شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بوگارت لعنتي ...


خيلي سال پيش ( چند سال ؟ ) كه « كازابلانكا » را براي بار اول ديدم ، حسابي دمغ شدم . داستان فيلم را قبل از ديدن از بر بودم ؛ كلي يادداشت ريز و درشت هم درباره ش خوانده بودم ، اما وقتي تمام شد غم دنيا آوار شد روي سرم . آن موقع دوست داشتم داستان يك جوري پيش برود كه « اينگريد برگمن » و « همفري بوگارت » به هم برسند . به نظرم اين دو تا انگ هم بودند و همان جور كه يك بار « رضا كيانيان » جايي نوشته بود ، وقتي « بوگارت » قلب ستاره يي را تسخير مي كرد ، خيلي ها با او هم ذات پنداري مي كردند و دليل ش هم اين بود كه آن ها هم عاشق آن ستاره بودند . يادم ست آن وقت ها حتا داشتم خودم را قانع مي كردم كه « كازابلانكا » اصلا فيلم خوبي نيست . وقتي هم كه « برگمن » را مي ديدم كه رو به « بوگارت » مي گفت ما يه وقتي همديگه رو دوست داشتيم ... دل م رسما آتش مي گرفت . اما حالا سال ها گذشته ( چند سال ؟ ) و فيلم را بهتر مي فهم م ، در واقع در اين سال ها هر وقت تماشاي ش مي كنم فكر مي كنم تازه دارم آن را مي فهم م .ديروز صبح وقتي يكي را ديدم كه يك وقتي دل م براي ش مي تپيد و آتش مي گرفتم از ديدن ش ، فقط به هم نگاه كرديم . چشم در چشم . من سوار ماشين بودم و او پياده در ترافيك سنگين جردن منتظر يك ماشين . مي شد كه به راننده بگويم صبر كند و او هم سوار شود ، دست كم تا يك جايي از راه مي شد كه هم مسير باشيم . اما « بوگارت » لعنتي كار را خراب كرد . وقتي چشم به چشم هم دوخته بوديم و به قول « ايرج كريمي» از كنار هم مي گذشتيم ( راستي عجب فيلم درخشاني بود ، خوب شد كه دو بار ديدم ش ) فقط ديالوگ « برگمن » يادم افتاد ، ما يه وقتي همدگه رو دوست داشتيم و از سر بد جنسي توي ذهن م وقتي را حسابي كشيدم تا سر كوچه ي روزنامه رسيدم . چه مي شود كرد ؟ دوست داشتن « بوگارت » اين مكافات ها را هم دارد ...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :