شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مثل زخمی که درد ندارد

 

 

می‌توانیم به او بگوییم برای آدم‌هایی که از جنگیدن خوش‌شان می‌آید هیچ‌چیز مثل تمام شدن جنگْ شبیه مرگ نیست. به‌خاطر همین هم هیچ‌وقت جنگ برای‌شان تمام نمی‌شود. به او بگوییم هر کس با فلسفه‌ی نجات خودش می‌جنگد. و من برای نجات تو اوّل از همه مجبورم با فلسفه‌ی نجات تو بجنگم. چنگ می‌اندازم، کیفِ گُلف را از زمین برمی‌دارم و راه می‌افتم سمتِ ماشین.

آخرین سطرهای رمان

و همین جمله‌های پایانی انگار مهم‌ترین تفاوت خانم سام است با دیگران؛ با همه‌ی آن‌ها که بازی می‌کنند و بازی، اصلاً، به بخش عمده‌ای از زندگی‌شان بدل شده؛ دیگرانی که انگار زنده‌اند برای بازی؛ برای راه انداختن بازی‌های تازه و سرگرم شدن. بی‌اعتنا به دیگرانی که آداب این بازی را نمی‌دانند و اصلاً خبر ندارند که پا به بازیِ بزرگان گذاشته‌اند.

سماجت و یک‌دندگی خانم سام هم در این بازی مثال‌زدنی‌ست. هر کسی جای او باشد در اوّلین برخورد جا خالی می‌کند و گوشه‌ای می‌نشیند و سرش را به کار خودش گرم می‌کند. پا گذاشتن به زمین بازی دیگران و قاپیدن توپ از دست‌ آن‌ها یعنی تغییر بازی به میل خود؛ یعنی به‌هم زدن قواعد بازی و آن‌ها که در همه‌ی این سال‌ها سرشان گرم این بازی بوده به این قواعد عادت کرده‌اند و هیچ خوش ندارند که غریبه‌ای از گردِ راه رسیده بازی را به‌هم بزند.

بازی در زمین دیگران است. توپ هم توپ دیگران است. بازی اصلاً مردانه است؛ ربطی به زن‌ها ندارد و ربطی هم اگر داشته باشد به خانم سام ندارد که زنی معمولی نیست؛ مثل خیلی از آدم‌های این شهر نیست که از بام تا شام فراغ بال ندارند و فرصتی برای سر خاراندن. صاحب مکنت است و مال بسیار. زمین و هزار چیز دیگر که برای دیگران خواب است و برای او واقعیّتی روزمرّه. اصلاً عجیب نیست که این روزمرّگی کم‌کم دل‌اش را بزند و به صرافت چیزهای دیگر بیفتد و اصلاً عجیب نیست که به پشتوانه‌ی آن مکنت و مال احساس کند که حقّ پا گذاشتن به این بازی را دارد.

امّا برای بازی باید از قواعدش سر درآورد و هیچ‌کس ظاهراً نمی‌خواهد قواعد بازی را به او بیاموزد؛ به این دلیل ساده که او کاملاً اتّفاقی وارد این بازی شده و حضورش در این بازی کم‌کم دیگران را هم به خطر می‌اندازد. اهل این نیست که با تکان‌ دادن یک مُهره بنشیند و چشم‌به‌راه حرکت آن‌ها شود. خیال می‌کند تغییر جای مُهره‌ها کار آسانی‌ست و به میل و خواسته‌ی خود می‌تواند این بازی را به نفع خودش تغییر دهد. امّا قواعد این بازی را دیگرانی نوشته‌اند که علاقه‌ای به حضور بیگانه‌ای در جمع ندارند. برای سر درآوردن از قواعد بازی‌ست که دست به جست‌وجو می‌زند و در این جست‌وجو به گذشته می‌رسد؛ گذشته‌ای که البته به خواسته‌ی دیگران تغییر شکل داده، امّا ماهیّت‌اش همان است که بوده. معمّاهایی هست که باید حل‌شان کرد. امّا سرک کشیدن به گذشته دردناک است و خانم سام، رسماً، چیزهایی را به چشم می‌بینند که هر آدمی را نسبت به گذشته و حال بدبین می‌کند.

معمّای بزرگ خانم سام سر درآوردن از آن ماجراهای عجیبی نیست که به‌واسطه‌ی جوانی به‌نام حامی گرفتارشان می‌شود؛ بازی‌ای که مثل دومینو ادامه دارد و دست به اوّلین مُهره‌اش که می‌زنی مسیری طولانی را طی می‌کند؛ به‌شرط این‌که اوّلی را درست انداخته باشی. معمّای بزرگ همان گذشته است؛ همه‌ی آن‌چه سال‌ها پنهان بوده، آدم‌هایی که وانمود کرده‌اند یکی‌دیگرند و هر یک به‌شکلی گوشه‌ای سرگرم کار بوده است.

سر درآوردن از گذشته آسان نیست. باید تاوان‌اش را پس داد و خانم سام وقتی به جایی می‌رسد که می‌گوید «کلّ ماجرا دارد مثل زخمی می‌شود که درد ندارد، امّا قیافه‌اش نمی‌گذارد فراموشش کنی.» می‌داند که آخرین مرحله‌ی این بازی خطرناک است؛ خطرناک‌تر از همه‌ی چیزهایی که تا حالا اتّفاق افتاده. تاوان‌اش را می‌دهد ولی فراموش نمی‌کند. هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از ادامه‌ی این بازی منصرف کند.

بله؛ صرف‌نظر کردن از بازی، گاهی، ممکن نیست.


گُلف روی باروت [رمان]

آیدا مرادی آهنی

انتشارات نگاه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳