شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گزارشِ اقلّیت

 

 

اتّوره اسکولا در آن روزِ به‌خصوص هفت ساله بوده؛ در تره‌ویکوی آولینو زندگی می‌کرده و با چشم‌های خودش رُمی‌هایی را ندیده که برای بزرگ‌داشتِ هیتلر و تجدیدِ پیمان با موسولینی به خیابان‌ها آمده بوده‌اند و سروصدای‌شان گوشِ دنیا را پُر کرده بوده.

همه‌ی آن چیزی را که باید درباره‌ی ۶ مه ۱۹۳۶ می‌دانسته سال‌ها بعد در فیلم‌های مستندِ خبری پیدا کرده: پیشوای آلمان (هیتلر) روانه‌ی رُم شده تا مهمانِ پیشوای ایتالیا (هیتلر) باشد و چند روزِ دل‌پذیر را کنارِ متّحدِ فاشیستش بگذراند و رُمی‌ها هم به دعوتِ موسولینی فردای رسیدنِ هیتلر به خیابان‌ها رفته‌اند و ساعت‌ها زیرِ آفتاب مانده‌اند تا رژه‌ی منظّم ارتشیان را ببینند و به دوستیِ دو کشور و دو پیشوا افتخار کنند.

ظاهراً تعدادِ رُمی‌ها یا رُم‌نشین‌هایی که در آن روزِ به‌خصوص در خیابان‌های شهر نبوده‌اند کم است و یک روزِ به‌خصوصِ اسکولا داستانِ دو آدم است که در این روز برای اوّلین و آخرین بار یک‌دیگر را می‌بینند؛ یکی (آنتونیتا) زنی خانه‌دار است که علاقه‌ی بی‌حدّی به موسولینی و تعالیمِ فاشیستی دارد و یکی (گابریل) گوینده‌ی اخراجیِ رادیوست که در نهایتِ ناامیدی می‌خواهد گلوله‌ای توی سرِ خودش شلیک کند.

همه‌چیز در فاصله‌ی مواجهه‌ی این زوجِ ناجور اتّفاق می‌افتد؛ از لحظه‌ای که مرغِ مینای آنتونیتا از قفسِ باز بیرون می‌جهد و نزدیکِ پنجره‌ی گابریل می‌نشیند تا لحظه‌ای که رُمی‌های افتخارآفرین با پیراهن‌های سیاه‌شان به خانه برمی‌گردند تا شکمی از عزا درآورند و یک دلِ سیر غذا بخورند.

همه‌ی این‌ چیزها زیر سایه‌ی فاشیسمی‌‌ست که نخبه‌گرایی عوامانه را رواج داده؛ همه‌ی آن‌ها که در آن روزِ به‌خصوص در خیابان‌های رُم زیرِ آفتابِ تابان ایستاده‌اند بهترین شهروندانِ روی زمین‌اند و آن‌ها که عضوِ حزب نیستند یا به تعالیمِ فاشیسم روی خوشی نشان نمی‌دهند شهروندهای بی‌لیاقتی هستند که می‌شود هر بدوبیراهی را نثارشان کرد و می‌شود هر صفتی را به آن‌ها نسبت داد و به‌واسطه‌ی همین صفت‌ها از کار بی‌کارشان کرد و خوشیِ زندگی را از آن‌ها گرفت.

این چیزی‌ست که آنتونیتا پیش از آشنایی با گابریل نمی‌فهمد و باور نمی‌کند آدمی در رُم پیدا شود که از ابهّت و عظمت و وقارِ موسولینی خوشش نیاید. همین است که آلبومی شخصی برای خودش تدارک دیده و عکس‌های دوچه‌ی محبوبش را از روزنامه‌ها بریده و هر کدام را در صفحه‌ای چسبانده و کنار هر کدام شعری یا قطعه‌ای نوشته که خبر از علاقه‌ی قلبی‌اش به پیشوا می‌دهد و لحظه‌ای که برای دوستِ تازه‌اش از دیدنِ موسولینی می‌گوید مثلِ روز روشن است که قلبش برای او می‌تپد و انگار همه‌ی شادی‌ای که از او دریغ شده در گرو دوباره دیدنِ اوست.

از این نظر گابریل نقطه‌ی مقابلِ اوست. علاقه‌ای به موسولینی ندارد؛ به فاشیسم هم و اصلاً عجیب نیست که دنیا و دیدگاهِ او شباهتِ بی‌حدّی به نوشته‌‌‌ای از اُمبرتو اِکو دارد؛ جایی که اِکو در تعریف/ توصیفِ فاشیسم می‌نویسد «عقل‌ستیزی وابسته به کیش عمل به‌خاطر عمل است. عمل که به خودی خود زیبا محسوب می‌شود باید پیش از، یا بدون، هر تأمل قبلی انجام گیرد. تفکّر شکلی از اخته‌سازی و از‌مردی‌انداختن است. پس فرهنگ تا آن‌جا که با رویکردهای انتقادی یکی دانسته می‌شود مشکوک است. بی‌اعتمادی به جهانِ روشنفکران همواره یکی از علائم فاشیسمِ ابدی بوده.»

و گابریل بی‌شک یکی از روشنفکرانی‌ست که فاشیست‌ها نمی‌توانند به او اعتماد کنند؛ به این دلیلِ ساده که رفتار و گفتار و پندارش شباهتی به آن‌ها ندارد و علاقه‌ای به گرفتنِ امتیازی ندارد که حکومتِ موسولینی در اختیار مردم می‌گذارد.

باز به‌گفته‌ی اِکو «فاشیسم ابدی به مردمی که احساس می‌کنند از یک هویّت اجتماعیِ واضح محروم شده‌اند می‌گوید که یگانه امتیاز آن‌ها مشترک‌ترین امتیاز آن‌ها است: یعنی متولّد شدن در یک کشورِ واحد.» و همین امتیاز است که در آن روزِ به‌خصوص رُمی‌ها را به خیابان می‌کشاند تا با پیراهن‌های مشکی و لباس‌های یک‌رنگ این امتیازِ مشترک را به تماشا بگذارند.

امّا یک روزِ به‌خصوص دقیقاً یک گزارشِ اقلّیت است؛ اقلّیتی مثلِ گابریل که تن به تعالیمِ فاشیستی نمی‌دهد و علاقه‌ای به پوشیدنِ پیراهنِ مشکی و سلام به هیتلر ندارد. جای این اقلّیت زندگی کنارِ اکثریت نیست؛ اقلّیتی که حتّا در چهاردیواریِ خودش احساسِ آرامش نمی‌کند و ورودِ ناگهانی یکی از اکثریت مرگِ خودخواسته‌اش را به تعویق می‌اندازد.

این روز برای آنتونیتا روزِ به‌خصوصی‌ست؛ روزی که برای اوّلین‌بار به تعالیمِ فاشیستی و ابهّت و عظمتِ دوچه‌ی محبوبش شک کرده.

شک همیشه راهِ نجات است.

 

یک روزِ به‌خصوص

ساخته‌ی اتّوره اسکولا

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳