شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

La double vie de Véronique

 

 

دنیای عجایب؟ حقیقت دارد یا نه؟ واقعیت چیزی جز این است؟ ایستاده‌ای به تماشا. داری می‌بینی. آن‌که آن‌سوی ایستاده کیست؟ تو نیستی در جامه‌ای دیگر؟ آدمی دیگر است؟ چه‌قدر باید شبیه باشد به تو؟ شباهت اصلاً چه معنایی دارد وقتی آدم‌ها این‌همه از هم دورند؟ همین دوری نیست که آدمی را به خیال وامی‌دارد؟ به خیال دیگری وارد شدن. در خیال خود دیگری را ساختن. دیگری بودن.


*

هنر است که آدمی را به زندگی وامی‌دارد. هنر است که آدم را زنده نگه می‌دارد. ورونیکا می‌خواند. با رساترین صدای ممکن. خوب می‌خواند. و خودش راضی است از این خواندن. اما دنیا همیشه مطابق خواسته‌ی آدمی پیش نمی‌رود. گاهی می‌رود به سمت‌وسویی که مسیر دیگری است. گاهی آدمی را می‌برد لبه‌ی پرتگاهی که نمی‌شود آن‌جا ماند. از آن‌جا فقط می‌شود زیر خاک رفت.

*

چه می‌شود آدم قلبش می‌گیرد؟ لحظه‌ای درد می‌پیچد در وجودش. می‌بیند دنیا تیره و تار می‌شود در برابر چشمانش. باید چشم‌ها را ببندد؟ یا باز بگذاردشان؟ تفاوتی ندارد انگار. درد از جای دیگری می‌آید. ریشه‌اش چیز دیگری است. جای دیگری است. باز و بسته بودن چشم اثری رویش ندارد. حتا لحظه‌ای. قلب آدم به درد می‌آید و آدم را از پا می‌اندازد. دنیا جای تو نیست ورونیکا. باید بروی.

*

همین‌جا. دقیقاً همین‌جا. از پنجره‌ای که بیرون پیدا باشد. آفتابی در حال غروب. سرخی‌اش به چشم بیاید. غم است که لانه می‌کند در قلب آدمی. چه می‌شود که قلب آدمی پر از غم می‌شود. در قلب آدمی حفره‌هایی هست که غم در آن‌ها خانه می‌کند. خانه‌ای برای ابد. یا از ازل بوده آن‌جا؟ کسی چه می‌داند. غروب که می‌شود آدمی تنهاتر می‌شود. در غروب آدمی همیشه خودش می‌شود. همان که هست.
*
دوست داری چه بشنوی؟ از چیزهای همیشگی؟ از چیزهای روزمره؟ حرف‌ها همیشه تکراری‌اند. آدم‌ها هم. می‌بینی‌شان ولی دلیلش دوست داشتن نیست. چاره‌ای جز دیدن‌شان نداری. دست تو اگر بود می‌رفتی گوشه‌ای و ساکت می‌نشستی. حیرانی آدم‌ها را نمی‌فهمی. چرا خبر ندارند که آدم ذاتاً تنها است؟ شاعر گفته بود آدم ذاتاً غمگین است. ورونیک غمگین است. آدم‌ها چرا نمی‌فهمند؟

*

هر بار که نور آفتاب می‌تابد انگار دنیا عوض می‌شود. در سایه‌ی نور است که زندگی می‌کنیم. می‌بینی ورونیک؟ نور که می‌تابد انگار یاد چیزی می‌افتی. یاد چیزهایی. ورونیک چرا همیشه تنهایی؟ چرا هیچ‌وقت خوش‌حال نیستی؟ این غم چرا دست برنمی‌دارد از سرت؟ چرا دیگران خبر ندارند از این غم؟ چرا کنار نمی‌آیی با دیگران؟ چرا شبیه دیگران نمی‌شوی؟ اما حق داری وقتی شبیه دیگران نیستی.


*

آدمی با خاطره زنده است. با اشیاء. همیشه چیزی هست که تو را به گذشته می‌برد. وصل می‌کند حال را به گذشته. لحظه‌ای را که هست وصل می‌کند به لحظه‌ای که نیست. به لحظه‌ای که روزگاری بوده است. می‌بینی و ناگهان از جا کنده می‌شوی. همان‌جا که بوده‌ای ایستاده‌ای ولی جای دیگری هستی. می‌دانی جای دیگری هستی. همیشه چیزی هست که تو را زنده می‌کند. زنده می‌شویم هر روز.


*

این توِ معکوس در آینه‌. خیره‌ای به جایی دیگر. به یکی دیگر. غافلی از خودت. غفلت از خود جایز نیست. هیچ‌وقت. خودت را معکوس ندیده‌ای هیچ‌وقت. هر آدمی می‌شود دو آدم. دو نفر شبیه هم. دو نفر با لباس‌های یک‌رنگ. با لباس‌های یک‌شکل. شاید اگر می‌دیدی‌اش خیال تو هم تغییر می‌کرد. از راه دیگری می‌رفت. راهی تازه.هیچ‌کس به اندازه‌ی تو ورونیک نیست. تو خودت بوده‌ای همیشه. هیچ‌کس ورونیک‌تر از تو نبوده است.


*

می‌دانی تنهایی از کجا می‌آید؟ چگونه می‌آید؟ از دیدن است که آدمی به تنهایی‌اش پی می‌برد. می‌بیند دیگری نیست. می‌بیند این‌جا که نشسته کسی جز خودش نیست. می‌بیند هیچ‌وقت کسی نبوده است. همیشه آدم‌هایی بوده‌اند. ولی بودن که مهم نیست. ماندن است که آدمی را در قلب دیگری جاودانه می‌کند. رفتن و بازآمدن؟ شاید. پدر خیال می‌کنم تنها شده‌ام. تو همه‌ی عمر تنها بوده‌ای. تنهایی تنها هم‌دم تو است. از بام تا شام. در خواب و بیداری.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳