شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چه‌کسی از جسیکا هاید می‌ترسد؟

 

 

حالا که فصلِ دوّمِ اتوپیا شروع شده فصلِ اوّلش را به یاد می‌آورم:

«چیزی را که وجود ندارد نبین. چیزی را که هست تماشا نکن... عینکِ رؤیا به چشم بزنبه‌نظر می‌رسد این توصیه‌ی میگل آنخل آستوریاس را که در ابتدای رمانِ مردی که همه‌چیز همه‌چیز همه‌چیز داشت آمده می‌شود در مواجهه با سریالِ اوتوپیا هم به کار گرفت؛ سریالی که ظاهراً هیچ شباهتی به سریال‌های دیگرِ این سال‌ها ندارد و این بی‌شباهتی بیش از آن‌که به داستانِ جذّاب و کم‌نظیر و البته شیوه‌ی روایتش برگردد، مدیونِ تصویرهای رنگارنگی‌ست که تماشاگران را از همان ابتدا جادو می‌کند؛ از بس که حضورِ رنگ به چشم می‌آید و از بس این رنگ‌ها پُررنگ‌اند و به چشم می‌آیند. زندگی رنگ است و تقریباً هیچ‌چیزِ کم‌رنگ یا بی‌رنگی را نمی‌شود در اتوپیا پیدا کرد؛ لباس‌ها، کیف‌ها، دستکش‌ها، خانه‌ها و طبیعت همه رنگ‌اند و این‌همه رنگ مقدّمه‌ی آشنایی ماست با آدم‌هایی که ناخواسته گرفتارِ ماجرایی می‌شوند که جان‌شان را به خطر می‌اندازد. از این‌جا به بعد زندگی فقط رنگ نیست؛ رنج هم هست و البته در میانه‌ی رنج‌های گوناگون حضورِ غالبِ رنگ را هم آشکارا می‌شود دید؛ شاید به این دلیلِ ساده که تلخی و تیرگی و خشونت (و ای‌بسا قساوتِ) داستان به‌‌کمک این رنگ‌ها کم‌رنگ می‌شود؛ اگر چنین چیزی ممکن باشد.

مایه‌ی اساسیِ اوتوپیا ترس از آینده‌ای‌ست که آدم‌ها چیزی برای خوردن نداشته باشند. دنیا ظاهراً روز به روز دارد بیش‌تر باد می‌کند و جمعیّت دنیا روز به روز دارد بیش‌تر می‌شود و ظاهراً باید دنبالِ راه و ای‌بسا چاره‌ای برای دنیای بی‌غذای آینده گشت؛ دنیایی که آدم‌هایش احتمالاً برای سیر کردن شکم‌شان دست به هر کاری می‌زنند و طبیعی‌ست در چنان دنیایی سنگ روی سنگ نمی‌ماند و آدم‌ها یکی‌یکی تلف می‌شوند و دنیا رو به تباهی می‌رود. پس چاره‌ی کار شاید این است که دنیا را خلوت‌تر از این کنند؛ آدم‌های روی زمین نصف شوند؛ یا کم‌تر؛ آن‌قدر که نسل‌های بعد خوراکی برای خوردن داشته باشند و جایی برای زندگی پیدا کنند و جست‌وجوی غذا از پا درشان نیاورد. نقطه‌ی مرکزیِ اتوپیا همین است: یافتنِ راهی برای کم کردنِ جمعیّت دنیا؛ بدونِ این‌که آدم‌ها از این نکته باخبر باشند و بدون این‌که خبر داشته باشند خوردنی‌هایی که هر روز مشتاق خوردن‌شان هستند و وقت و بی‌وقت به آن‌ها سر می‌زنند، اسباب قطعِ نسلِ آدمی‌اند.

این است که مایه‌ی اساسیَ اتوپیا شباهتی هم به مایه‌ی اساسیِ تازه‌ترین رمانِ دن براون دارد؛ یعنی دوزخ‌ که دنیای امروز و معاصر ما را با دوزخی که دانته در کمدیِ الهیاش آفرید مقایسه کرده و پرده از حقیقتی برمی‌دارد که مردمانِ این روزگار چشم بر آن بسته‌اند؛ این‌که دانشمندان هر چه بیش‌تر سر از کار طبیعت و آفرینش و دنیای درونِ آدم‌ها درمی‌آورند، بیش‌تر به دستکاری در طبیعت آدمی میل پیدا می‌کنند و هر چه بیش‌تر این کار را می‌کنند نتیجه‌های تازه‌ای به دست می‌آورند که به آینده بدبین‌تر می‌شوند. در رمانِ دن براون هم بمب‌های بی‌نهایت قوی قرار است در کسری از ثانیه جانِ جمع کثیری از آدم‌های روی زمین را بگیرد؛ به این دلیلِ ساده که شماری از دانشمندان به این نتیجه رسیده‌اند دنیا با این‌همه جمعیت نمی‌تواند ادامه پیدا کند و حتماً باید راهی برای ادامه‌ی دنیا و زندگیِ آدم‌ها پیدا کرد. راهِ پیشنهادی دانشمندانِ دوزخ انفجار ناگهانی و حذف حداکثری مردمان کُره‌ی زمین است؛ راهِ دانشمندانِ اوتوپیا هم هرچند ظاهری انسانی‌تر دارد و درجه‌ی خشونتش ظاهراً کم‌تر است به همان نتیجه می‌رسد: باید تعدادِ آدم‌های روی زمین را کم کرد تا غذا و جای زندگی برای دیگران مهیّا باشد. این است که آدم‌های از همه‌جا بی‌خبر هر چه بیش‌تر از آن محصولاتِ غذایی می‌خورند و ای‌بسا پروارتر می‌شوند امکانِ ادامه یافتنِ نسل‌شان کم‌تر می‌شود و اصلاً چیزی به‌نام اتوپیا درواقع دیستوپیایی‌ست که آدمی‌زاد را به خاکِ سیاه می‌نشاند.

امّا در اتوپیا این حقیقتِ تیره‌وتار را لابه‌لای تصویرهای یک کامیک بوک پنهان کرده‌اند؛ کامیک بوکی که شاید در نگاه اوّل یک داستانِ کاملاً خیالی و البته ماجرایی به‌نظر برسد؛ کتابی که آدم‌هایی در چهار گوشه‌ی دنیا با علاقه‌ی بی‌حدّی خوانده‌اند و بی‌تابِ جلدِ دوّم‌اش هستند. قرار است در ادامه‌ی داستان کار به کجا بکشد؟ این‌جا است که می‌شود بین تصویرهای آن کامیک بوک و تصویرهای سریال ربط و نسبتی پیدا کرد و حجم انبوه رنگی را که در سریال می‌بینیم آشکارا می‌شود با قاب‌های کامیک بوک مورد نظر مقایسه کرد و در عین حال به این فکر کرد که حقیقت را همیشه جایی پنهان می‌کنند که به چشم نیاید؛ یک نمونه‌ی این پنهان‌کاری همان پروژه‌ی علمی‌ای‌ست که در خوراکی‌ها پنهان شده؛ جایی که به خیالِ هیچ آدمی نمی‌رسد و البته مطمئن‌ترین راه برای رسیدن به نتیجه‌ای است که پروژه را به‌خاطرش راه انداخته‌اند تا به خیالِ خودشان دنیا و آدم‌های نسلِ بعد را از گرسنگی نجات دهند؛ اگر اصلاً با این روش نسل آدم‌ها ادامه پیدا کند و اگر اصلاً آدمی روی زمین بماند. نمونه‌ی دوّم نقشه‌ی دی‌ان‌ای و باقی اطلاعاتی است که در کامیک بوک گنجانده شده و البته نمونه‌ی سوّم که ارزش و اهمیّت‌اش بیش‌تر از قبلی‌ها است دختری به‌نامِ جسیکا هاید است که اصلاً سریال با جست‌وجوی او شروع می‌شود و آربی یا پسرکِ کشمشی همه‌جا را زیر پا می‌گذارد و همه‌ی آدم‌هایی را که سر راهش هستند از پا درمی‌آورد تا او را پیدا کند. همه‌چیز در وجودِ جسیکا هاید به امانت گذاشته شده؛ بی‌آن‌که خودش از این ماجرا خبر داشته باشد و همین تلخی و تیرگی داستان را دوچندان می‌کند که همه‌ی آن‌چه برای محدود کردنِ آدم‌ها لازم است در وجودِ یک آدم پنهان شده و جسیکا هاید بی‌آن‌که بداند بزرگ‌ترین قربانیِ بزر‌گ‌ترین نقشه‌ی محدود کردنِ آدم‌هاست؛ دختری که همه‌ی عمر را در فرار گذرانده و ظاهراً چیزی نمی‌خورد و علاقه‌ای هم به این کار ندارد و ظاهراً هیچ‌وقت نمی‌خوابد و اگر لحظه‌ای پلک‌هایش روی هم برود کابوسی هولناک دوباره بیدارش می‌کند و تازه وقتی در آخرین دقیقه‌های آخرین قسمتِ فصلِ اوّل روی پشت‌بام آقاخرگوشه گلوله‌ای در پایش شلیک می‌کند معلوم می‌شود که داستان از چه قرار است و البته برای سر درآوردن از باقی ماجرا و سرنوشتِ جسیکا هاید باید تا فصلِ دوّم منتظر ماند. در این فاصله ظاهراً جسیکا هاید گرفتارِ آقاخرگوشه است؛ مگر این‌که به سیاقِ همه‌ی این سال‌ها راهی برای فرار پیدا کند.

 

اتوپیا

طرّاح: دنیس کلی 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳