شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پایان یک پیوند


 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

زیگمونت باومنِ جامعه‌شناس در پیش‌گفتارِ کتابِ عشقِ سیّال می‌نویسد «معاصران ما... چون تنها و بی‌کس به دستِ هوش و ذکاوت خود سپرده شده‌اند مأیوسند و احساس می‌کنند به‌راحتی دورانداختنی هستند؛ کسانی که آرزومندِ امنیّت وحدت و مودّت و خواهان دست‌یاری‌ای هستند که در هنگام گرفتاری به آن امید ببندند، افرادی به‌شدّت محتاج به «ایجاد رابطه»؛ ولی در عین حال بیمناک از «مرتبط بودن» و به‌ویژه مرتبط بودن «همیشگی»، تازه اگر نگوییم «ابدی» ـــ زیرا می‌ترسند که چنین حالتی بار سنگینی بر دوش آن‌ها تحمیل کند و فشارهایی را به وجود آورد که قادر و مایل به تحمّل آن نباشند و بنابراین آزادی‌ای را که برای ـــ بله، حدس شما درست است ـــ ایجاد رابطه لازم دارند به‌شدّت محدود سازد.»

و ظاهراً حسادت هم درباره‌ی همه‌ی آن چیزهایی است که زندگی را می‌سازند و ویران می‌کنند و وقتی دخترکِ لویی از سوراخ کلید گریه‌ی مادرش را می‌بیند و صدایش را می‌شنود که می‌گوید «نرو؛ ترکم نکن.» می‌فهمد که این زندگی به نقطه‌ی پایانش رسیده ولی بچّه‌ها ظاهراً درکِ درستی از مناسباتِ دنیای بزرگ‌ترها ندارند و همین است که دلِ دخترک بعداً به این خوش است که نامادریِ تازه‌اش کلاهش را به او بخشیده و مهربان بوده و گفتن این چیزها است که مادرش را بیش‌تر غمگین می‌کند؛ آن‌قدر که سکوت کند و اندوه صورتش را بپوشاند.

امّا وضعیّتِ لویی کمی فرق می‌کند؛ آن‌قدر از این کارش راضی است که انگار این جدایی را تقدیر خود می‌دیده و جز دل‌باختن به کلودیا چاره‌ی دیگری نداشته. آن‌قدر روی هوش و ذکاوتِ خودش حساب می‌کند که یادش می‌رود آدم‌ها را هم می‌شود دور انداخت؛ این کاری است که با همسرش کرده و هم‌زمان با کلودیا هم البته دست از شیطنت برنداشته و حواسش به این نبوده که می‌شود امنیّت این رابطه را به خطر انداخت و هیچ نمی‌دانسته که اگر این رابطه پایانی داشته باشد ابتدای تنهایی او است؛ تنهایی‌ای که فقط دخترکش می‌تواند آن‌را پُر کند؛ یکی که هم‌خون او است؛ کوچک است و چشمش به دنیا و آدم‌ها باز نشده و درست نمی‌داند آدم‌ها در این دنیا دنبال چه می‌گردند و چرا گاهی از این ارتباط ابدی می‌هراسند و به همه‌چیز پشت پا می‌زنند و پل‌های پشت سر را خراب می‌کنند.

امّا لویی وقتی از همه‌چیز سر درمی‌آورد که می‌بیند زندگی را باخته؛ همه‌چیز را باخته و بازنده وقتی اسلحه‌ای برمی‌دارد و گلوله‌ای به خودش شلیک می‌کند زنده می‌ماند و سر از بیمارستان درمی‌آورد تا با دو چشمِ باز ببیند که هیچ‌چیز پایدار نیست و هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود و یکی از این چیزها زندگیِ لویی است؛ حسودی که حسادت را فقط سهم خودش می‌داند.

 

حسادت

ساخته‌ی فیلیپ گارل

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳