شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چنين گفت جان فورد ...


اين تكه از حرف هاي « جان فورد » را درباره ي زن ها بخوانيد . قضاوت ش با خودتان . فقط مي ماند اين كه ترجمه ي اين تكه را به « امير قادري » پيشكش مي كنم ، آن هم به هزار و يك دليل كه خودش بهتر از بقيه مي داند :

زن ها ؟ از من درباره زن ها چيزي نپرسيد . زن ها را نمي شناسم . با زن هاي زيادي بوده م ، با خيلي هاي شان روابط دوستانه داشته م ، اما اعتراف مي كنم كه آن ها را نمي شناسم . زن ها را نمي شود شناخت . زن ها را فقط مي شود احساس كرد . بايد لمس شان كنيد تا مطمئن شويد كه هستند . حتا اگر سال ها با يك زن زندگي كنيد هم نمي توانيد مدعي شويد كه او را مي شناسيد . زن ها را نمي شود شناخت ، اما مي شود دوست شان داشت . هيچ وقت هم مطمئن نباشيد كه آن ها هم دوست تان دارند . آن لبخندهاي احمقانه و حرف هاي احمقانه تري مثل « عزيزم ، خيلي دوست ت دارم » را هم دور بريزيد . به جاي اين ها با زن ها معامله كنيد . آن ها تجرهاي خوبي هستند ، اما شما هم بايد تاجر خوبي باشيد ، وگرنه كلاه گشادي سرتان مي رود . دوست شان داشته باشيد ، ولي عاشق شان نشويد چون وقتي بفهمند عاشق شان هستيد ، دست به هر كاري مي زنند تا بدبخت تان كنند . پيشنهاد مي كنم هيچ وقت عاشق نشويد ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :