شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پوست‌ انداختن

 

 

متیو مکآناهی فقط دو سانتی‌متر بلندتر از بازیگرِ محبوبش است؛ بلندتر از پل نیومنی که انگار به چشمِ خیلی‌ها پسرِ خوبِ خونسردِ چشم‌آبی‌ای بود با نیم‌رُخی که ملاحتِ معرکه‌ای داشت و روزهای اوّلی هم که کار بازیگری را شروع کرد همه چشم‌به‌راه دیدنِ قطره‌ی اشکی در آن چشم‌های آبی‌ برّاقش بودند؛ چشم‌های آبی‌ای که خبر از باختن و سوختن می‌دادند و اصلاً او را برای چنان نقش‌هایی می‌خواستند که مردِ جذّابِ و خوش‌پوشِ فیلم باشد و داستان‌های تکراری را به‌یُمنِ بودنش دیدنی کند و این بود که نقش‌های اشتباهیِ فیلم‌های اشتباهی را پیشِ پایش می‌گذاشتند که بازی کردن‌شان اصلاً کار سختی نبود ولی بی‌فایده بود و در میانه‌ی آن نقش‌های اشتباهیِ فیلم‌های اشتباهی اصلاً به خیالِ کسی هم نمی‌رسید یک‌ روز این پسرِ خوبی که صاحبِ آن چشم‌های آبی‌ست شورشی از آب درمی‌آید و قیدِ این فیلم‌ها را می‌زند و فیلم‌های دیگری را انتخاب می‌کند و نقش‌هایی را بازی می‌کند که اصلاً شبیه این نقش‌های تکراریِ اشتباهی نیست و در این نقش‌های تازه هر ضربه ای را تاب می آورد؛ انگار صحیح‌وسالم است و از جا بلند می‌شود و دوباره شروع می‌کند؛ مثلِ هر شورشیِ آرمان‌خواهِ دیگری که از پا نمی‌افتد و امیدش به نوبتِ بعدی‌ست که ضربه را وارد می‌کند؛ بی‌اعتنا به آن‌چه بعد از این ضربه ممکن است اتّفاق بیفتد.

متیو مکآناهی هم سال‌های سال پسرِ خوب و خونسردی بود که در فیلم‌های اشتباهی بازی می‌کرد؛ نقش‌های اشتباهی در فیلم‌های اشتباهی و ظاهراً کسی حواسش نبود که باید او را در نقش‌های دیگری هم سنجید و کسی فکر نمی‌کرد این نقش‌های اشتباهی اصلاً شبیه او نیست و اصلاً قرار نیست همه‌ی عمرش را صرف بازی در نقش مرد جذّابی کند که ایده‌های پیش‌پاافتاده‌ای برای زندگی دارد و هزارویک راه برای سر درآوردن از زندگیِ دیگران بلد است و خوب می‌داند چگونه باید مهرش را در دلِ دیگرانی بیندازد که بالابلندی‌اش را می‌بینند و کلماتش را می‌شنوند و لبخندش را تماشا می‌کنند و در چشم‌به‌هم‌زدنی آینده‌ای بدونِ او را ناممکن می‌دانند و خیال می‌کنند اصلاً چگونه پیش از این او را ندیده‌اند و اصلاً مگر می‌شود از کنارش گذشت و به بودنش اعتنا نکرد.

کارنامه‌ی متیو مکآناهی انگار پُر از این نقش‌های اشتباهیِ فیلم‌های اشتباهی بود؛ نقش‌هایی که هر بازیگر دیگری هم می‌توانست بازی کند و شاید همین نقش‌ها بود که گوشه‌ی ذهن تماشاگرانش ماند و معدود نقش‌های درستی هم که بازی کرد به چشم نیامد؛ آن‌قدر که همین تماشاگران وقتی در ۲۰۱۳ سه بازی حیرت‌انگیزش را در گرگِ وال استریت و باشگاهِ خریدارانِ دالاس و کارآگاهِ درست‌وحسابی دیدند گفتند چرا پیش از این بازی‌اش را ندیده‌اند و چرا پیش از این کارگردان‌های دیگر چنین نقش‌هایی را به او نسپرده‌اند و درباره‌ی بازی‌اش نوشتند که اصلاً شبیه بازی‌های قبلی‌اش نیست و البته کیفیت بازی‌اش در این سه کار قابل مقایسه با کارهای قبلی‌اش نبود؛ بازیِ تازه‌ای بود که هیچ شباهتی به مکآناهیِ قبل از این نداشت؛ گذر از مرحله‌ای بود که دیگر نیاز نداشت سری به آن بزند؛ پوست‌انداختنی بود در چهل‌وچهار سالگی.

پسرِ خوبِ خونسردِ شیفته‌ی پُل نیومن در چهل‌وچهار سالگی به نقش‌هایی که دوست داشت رسید و آن‌قدر در این نقش‌ها درخشید که مجسمّه‌ی طلای اسکار را هم گرفت و کار را برای فیلم‌نامه‌نویس‌ها راحت‌ کرد که با خیالِ آسوده نقش‌های اصلی را برای او بنویسند؛ مردی در آستانه‌ی میان‌سالی؛ دنیادیده؛ کمی تلخ و بدبین و ساکت که اگر لب به گفتن باز کند ساعت‌ها می‌تواند از زندگی بگوید و در مقام معلّمی چیره‌دست آدابِ زندگی و مواجهه با دیگران و هزار نکته‌ی ناگفته‌ را بیان کند؛ بی‌آن‌که حرف‌هایش حوصله‌ی کسی را سر ببرند و بی‌آن‌که تکراری به‌نظر برسند و اصلاً هرچه می‌گذرد این مردِ دنیادیده‌ی تلخ‌ و بدبین بیش‌تر به دل می‌نشیند؛ انگار این‌همه تلخی و بدبینی نتیجه‌ی سال‌ها جورِ دیگر زندگی کردن است؛ مثلاً مثلِ همه‌ی نقش‌های اشتباهیِ فیلم‌های اشتباهی‌ای که پیش از این به مکآناهی سپرده‌اند و او هم همه را به بهترین شکلِ ممکن بازی کرده؛ آن‌قدر که با دیدن‌شان خیال می‌کنیم آدمی مثلِ او لابد آرزوی دیگری ندارد و به همه‌ی آرزوهایش رسیده؛ مردِ خوش‌بختی که می‌تواند روی کاناپه‌ای بنشیند و پاهایش را دراز کند و چشم‌هایش را ببندد و خیال کند خوش‌بخت‌ترین مردِ روی زمین است.

امّا ران وودروفِ باشگاهِ خریدارانِ دالاس مردِ خوش‌بختی نیست؛ مردی‌ست که یک‌روز چشم باز کرده و خود را در میانه‌ی بدبختی دیده؛ درست در میانه‌ی میدان؛ جایی که برگشت ممکن نیست و جایی که اگر نقطه‌ی آخر نباشد خطّ مقدّم بی‌چارگی است؛ مسیرِ بی‌بازگشتی‌ست که تا چشم به‌هم بزند به نقطه‌ی پایان می‌رسد: ایستگاهِ آخر. بااین همه برای ران وودروفی که به «چرا زنده‌بودنِ خود» آگاه است؛ چیزی سخت‌تر از این نیست که شکست را بپذیرد. این است که جمله‌ی حکیمانه‌ی هر شکستی مقدّمه‌ی پیروزی‌ست را آویزه‌ی گوش می‌کند و دست به کار بزرگی می‌زند که مایه‌ی حیرت دیگران است؛ شکست‌ دادنِ مرگ و به تعویق انداختنِ تاریخِ چشم‌بستن از این جهان.

استقامت و ایستادگیِ ران وودروف هیچ شباهتی به تصویرِ مکآناهیِ فیلم‌های پیش از آن ندارد؛ همان‌طور که آن تصویرِ مردِ ظاهراً خوش‌بخت و خوش‌پوش ربطی به مارک هانای گرگِ وال استریت ندارد؛ به مردِ بلندبالای موقّری که وقتی دهان باز می‌کند کلماتِ عجیب‌وغریبی از آن بیرون می‌زنند؛ کلماتِ معنادار و بی‌معنایی که نهایتاً قرار است راه‌وچاهِ ماندن در وال استریت را به جردن بلفورت نشان دهند؛ کلماتِ عجیبی که به عجیب‌ترین شکلِ ممکن گفته‌ می‌شوند. همه‌چیز برای مارک هانای گرگِ وال استریت حل‌شده است؛ روشن و واضح و فکر نمی‌کند اصلاً لازم باشد این بدیهیّات را از اوّل توضیح دهد؛ پس آن‌چه هست را کنار می‌گذارد و آن‌چه را باید باشد به زبان می‌آورد؛ دوره‌ی فشرده‌ی فروختنِ روحِ خود به شیطان و جردن بلفورت هم البته شاگردِ مستعدّی‌ست که در اوّلین روزِ حضورش در وال استریت همه‌ی آن‌چه را لازم است از این معلّم خصوصی می‌آموزد و به کار می‌بندد و پلّه‌های ترقّی را بالا می‌رود.

امّا مارک هانای گرگِ وال استریت هم شباهتی به راست کُلِ کارآگاهِ درست‌وحسابی ندارد که شاید بدبین‌ترین و تلخ‌ترین کارآگاهِ این زمانه است؛ مردی که همه‌چیز را به دیده‌ی تردید نگاه می‌کند و آماده است که در جوابِ هر سؤالی بگوید نه؛ مگر این‌که خلافش ثابت شود. راست کُلِ کارآگاهِ درست‌وحسابی دوست ندارد مثلِ دیگران باشد؛ یا درست‌تر این‌که نمی‌تواند مثلِ دیگران باشد؛ به این دلیلِ ساده که از کنار هیچ‌چیز و هیچ‌کس آسان نمی‌گذرد: همه‌چیز و همه‌کس محلّ تردید است؛ محلّ سؤال است؛ باید از آن‌ها سر درآورد و راهِ سر درآوردن از آن‌ها مواجهه‌ با آن‌ها است؛ ایستادن روبه‌روی این چیزها و خیره‌شدن در چشم‌های‌شان. نیازی به گفتنِ کلمات نیست. کلمات را باید سنجید و بعد به زبان آورد. این کاری‌ست که راست کُلِ کارآگاهِ درست‌وحسابی از ابتدا تا انتهای کار می‌کند. بازیِ پُرخطری‌ست؛ شرطِ عقل ظاهراً این است که مثل همکارش باشد؛ مردی که ظاهر را می‌بیند و براساس ظاهر تصمیم می‌گیرد. امّا به ظاهرِ همه‌چیز نمی‌شود اعتماد کرد؛ این چیزی‌ست که راست کُلِ کارآگاهِ درست‌وحسابی به آن باور دارد؛ سنجشِ هر چیز به شیوه‌ی خود و همین است که مثلِ شرلوک هُلمزی در زمانه‌ی مردمانِ بی‌اعتقاد از ابتدا انتهای کار به روش خود پای‌بند می‌ماند و سال‌ها طول می‌کشد تا حقیقتِ پرونده را آشکار کند؛ چیزی را که به چشم نمی‌آمده؛ چیزی را که به هر دلیلی گوشه‌ای پنهان بوده و کسی نمی‌دیده. مثلِ روز برایش روشن است که حقیقت این چیزی نیست که دیگران می‌گویند و باور دارند و دستِ آخر که حقیقتِ رسواکننده را پیشِ روی دیگران می‌گذارد انگار ذرّه‌ای از بدبینی‌اش کم شده؛ انگار تلخیِ وجودش جایش را به اندکی امید داده و تجربه‌ی شکست‌های پیاپی و سقوط‌های مکرّر او را به این نتیجه رسانده که به‌هرحال باید تاب آورد و زندگی کرد و آدمی چاره‌ای جز این ندارد.

نقش‌هایی هستند که دست از سرِ بازیگرشان برنمی‌دارند؛ با او می‌مانند؛ در کلماتی که می‌گوید؛ در سکوتی که بینِ کلماتش دارد؛ در راه رفتن و نگاه کردنش؛ شاید به این دلیل که بازیگر از ابتدا چیزی از وجودش را در آن‌ها به کار گرفته؛ چیزی که کم‌کم برای خودش مهم شده؛ چیزی که شاید زندگی بدونِ آن ممکن نباشد و انگار شیوه‌ی حرف زدنِ راست کُلِ کارآگاهِ درست‌وحسابی دست‌کم برای مکآناهیِ این روزها چنین چیزی‌ست؛ آن‌قدر که وقتی نامش را اعلام کردند تا مجسمّه‌ی طلایی اسکار را به دستش بدهند، طوری حرف می‌زد که انگار راست کُل است؛ مردی که تا از او نخواهند حرف نمی‌زند؛ مردی که ترجیح می‌دهد حرف نزند.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
برچسب‌ها : متیو مکآناهی ، یادداشت