شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

داستانِ دو شهر

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

 

همه‌چیز ظاهراً از شبی شروع می‌شود که برقِ محدوده‌ی پُل قطع می‌شود؛ پُلی که مکزیک و امریکا را به‌هم وصل می‌کند؛ از خوآرز تا اِل پاسو راهِ زیادی نیست و مکزیکی‌هایی که همه‌جا برای کار و زندگیِ بهتر سرک می‌کشند زندگی در اِل پاسو را به خوآرز ترجیح می‌دهند؛ درست عکسِ امریکایی‌های اِل پاسو که برای شادی و سرگرمی شبانه جایی بهتر از خوآرز را نمی‌شناسند. امّا در آن شبِ به‌خصوص پُلی که مکزیک و امریکا را به‌هم وصل کرده بابِ آشنایی دو آدم می‌شود که ظاهراً هیچ شباهتی به‌هم ندارند؛ کارآگاهی مکزیکی و کارآگاهی امریکایی که هم‌زمان از راه می‌رسند. اوّلی مارکو روئیس مکزیکی است و دوّمی سونیا کراسِ امریکایی.

همه‌چیز ظاهراً از لحظه‌ای شروع می‌شود که برقِ پُل دوباره وصل می‌شود و دوربین‌های امنیّتی جنازه‌ای را روی پُل نشان می‌دهند که کمی بعد معلوم می‌شود یک زنِ امریکایی است؛ قاضی‌ای که ظاهراً علاقه‌ای به حضورِ مکرّر و پیوسته‌ی مکزیکی‌ها در اِل پاسو نداشته. به‌نظر می‌رسد پرونده ربطی به مکزیکی‌ها ندارد، ولی با نتیجه‌‌ای که آزمایشگاه پُلیسِ اِل پاسو اعلام می‌کند دوباره پای مکزیکی‌ها به پرونده باز می‌شود. نیمی از جنازه امریکایی است و نیم دیگر مکزیکی؛ هرچند سر درآوردن از این‌که جنازه‌ی مکزیکی چه هویّتی دارد کارِ ساده‌ای نیست؛ چون آدم‌کُشی و مُثله‌کردنِ جنازه‌ها ظاهراً بین خلاف‌کارهای مکزیک مرسوم است و جنازه‌های زیادی که روی دستِ پُلیس خوآرز مانده نشانی از این سنّتِ ناپسند و ادامه‌دار است.

همه‌چیز ظاهراً از لحظه‌ای شروع می‌شود که سونیا کراس نمی‌خواهد این پرونده‌ی مهم را با کسی شریک شود؛ به‌خصوص اگر شریکش مارکو روئیسِ مکزیکی باشد که اخلاق و نگاهِ مردانه‌اش مایه‌ی آزارِ سونیا است. امّا سونیا هم آدمی عادّی نیست؛ کم‌ حرف می‌زند؛ بی‌نهایت جدّی است و لبخند ظاهراً در دایره‌ی آموخته‌هایش نیست؛ مثلِ‌ چیزهای دیگری که کم‌کم از آن‌ها سر درمی‌آوریم. انسانیّت برایش در یک کلمه خلاصه می‌شود: عدالت و ظاهراً حاضر است برای رسیدن به این عدالت همه‌چیز را قربانی کند؛ بدون این‌که دلیلش را برای کسی توضیح بدهد.

همه‌چیز ظاهراً در گذشته خلاصه می‌شود و از گذشته که حرف می‌زنیم فقط گذشته‌ی سونیا کراس نیست؛ بلایی که سرِ خواهرش آمده و جنایت‌کارِ پریشان‌ذهنی که سال‌ها است گوشه‌ی زندان آب‌خنک می‌خورد؛ گذشته‌‌ی مارکو روئیس هم هست که ظاهراً بخش اعظم فجایع هولناک این مدّت به‌خاطرِ او است؛ کارهایی که در گذشته کرده و ظاهراً هیچ‌وقت به‌خاطرشان عذابِ وجدان نگرفته و حالا سروکلّه‌ی مردی پیدا شده که این گذشته را به یادش آورده و یادآوری کرده که قاعده‌ی چشم در برابر چشم هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود.

همه‌چیز ظاهراً به دو شهر بستگی دارد و پُل بیش از آن‌که داستانِ قتلِ قاضی‌ای روی نقطه‌ی مرزی و کشفِ هویّتِ قاتلش باشد، داستانِ دو شهر است که مردمانش به‌هردلیل روی خوشی به‌ یک‌دیگر نشان نمی‌دهند؛ دو شهرِ مرزی و هم‌سایه که مردمانش آشکارا به یک‌دیگر شک دارند و این شک آن‌قدر در وجودشان ریشه دوانده که همه‌چیز را به دیده‌ی تردید می‌بینند و هر قدمی که برمی‌دارند تردید در آن موج می‌زند. امّا فقط پُل نیست که این دو شهر را به‌هم وصل می‌کند؛ تونلِ زیرزمینیِ مزرعه‌ی پیرمرد امریکایی و همسر جوانش هم هست؛ مسیرِ ناهمواری که ظاهراً در وهله‌ی اوّل به کارِ مکزیکی‌های بخت‌برگشته‌ای می‌آید که در طلب چند دلار بیش‌تر سر از اِل پاسو درمی‌آورند ولی عملاً مسیر مطمئنی برای قاچاقِ دوجانبه است؛ از خوآرز به اِل پاسو و برعکس و ظاهراً طمع چیزی است که رهایی از دستش آسان نیست و همین طمع است که همسرِ جوانِ پیرمردِ متوفّا را به دنباله‌رو شوهرش بدل می‌کند؛ پول‌ درآوردن به هر قیمتی.

همه‌چیز ظاهراً در مواجهه‌ی دو کارآگاه شکل می‌گیرد؛ زنی امریکایی و مردی مکزیکی که به اصولِ کاریِ خود پای‌بندند؛ اصول کاری‌ای که ظاهراً در دو شهرِ هم‌سایه یکی نیست و همین یکی‌نبودن است که روی برخوردشان اثر گذاشته؛ سونیا کراسی که فکر می‌کند مارکو روئیس کارآگاهی جدّی نیست؛ هیچ‌چیز را درست نمی‌بیند و رسیدن به عدالت برایش مهم نیست؛ همان‌طور که مارکو روئیس فکر می‌کند سونیا کراس چیزی از این حرفه نمی‌داند و همه‌چیز را بی‌خود پیچیده می‌کند و این‌که دوست نمی‌دارد کسی در پرونده کمکش کند خبر از حرفه‌ای‌‌نبودنش می‌دهد.

همه‌چیز ظاهراً دست به دستِ هم داده‌ تا گذشته دست از سرِ آدم‌ها برندارد؛ گذشته‌ای که هرچند گذشته ولی مدام حاضر است؛ احضار می‌شود و آدم‌ها را وامی‌دارد به کاری که دوست ندارند و تا تقاصِ گذشته را پس ندهند انگار آرامش از راه نمی‌رسد؛ آرامشی که ماندگار نیست؛ به آتش‌بس شبیه است؛ صلحِ موقّت؛ پرچم سفیدی که بالا می‌رود تا با دیدنش آدم‌ها راحت‌تر نفس بکشند و ظاهراً عدالت همیشه راهی برای پیروزی پیدا می‌کند؛ راهی که گذر از آن سخت‌تر از تونلِ زیرزمینیِ اِل پاسو به خوآرز است.

 

پُل

طرّاحاناِلوود رید، بیورن استین، مردیت استیم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳