شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

صبح است ولی شب تکان نخورده...

 

شاهرخ مسکوب: صبح است ولی شب تکان نخورده و هوا تاریک است. باران می‌بارد. ابر چسبناک روی بام‌ها، درخت و خیابان و همه‌چیز افتاده؛ توی اتاق است. آسمان نست، مثل این‌که هرگز نبود. گیتا مریض است، آینده‌ی غزاله را نمی‌دانم چه خواهد شد. نیم ساعتِ دیگر باید بروم سر کلاس، امروز از فعل «بودن» باید شروع کنم. حواسم پیش مادام بُواری است و حالا یاد «بودن یا نبودن» افتادم، «بحث در این است»...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۱

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳