مسير اين باد و محو شدن نقش هاي برجا مانده زمين خشك را دنبال مي كند.

زمين خشك و گسترده، نماي دور لانگ شات بعدازظهر

سواري را مي بينيم.پشت به دوربين اندك اندك در راهي طولاني به سوي خانه اي بزرگ در مزرعه اي وسيع پيش مي رود، ملكي كه چند طويله و انبار در كنار آن ديده مي شود.

زمين خشك وسيع، مديوم شات در حال حركت بعدازظهر

دوربين روي سوار تنها متمركز است و كم كم به اين سوار نزديك مي شود.او «اتان ادواردز» است.مردي به سختي همين سرزمين، بر اسب مي تازد.او مردي است حدوداً چهل ساله، با ظاهري غبارآلود، با چهره اي خسته و اندكي ته ريش.

خاك و غبار بر اجزاي صورت چروكيده اش و بر لباس سواري اش نشسته است.او يك كت بلند بر تن كرده كه وصله هايي چرمين بر آرنج آن، با شلختگي و بي حوصلگي تمام دوخته شده است.شلوار آبي كمرنگ با خط و نوار زرد رنگي كه نشانه يانكي هاست بر تن دارد.زين چرمين مكزيكي بر اسب و پانچو تگزاسي بر پشت اسب قرار دارد، او همچنان به پيش مي تازد و سوار و اسب در قاب دوربين مشخص تر مي نمايد.بعد از چند ثانيه تصوير سوار تنها محو شده و دوربين جزئيات ديگري را به نمايش مي گذارد.شمشير، زين چرمين، روپوش پشمي و پانچوي مكزيكي در تصوير جلوه گر مي شود و نيام شمشير كه پارچه ابريشمي خاكستري رنگي به دور آن پيچيده شده است.

اسب و سوار به مزرعه نزديك تر مي شوند و سگي كه پارس مي كند در گوشه تصوير مشخص تر مي شود.

حياط ملك ادوارد، دبي در نماي نزديك و نيم روز

دبي با چشماني خيره منتظر سوار است و به او نگاه مي كند، سگ كوچك نيز او را ديده و بلندتر پارس مي كند و از ديدن سوار بسيار هيجان زده است.دبي با عجله سگ را از زمين بلند مي كند، و سگ در آغوش او كز مي كند.دبي دختري 11 ساله است با صورتي شيرين و دلنشين كه در ياد مي ماند.

حياط، نماي نزديك، دبي

در اين نما چهره دبي را بيش از هر چيز مورد توجه قرار مي دهيم چرا كه بايد به جزئيات اين چهره به يادماندني بيشتر بپردازيم تا تماشاگر در صحنه هاي مربوط به چند سال آينده اين خصوصيات را به ياد آورد.رنگ چشمانش، كشيدگي زيباي بيني اش و انگشتانش جزئياتي است كه بيش از هر چيز در اين نما به تصوير كشيده مي شود.

نماي ملك ادوارد، آرون، هنگام غروب

خانه اي است ساخته شده از خشت و گل با سقفي از كلوخ و گياه، با پنجره هايي كه در دل ديوار جاي گرفته است.با ايواني كوچك و مهتابي هايي كه در ديوار روبه رويي قرار گرفته است·در اين هنگام «آرون ادواردز» جلوي در ظاهر مي شود، و نگاهش به سوي سوار تنها خيره مي شود.او جلوتر مي آيد و نگاهش كنجكاو اما بي هيچ هراس و دلهره اي به سمت سوار ثابت مي ماند.آرون مردي لاغراندام است كه اندكي خسته مي نمايد و در مقايسه با سوار كمي مسن تر و موقرتر به نظر مي رسد وقتي او در حال بررسي و احتمالاً شناخت سوار است، دختر بزرگترش لوسي از در بيرون مي آيد و پشت او مي ايستد.لوسي دختري است 16 تا 18 ساله، با چهره اي ظريف و دلنشين، او كاسه بزرگي حاوي خمير در دست دارد، و به خاطر حضور غريبه در راه مزرعه و كنجكاوي، كار خود ـ يعني مخلوط كردن خمير مايه درون كاسه ـ را فراموش كرده است.

لحظه اي بعد «مارتا ادواردز» دنبال دخترش در صحنه حاضر مي شود.مارتا با وجود سن و سالش بسيار دلپذير و دوست داشتني است، پس از گذر ساليان چندين چين و چروك در اطراف چشمانش و دهانش ديده مي شود، كار سخت، دست هايش را سخت و زمخت كرده و خستگي بر جانش نشسته است.او دستاني دارد كه گويا هرگز بيكار نمي نشينند، و هميشه در صحنه حاضر است و اكنون دست هاي زني است كه در كنجكاوي خانواده اش شريك است و مادري است كه ناخودآگاه مي داند دخترش وظيفه اش را از ياد برده كه در اين هنگام كاسه را از لوسي مي گيرد و خمير را خود مخلوط مي كند.

حياط خانه ادواردز، فول شات

در كنار خانه «بن ادواردز» 14 ساله نمايان مي شود، كه پيش بندي مردانه به تن كرده، و تخم مرغ ها را در كنار لانه جمع مي كند، او نيز متوجه سوار شده و اندكي دستپاچه شده است، هرچند سعي مي كند حالت دروني اش را مخفي كند.او خود را مشغول تخليه چوب در انبار چوب ها كرده اما نگاهش خيره به سوار مانده است.

سپس او نيز به ديگران مي پيوندد و تراشه هاي چوب را از دستانش مي تكاند.پس از «بن»، «مارتين پائولي» مقابل در انبار ديده مي شود و مزرعه را به سمت دوربين مي پيمايد.مارتين پسري حدوداً 20 ساله و چست و چالاك است.او در كار نگهداري و رام كردن حيوانات بسيار ماهر مي نمايد با موهايي صاف و مشكي و بر شانه ريخته، همچون سرخپوستان آمريكايي.او يراق و ابزار سواركاري در دست دارد، او به خانواده نگاهي مي كند تا بداند آيا آنها غريبه را شناخته اند يا نه؟ او به دنبال بن مي رود و در كنار «دبي» و سگ مي ايستد.

زمين خشك و گسترده، لانگ شات، اتان، هنگام عصر

سوار به سمت خانه مي تازد·مزرعه خانواده ادواردز، مديوم شات ـ مارتا، لوسي و آرون، هنگام عصر ناگهان مارتا با چشمان گشاده به سوار مي نگرد، پيش از آنكه آرون او را بشناسد، دستانش به سمت دهانش مي رود و نام سوار را آرام زمزمه مي كند، لحظه اي بعد آرون، نيز سوار يكه تاز را مي شناسد.

آرون: (با شك و ناباوري) اتان؟

او با اخم نگاهي به مارتا مي اندازد و آرام قدم برمي دارد.مارتا نيز كاسه را به لوسي مي دهد، و به دنبال آرون جلو مي رود.

حياط خانه ادواردز، فول شات، گروه

اتان سوار بر اسب به آنها نزديك شده و از بالا آنها را نگاه مي كند.نارضايتي و سردي بر رفتار و چهره آنها غالب است.بالاخره؟

اتان: سلام آرون.

نگاهش به سوي مارتا مي چرخد و ثابت مي ماند، اتان هميشه شيفته همسر برادرش بوده و هست و مارتا نيز هم.

اتان: مارتا...

مارتا (كمي لرزان): سلام اتان.

اتان آرام، اما با قدرت از زين پايين مي پرد، آرون و مارتا نگاهي سرشار از پرسش و حيرت را با يكديگر ردوبدل مي كنند.بر لبان آرون لبخندي نامطمئن مي نشيند، به ويژه هنگامي كه با اسب به سمت آنها مي رود.

آرون: از كاليفرنيا چه خبر؟

اتان: من از كجا بدونم؟

آرون: اما توس هارپر گفت...

اتان: مگه اون بز پير هنوز زنده است؟ چرا كسي اونو خلاص نمي كنه؟...

او به سمت زين و اسبش مي رود و بسته اش را از روي زين باز مي كند.«بن» و «دبي» كمي به او نزديك تر شده اند، با كنجكاوي و شرم نگاهش مي كنند.سگ «دبي» او را بو مي كشد.در اين لحظه اتان به آنان نگاه مي كند.نگاهي نه چندان مهربان بلكه نگاه كسي كه با كودكان خو نگرفته است.

اتان: بن تويي؟

«بن» تأييد مي كند.

اتان: (با بي ميلي و اندكي اخم به دبي نگاه مي كند.) لوسي از آخرين باري كه ديدمت خيلي بزرگ نشدي؟

دبي: من دبورا هستم اون لوسي است (با دست به لوسي اشاره مي كند.)

نگاه اتان مستقيماً جهت اشاره دست او را دنبال مي كند.

نما؛ حياط، از زاويه اي ديگر

لوسي از ايوان خانه بيرون مي آيد و به ديگران در حياط نزديك مي شود.

مارتا؛ لوسي 17 ساله است...

بن: و يه خواستگار هم داره، اون رو هم ببوس!

مارتا: كافيه ديگه، برو تو و به لوسي تو چيدن ميز كمك كن.دبورا، تو هم برو!...

حياط فول شات، زاويه ديگر

مارتين با چهره اي كه اخم بر آن نشسته است به سمت آنها مي آيد و عنان اسب اتان را در دست مي گيرد و اسب را به سمت ديگري مي برد.

اتان: ( به طرف او برمي گردد) يك لحظه صبر كن!

مارتين يك قدم جلوتر مي رود و بعد با شگفتي به او خيره مي شود.

مارتا: (با پشيماني و سرزنش) مارتين!...ما اينجا وايستاده بوديم...اتان تو كه مارتين را فراموش نكردي؟

اتان: يك لحظه اشتباه كردم...تو خيلي بزرگ شدي.

آرون: اين اتان بود كه تو رو با زيركي پيدا كرد.او هم وقتي كه همه قبيله ات قتل عام شده بودن.

اتان: (بي شيله پيله و صريح) نه اين فقط يه اتفاق بود كه من اون كار رو كردم، ديگه بيشتر از اين درباره اش حرف نزنيد.

مارتين: من از اسبتون، به خاطر شما، خيلي مواظبت مي كنم عمو اتان.

اتان: صبر كن!

مارتين مي ايستد.

اتان: من اينو برمي دارم.

او بسته را از پشت اسب برمي دارد و به گونه اي آن را در دست مي گيرد كه گويا چيز ارزشمندي در آن پنهان كرده است.مارتين مي رنجد.اتان به او اعتماد ندارد.اتان برمي گردد تا نگاه هاي ديگران را هم ببيند.براي او مهم نيست كه مارتين چگونه فكر مي كند.مارتين هم اسب را به سمت طويله مي برد.

مارتا: همه چيز حاضره مي توني سرورويت را بشويي.بگذار كتت را برايت نگه دارم، اتان.

اتان مردد است و از شرايط سختي كه در آن قرار گرفته به خوبي آگاه است.

مارتا (با لبخند كمرنگ): و به خانه خوش آمدي...

اتان سري تكان مي دهد و با آرون به سمت خانه مي روند تا دست و رويش را بشويد...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :