شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Sutter Island

 

کجا است پس؟ نوشته قانون برای همه. نوشته ۶۷ کیست؟ ۶۷ نفر؟ این‌جا فقط ۶۶ نفر هستند. یکی بیش‌تر؟ از کجا آمده؟ پرونده‌اش کجا است؟ کجا است حالا؟ چند ساختمان دارد این‌جا؟ آدم‌ها را می‌برند جاهای مختلف. هر کدام را جایی. بستگی دارد به خودشان. که چه‌کار کرده‌اند قبل از این. یا چه می‌کنند حالا. این‌ها قبول. ولی این‌یکی کجا است؟ نفر ۶۷.

 

روزی هم می‌رسد که فکر می‌کنی باید حساب خودت را با خودت روشن کنی. فکر می‌کنی همه‌چی همان‌طور نبوده که فکر می‌کرده‌ای. فکر می‌کنی یک جای کار می‌لنگد. خیلی هم می‌لنگد. بعد فکر می‌کنی همه‌چی را باید دوباره برای خودت تعریف کنی. همه‌چی را از اوّل. یکی‌یکی. بعد در این تعریف دوباره است که می‌بینی چیزهایی هست که نمی‌دانی. چیزهایی که نخواسته‌ای بدانی.

*

حس می‌کنی سرت درد می‌کند. حس می‌کنی سرانگشت‌هات لمس شده. چشم‌ها هم تیره‌وتار می‌بینند. محو. همه‌چی گُنگ است. این وقت‌ها آدم از پا می‌افتد. نفس ندارد. جان هم. باید قرص بخورد. قرص برای درد است. برطرف می‌کند درد را. خواب هم می‌کند. چشم‌ها را باز می‌کنی و می‌بینی خواب بوده‌ای. خواب دیده‌ای. همه‌چی را. آدم از خواب که می‌پرد سرش درد می‌کند.

*

یکی هست که اشتباهت را مدام یادآوری کند. مدام که نه. وقتی خودت پیش‌قدم شوی برای سر درآوردن از حقیقت. فکر می‌کنی حقیقت همین است که می‌دانی. اصرار می‌کنی. گذشته را احضار می‌کنی. بعد می‌بینی همه‌چی همان نیست که می‌دانی. می‌بینی هیچ نمی‌دانی. هیچ‌ حقیقتی را نمی‌دانسته‌ای تا حالا. گاهی باید در نور کبریتی حقیقت را ببینی. گذشته را. حال را.

*

می‌روی. می‌گردی. دور خودت می‌چرخی. پلّه‌ها را یکی‌یکی می‌روی بالا. سر درمی‌آوری از جایی دیگر. تاریک است. مثل جایی است که ندیده‌ای. جایی که نشناخته‌ای. آشنا نیست؟ جا که آشنا نمی‌شود هیچ‌وقت. آدم‌ها آشنایی می‌بخشند به جا. این‌جا هم همین‌طور است. جایی برای مرور خاطره است این‌جا. جایی برای پس دادن تقاص. پس دادن تاوان. چه‌قدر فرق دارد تاریکی با تاریکی.

*

کجا می‌خواهی بروی؟ جایی برای رفتن نیست. همه‌چی را باید از اوّل بفهمی. از نو. همه‌چی را که بفهمی شک می‌کنی به خودت. می‌بینی خودت همان نیستی. آدم دیگری هستی. آدم چه‌قدر فرق می‌کند در نور روز. حادثه‌ای که می‌رسد از راه آدم را تکان می‌دهد. ضربه می‌زند. مشتی می‌خورد به صورتت. حقیقت همین مشت است. لحظه‌ای فرود می‌آید که فکر نمی‌کنی. که آماده نیستی.

*

ضربه‌ی روحی؟ تروما است که آدم را از پا می‌اندازد. ضربه است. مشت محکمی که می‌خورد به صورتت. خواب هم هست. خیال. به زبانی دیگر. به زبان آن‌که تو را از پا انداخته. همین ضربه است که چشم تو را باز می‌کند. باز می‌کند که ببینی. چیزهایی را که عادی‌اند. روزمرّه. بعد همه‌چی به هم می‌ریزد. آسمان هوار می‌شود روی سرش. خراب می‌شود. خراب کرده‌ای.

*

نجات باید داد. زندگی دیگران مهم است. مهم‌تر از این‌ها حتّا. می‌گوید چرا نجات‌مان نداده‌ای؟ آدم مسئول است دیگر. هر کاری که می‌کند دخالت است در زندگی دیگران. اثر می‌گذارد در زندگی‌شان. هر چیزی ربط پیدا می‌کند به چیزی دیگر. چرا نجات‌مان نداده‌ای؟ نجاتی در کار نیست. همه‌چی تمام شده. سقوط است فقط. تباهی. تاریکی. در آتش می‌سوزیم.

*

نیازی به گشتن نیست. همیشه همین‌طور است انگار. جایی برای گشتن نیست. درست نیست که وقتت را تلف کنی. برای هیچ‌چیز. همه‌‌چی تباه شده است. از دست رفته. خاطره‌ها هم. آدم‌ها هم. همه‌چی را با دست‌های خودت خراب کرده‌ای. نابودی قطعی است. معلوم است. از روز اوّل. تاریکی را باید پذیرفت. استقبال باید کرد از تاریکی. چرا این‌همه فرق دارد تاریکی با تاریکی.

*

با چشم‌های باز دنیا را باید دید. قاطع. برپا و استوار. حقیقت همین است دیگر. مرزی بین حقیقت و دروغ نیست. بین واقعیت و خیال هم. خیال نیست که. توهّم است. ساخته‌ی ذهن تو است. تو با ذهنت دنیا را می‌بینی. دنیا را از نو می‌سازی. این دنیای حقیقی نیست. دنیای تو است. حالا باید قبول کنی حقیقت را. حقیقت این است که حقیقتی در کار نیست. هیچ‌چی.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳