شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

درباره ی مرد بدون گذشته ...


اين جور كه مي گويند «آکی كوريسماكي» مؤلفه هايي را در سينمايش گذاشته كه خيلي راحت و به آساني قابل شناسايي هستند و مي شود به كمك آن مولفه ها سينماي او را شناخت· طبيعي است كه او دلبسته رئاليسم اجتماعي باشد، يك جور واقع گرايي كه گاهي حتي آزاردهنده مي شود اما براي خود او دست كم دلپذير است و سعي مي كند فيلم به فيلم اين رئاليسم اجتماعي را بيشتر بكاود و هر بار به چيزي يا چيزهايي برسد كه در كارهاي قبل مجالش فراهم نشده است· «كوريسماكي» در عين حال از طنز هم بهره مي گيرد، يك جور طنز - لابد- سياه كه زندگي آدم هاي حاشيه اي را زير ذره بين مي برد و روابط اجتماعي را مورد بررسي قرار مي دهد· اين آدم هاي حاشيه اي، آدم هاي فراموش شده اي هستند كه بود و نبودشان در وهله اول چندان تفاوتي نمي كند، اما در وهله بعد است كه مي بينيم آدم هايي از اين دست جامعه را تشكيل داده اند و نمي شود به آساني از كنارشان گذشت· جدا از اين، آدم هاي حاشيه اي كه «آكي كوريسماكي» مي پسندد، آدم هاي فراموش شده اي هستند كه براي ماندن و بودن بايد تلاش كنند و درواقع خودشان را به ثبت برسانند· درگيري هاي اين آدم هاي حاشيه اي هم يكي ديگر از آن چيزهايي است كه «كوريسماكي» دارد در سينمايش (و دست كم دو سه فيلمي كه من از او ديده ام) از آن سود مي جويد· مسئله اينجاست كه او سعي نمي كند مسائل طبقاتي را طرح كند و به جايش سعي مي كند ريز و درشت زندگي آدم هاي فراموش شده را رو كند و با كند و كاو در روابط آنها نشان دهد كه اين جور آدم ها چه كار مي كنند و كارهايشان از كجا ريشه مي گيرد و نهايتاً به چه چيزهايي منجر مي شود·جايي در همان اوايل فيلم وقتي آدم اصلي فيلم در بيمارستان است و به نظر مي رسد كه مرده، ازجا بلند مي شود و دماغ شكسته و كج شده اش را از زير باندهايي كه دور صورت اش پوشيده شده اند و او را به قول منتقد «ورايتي» شبيه موميايي ها كرده اند صاف مي كند و راه مي افتد· اين صحنه غريب و البته تكان دهنده كه فقط بايد تماشايش كنيد تا بفهميد چه قدر عالي از آب درآمده، تازه شروع ماجراست و بعد از اين است كه او بايد بگردد تا بفهمد كيست و چون هيچ چيزي را به ياد نمي آورد نمي داند اسمش چيست، حتي وقتي دل مي بندد هم دچار مشكل است· يك چيز عجيب تر هم هست كه بايد حتما به آن اشاره كنم· او حتي زماني كه مي فهمد كيست و زن سابقش را مي بيند و معلوم مي شود از هم طلاق گرفته اند هم دچار همان سكوني است كه از اول تا آخر مي بينيم، حتي دل بستن او به «ايرما» هم با يك جور سكون و سردي همراه است و انگار نمي شود بدون اين سردي زندگي كرد·اما مهمتر از هر چيزي اين است كه بدانيم «مرد بدون گذشته» فيلم ساده اي است درباره آدمي كه فراموشي دارد و نمي داند نامش چه بوده و خانه اش كجا بوده و كسب و كاري داشته يا نه. براي همين هم بيرون كشيدن همه آن مفاهيم اجتماعي عميق يا مفاهيم سطحي در باب تنهايي انسان معاصر كه عملا و رسما يك مفهوم فلسفي ناميده مي شود، نه تنها دردي را دوا نمي كند كه ما را به بيراهه هم مي برد· «مرد بدون گذشته» اگر اثر اعجاب انگيزي است (كه هست) به خاطر صداقت كارگردان و اين جور حرف هاي تكراري نيست، به خاطر اين است كه يك داستان را در موقعيت خودش درست و حسابي تعريف مي كند و چپ و راست نمي رود· فيلم را اگر فرصتي شد حتما ببينيد، چيزهايي دارد كه به درد هر كسي مي خورد و خلاصه از ديدنش دست خالي برنمي گرديد ...


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :