شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وصال در وادی هفتم

 

 

می‌شود از نوشته‌های نورتروپ فرای کمک گرفت؛ از کتاب رمز کُل و توضیح داد که او کتاب مقدّس را رمز کلّ می‌داند و می‌نویسد باید کتابی را که با سِفرِ پیدایش شروع می‌شود و با مکاشفات یوحنّا به پایان می‌رسد دقیق‌تر خواند: «نشانه‌هایی از ساختار جامع هم در آن دیده می‌شود؛ جایی آغاز می‌شود که زمان آغاز می‌شود؛ یعنی پیدایش جهان و جایی ختم می‌شود که زمان به پایان می‌رسد؛ یعنی مکاشفات یوحنّا و در فاصله‌ی این دو: تاریخ بشر» و این‌گونه به جست‌وجوی رمزی برآمد که در همه‌ی برگ‌های این کتاب و همه‌ی داستان‌هایش پنهان است؛ و این رمز انگار همان تصویرهای تکرارشونده‌ای هستند که دست‌آخر به استعاره‌ای واحد بدل می‌شوند؛ استعاره‌ای که به‌زعم نورتروپ فرای همتای جسم مسیح است. اگر عهد جدید کلیدِ فهم عهد عتیق باشد، مفاهیم مهم عهد جدید را هم باید الگوهای مفاهیم متناظر در عهد عتیق بدانیم و همین است که فرای را وامی‌دارد به گفتن این‌که آدم الگوی مسیح است.

این است که فرای در مواجهه با کتاب مقدّس صرفاً در چارچوب مضمون و مایه‌های داستانی نمی‌ماند و شکل روایت و ترتیب داستان‌ها هم به‌اندازه‌ی مضمون‌ها و مایه‌های کتاب مقدّس برایش مهم است؛ آن‌قدر که بنویسد: «نزد منتقد اصل وحدت‌بخش به‌جای آن‌که اصل معنا باشد اصل شکل است.» و همه‌ی کتاب او به یک معنا شرح همین شکل است. علاوه بر این فرای می‌نویسد که می‌شود به جست‌وجوی کامل‌ترین شکل اسطوره‌ها هم در این کتاب برآمد و هرچند تاریخ بشری را هم می‌شود در فاصله‌ی این دو زمان (پیدایش جهان و پایان جهان) دید، امّا بهتر است آن‌را به چشم متنی اسطوره‌ای مطالعه کنیم نه کتابی تاریخی؛ چرا که وقایع تاریخیِ کتاب مقدّس را اصلاً نمی‌شود در شمار وقایع مستند جای داد و البته در ادامه‌ی این توصیه توضیح این نکته را هم ضروری می‌بیند که منظور از اسطوره امرِ خیالی و غیرواقعی نیست.

شاید اشاره به گفته‌ای از جوزف کمبلِ اسطوره‌شناس کمکی به فهم این نکته باشد؛ وقتی در جواب سؤالی گفته بود در زندگیِ هر روزه‌ی ما چیزهایی هست که نَسَبش به اسطوره‌ها می‌رسد. مهم نیست که ما از این نَسَب بی‌خبریم؛ مهم این است که اسطوره‌ها همیشه حیّ‌وحاضرند و به حیات‌شان ادامه می‌دهند.

این است که فرای وقتی از اسطوره‌ها در کتاب مقدّس می‌نویسد منظورش تعریفِ ارسطویی اسطوره است؛ یعنی پی‌رنگ و روایت و داستان. این است که به‌قول نورتروپ فرای در مواجهه با وقایع و داستان‌های کتاب مقدّس نباید به تفسیر لغوی روی آورد و اصلاً قرائت لغوی داستان‌ها می‌تواند زمینه‌ساز بدفهمی‌های بسیار شود؛ چنان‌که در طول سالیان شماری از خوانندگانش را از راه به در کرده. پیشنهاد او قرائت تمثیلی داستان‌ها است؛ آن‌گونه که در مواجهه با هر متن ادبیِ عظیمی بنا را بر قرائت تمثیلی می‌گذاریم و از چیزی به‌نام واقعیت چشم می‌پوشیم.

امّا حقیقت این است که سینماگران در مواجهه با کتاب مقدّس و داستان‌‌های این کتاب بیش‌تر به اصلِ معنا توجّه کرده‌اند و از اصلِ شکل غافل بوده‌اند. این است که از نخستین سال‌های سینما تا به امروز بیش‌تر فیلم‌هایی که داستانی از داستان‌های کتاب مقدّس را دست‌مایه‌ی کار خود قرار داده‌اند در بندِ اصلِ معنا مانده‌اند؛ در بندِ نکته‌ی اصلیِ داستان و آموزه‌ای که دست‌ آخر باید نصیب تماشاگری شود که دو ساعت از وقت روزانه‌اش را صرف تماشای فیلمی کرده که داستانش را از پیش می‌دانسته و چنین است که بخش اعظم فیلم‌هایی که داستانی از داستان‌های کتاب مقدّس را دست‌مایه‌ی کار خود قرار داده‌اند آن‌قدر شبیه فیلم‌های پیش از خودند که گاهی تماشای چند فصل‌شان برای تماشاگری که می‌خواهد از چندوچون فیلم سر دربیاورد کافی است. آن‌چه فیلم به فیلم تغییر می‌کند ظاهراً امکانات و تجهیزات و فن‌‌آوری است؛ چیزهایی که می‌توانند آن قرائت لغوی را کمی دیدنی‌تر کنند و هیچ تضمینی نیست که به‌واسطه‌ی این امکانات و تجهیزات و فن‌‌آوری نتیجه‌ی کار فیلمِ بهتری شود.

فرا رفتن از تفسیر لغوی داستان‌های کتاب مقدّس و روی آوردن به قرائت تمثیلی این داستان‌ها تماشاگران سینما را به یاد فیلم‌های دیگری می‌اندازد که هرچند ظاهراً تأثیر مستقیمی از کتاب مقدّس نگرفته‌اند، امّا قوّه‌ی محرّکه‌ی داستان‌های‌شان بخش‌هایی از این کتاب است؛ بخش‌هایی که آشکارا قرائتی تمثیلی از این داستان‌ها است. بابک احمدی سال‌ها پیش در بخش اوّل مقاله‌ی هنر و واقعیت نوشته بود: «کم‌تر تماشاگری است که پس از دیدن فیلم ئی.تی بگوید که چون باورکردنی نیست که چنین موجود فضایی نازنینی به کُره‌ی ما بیاید، این فیلم بی‌ارزش و دروغ است. به‌راستی این فیلم بارها بیش از انبوهی از فیلم‌های رئالیستی از مهم‌ترین مسائل زندگی ما در سیاره‌مان خبرهای درست برای‌مان می آورد.» و چه شرحی را درباره‌ی فیلم می توانید پیدا کنید که دقیق‌تر از این درباره‌ی ئی.تی حرف زده باشد؟ این همان فیلمی است که می‌گوید باید از این دنیا دل کند و پر کشید و رفت به سیاره‌ای در دوردست. شاید آن کشیشان سینماشناسی که در سخن‌رانی‌ها و نوشته‌های‌شان درباره‌ی معنویت و سینما ئی.تیرا یکی از معنوی‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما می‌دانند حق دارند که این موجود غیرزمینی و مظلوم (موجود ماوراءزمینی) را تمثیلی از حضرت مسیح بگیرند. می‌گویند موجود ماوراءزمینی فیلم اسپیلبرگ هم به زمین آمده تا به آدم‌ها تذکّر دهد.

همین‌طور است برخورد نزدیک از نوع سوم. استیون اسپیلبرگ فیلم را در سال‌هایی ساخت که بحث موجودات غیرزمینی و بشقاب‌پرنده‌ها موضوع روزنامه‌ها و مجله‌ها بود. هرکسی از ظنّ خود این پدیده را بررسی می‌کرد و نظری می‌داد که با نظرهای قبلی تفاوت چندانی نداشت. همه نگران بودند و می‌گفتند زمین در آستانه‌ی اتّفاقی عظیم است، در آستانه‌ی حمله‌ای که می‌تواند نسل بشر را فنا کند و نامی از آدم‌ها در تاریخ نگذارد. داستان‌نویس‌ها دست‌به‌کار شده بودند و خیالی‌ترین داستان‌ها را درباره‌ی رویارویی آدم‌های زمینی و موجودات غیرزمینی می‌نوشتند. دسته‌ای از فیلم‌سازها هم بودند که به ساختن فیلم‌هایی در این باره روی خوش نشان دادند. تهیه‌کننده‌های سینمایی هم بدشان نمی‌آمد که در این هیاهو سودی ببرند. امّا اسپیلبرگ تصمیم گرفت از این موج دوری کند، می‌خواست کاری بکند کارستان. این شد که داستانی غیر از داستا‌ن‌های مرسوم را (داستان‌هایی درباره‌ی موجوداتی غریبه که به زمین حمله می‌کنند) انتخاب کرد. در عین این‌که به‌گفته‌ی دانشمندان به همه‌ی آن نظریه‌های ریزودرشتی که درباره‌ی بودن حیات یا نبودنش در سیّاره‌های دیگر می‌گفتند احترام گذاشت، داستان شخصی مورد علاقه‌ی خودش را تعریف کرد و درعین‌حال جنبه‌هایی را به داستانش اضافه کرد که بی‌تردید نتیجه‌ی ذهن جست‌وجوگر خودش بود. نکته‌های ریزودرشتی که در داستان فیلمش به چشم می‌آیند چیزهایی نیستند که در کتاب‌ها به آن‌ها برخورده باشد؛ حاصل فکرهایی هستند که به ظاهر هر چیز اکتفا نمی‌کند و پی چیزهای عمیق‌تر می‌گردد. این‌که سال‌ها بعد منتقدان سینما و شماری از کشیشان سینمادوست داستان فیلم را با روایت‌های کتاب مقدّس مقایسه می‌کنند بی‌دلیل نیست. می‌گویند استیون اسپیلبرگ در ساخت این فیلم هم از عهد عتیق (تورات) بهره برده، هم از عهد جدید (انجیل) و شاهد مثال‌شان این‌که نازل شدن فرمان‌های الهی را به موسی در فیلمش به گونه‌ای جذاب تصویر کرده. درست است که فیلم داستان موسا نیست، اما اسپیلبرگ با ظرافت تمام، بخشی از آن داستان را به داستان خودش اضافه کرده. جز این فیلم اشاره‌های صریحی هم به حواریّون مسیح کرده؛ یاران برگزیده‌ای که نوری از آسمان بر آن‌ها می تابد تا سرخوشی‌شان را دوچندان کند.

همین چیزهاست که قرائت تمثیلی را قرائتی جذّاب‌تر نشان می‌دهد؛ عرصه‌ای برای خلّاقیت و اندیشیدن به داستان‌های کتاب مقدّس.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
برچسب‌ها :