شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مردی که ظاهراً قلبی از طلا دارد

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

 

مثلِ روز روشن است که ریموند ردینگتنِ خوش‌پوش ریگی به کفش دارد؛ وقتی با عینکِ آفتابی روی چشم از درِ ورودیِ دفتر مرکزیِ اف‌بی‌آی می‌گذرد و پا می‌گذارد روی کف‌پوش تالار مرکزی که نشانِ اف‌بی‌آی روی آن پیداست و درست روبه‌روی اطلاعاتِ اف‌بی‌آی می‌ایستد و می‌گوید با معاونِ سازمان کار دارد. می‌گوید من ردینگتنم و تا کارمند اف‌بی‌آی نامش را در کامپیوتر مرکزی جست‌‌وجو کند، کلاهش را از سر برمی‌دارد؛ کتش را درمی‌آورد؛ دست‌هایش را پشتِ سرش می‌گذارد و درست روی نشانِ اف‌بی‌آی می‌نشیند.

رفتار عجیبی‌ست به چشمِ آن‌ها که در تالار مرکزی در رفت‌وآمدند ولی تا بخواهند از رفتار این تازه‌وارد تعجّب کنند درهای تالار مرکزی بسته می‌شود؛ آژیرها به صدا درمی‌آید و مردان مسلّح از زمین و آسمان پیدا می‌شوند و تفنگ‌به‌دست به ردینگتن می‌گویند از جای خود جُم نخورد.

این شروعِ فهرستِ سیاه است؛ جایی‌که ریموند ردینگتن خودش را تسلیم می‌کند ولی اف‌بی‌آی نمی‌فهمد چرا مردی که نامش در فهرستِ سیاهِ این سازمان است و همه‌ی این سال‌ها را پنهان بوده و با هویّتی مستعار زندگی می‌کرده باید خودش را تسلیمِ سازمانی کند که درنهایت او را به حبس ابد محکوم می‌کند. بعد از این است که می‌فهمند ردینگتن بی‌دلیل تسلیم نشده؛ آماده‌ی مذاکره است و خواسته‌هایی دارد که اگر عملی شوند حاضر به همکاری‌ست و همکاری ظاهراً چیزی جز این نیست که فهرستِ سیاهِ خودش را در اختیار اف‌بی‌آی می‌گذارد تا شکار شوند.

چیزی که اف‌بی‌آی در ابتدای کار نمی‌داند این است که اسیر دستِ ردینگتن شده؛ مردی که رابطه‌ی خوبی با تروریست‌ها و خلاف‌کارها و آدم‌کش‌های سیاسی دارد؛ تاجری که فقط به پول و سرمایه اعتقاد دارد و دست به هر کاری می‌زند که این پول و سرمایه را مضاعف کند و ظاهراً بخت بلندی دارد که مردمانی در سراسر جهان به او مراجعه می‌کنند و کارش همیشه سکّه است؛ مردمانی که اف‌بی‌آی حتّا نمی‌داند کجای این دنیا هستند و اصلاً نمی‌داند چگونه باید دستگیرشان کرد.

داستان‌های مبارزه با جاسوسی معمولاً بستگی تامّ‌وتمامی دارند به شخصیت‌های اصلیِ داستان و این‌جا علاوه بر ریموند ردینگتنِ همیشه‌خوش‌پوش و موقّر با الیزابت کین هم طرفیم؛ دختری که در اوّلین روز کاری‌اش در اف‌بی‌آی احضارش می‌کنند چون ردینگتن گفته ترجیح می‌دهد فقط با او کار کند و همه‌ی اطلاعاتی را که دارد فقط در اختیار او بگذارد و البته داستان هرچه پیش‌تر می‌رود بیش‌تر معلوم می‌شود که داستان از چه قرار است و چرا الیزابت کین باید واسطه‌ی او باشد؛ الیزابت کینی که تا شخصاً از همه‌چیز سر درنیاورد راضی نمی‌شود چیزی را بپذیرد و گاهی آن‌قدر ساده‌دل است که فکر می‌کنیم نمی‌تواند مأمور موفّقی باشد و گاهی آن‌قدر تیزهوش می‌شود که هیچ شباهتی به زنی ندارد که شوهرش ریگی به کفش دارد و نقشه‌ای برایش چیده که اصلاً عاقبت خوشی ندارد.

پیش از آن‌که الیزابت کین را به واسطه‌ی شغلِ پُرخطری بشناسیم که هر روز زندگی‌اش را به‌خطر می‌اندازد و تا پای مرگ می‌بردش، از خلالِ زندگی روزمرّه و پُر رمزورازش با او آشنا می‌شویم؛ زندگی‌ای سرشار از نشانه‌هایی که ظاهراً نمی‌شود به‌سادگی معنای‌شان را فهمید؛ زنی که می‌خواهد صاحبِ یک زندگیِ دوگانه باشد؛ روزها مأمور اداره‌ی فدرال باشد و به فهرستِ سیاهی که ردینگتن در اختیار اف‌بی‌آی گذاشته رسیدگی کند و غروب را صرفِ خانه‌داری و پخت‌پز کند و آن‌قدر به این زندگی دوگانه اعتقاد دارد که آماده‌ی مادر شدن هم هست؛ پیش از آن‌که ردینگتن چشمش را به روی حقایقی باز کند که او را از این خواسته منصرف می‌کند. کیفیت رابطه‌ی آن‌ها و مهر و محبّت پدرانه‌‌ای که ردینگتن نثارِ الیزابت کین می‌کند دقیقاً همان چیزی‌ست که یک داستانِ جاسوسی برای نیفتادن از رمق نیاز دارد؛ چیزی از جنسِ زندگی و مناسباتِ انسانی.

فهرستِ سیاه داستانِ یک همکاری‌ست؛ همکاریِ یک متّهم فراریِ تحت تعقیب و یک مأمور تازه‌نفس اف‌بی‌آی و به‌واسطه‌ی این همکاری‌ست که هم ردینگتن دشمنانش را یکی‌یکی از بین می‌برد و هم اف‌بی‌آی پرونده‌ی افتخاراتش را پرورق‌تر می‌کند و البته شخصیت‌های عجیب و داستان‌های باورنکردنی‌ای را پیش چشم تماشاگران می‌گذارد تا ضربان قلب‌شان مدام بیش‌تر شود؛ آن‌قدر که نگرانِ ردینگتن باشند؛ مردِ خوش‌پوشِ موقّرِ خلاف‌کاری که ظاهراً قلبی از طلا دارد ولی ترجیح می‌دهد آن‌را پشتِ این ظاهرِ غیرانسانی پنهان کند تا با خیالی آسوده روزهای مانده‌ی زندگی را بگذراند.

فهرستِ سیاه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳