شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من زیر نگاهم از همه‌طرف

 


 

 ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستان فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

مدار بسته تکلیفِ همه‌چیز را از همان ابتدای کار روشن می‌کند: لندنْ شهرِ دوربین‌های مدار بسته است و باوجود انبوهِ دوربین‌هایی که کوچک‌ترین حرکاتِ شهروندان را ضبط می‌کنند و کلمات‌شان را جایی برای روز مبادا نگه می‌دارند ظاهراً نباید خطری تهدیدشان کند ولی آن پانزده دوربینِ مدار بسته که بازارِ بارو را زیر نظر گرفته‌اند هم‌زمان کامیونی را نشان می‌دهند که نباید آن‌جا باشد؛ کامیونی که اصلاً معلوم نیست چرا سروکلّه‌اش این‌جا پیدا شده و چرا راننده‌اش اصرار دارد که دنده‌عقب بیاید و البته دلیلِ این اصرار لحظه‌ای بعد روشن می‌شود؛ وقتی کامیون درست روبه‌روی آن پانزده دوربین مدار بسته منفجر می‌شود و دوربین‌ها از کار می‌افتند.

این است که مدار بسته از همان اوّل حرفِ آخر را می‌زند؛ این‌که همه‌چیز طبق نقشه پیش می‌رود؛ همه‌چیز برنامه‌ریزی شده و همین چیزهاست که مدار بسته را به نسخه‌ی دوّمِ فیلم‌های سیاسیِ دهه‌ی ۱۹۷۰ شبیه می‌کند؛ فیلم‌هایی که اصلاً به‌نیّتِ افشاگری ساخته می‌شدند و مهم‌ترین هدف‌شان کنار زدنِ پرده‌‌ای بود که سیاست‌مداران به‌ هر دلیلی پیشِ چشمِ شهروندان کشیده بودند تا از حقیقت سر درنیاورند.

این‌جا هم آن‌ انفجارِ بزرگی که جانِ مردمِ بیچاره را می‌گیرد نتیجه‌ی اشتباهِ ام‌آی‌۵ و ناهماهنگیِ دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیّتیِ بریتانیاست و کارِ مارتین رُز و کلودیا سیمونز هاو هم این است که این چیزها را افشا کنند؛ هرچند خوب می‌دانند همیشه دیوارهای تازه‌ای بالا می‌رود و سدهای تازه‌ای پیش روی‌شان قرار می‌گیرد که قدمی بیش از این برندارند، ولی مهم این است که سعی می‌کنند کاری بکنند و دست روی دست نگذارند؛ حتّا اگر به قیمتِ از دست دادنِ کارشان باشد.

این است که پرونده‌ی فرّخ اردوغانِ تُرک‌تبار و اتّهام‌ رهبری گروهی تروریستی و البته همکاری ام‌آی‌۵ با این‌که داستان را پیش می‌برد انگار مک‌گافینی‌ست برای پیش بردنِ داستانِ اصلی فیلم؛ یعنی پیوندِ مارتین و کلودیا که با گذر از روزهای شیرین و خوش به روزهای تلخ و ناخوشی رسیده که چاره‌اش انگار همان طعنه‌های ریزودرشتی‌ست که نثارِ یک‌دیگر می‌کنند تا درنهایتِ پیوندِ ظاهراً گسسته را دوباره برقرار کنند؛ بی‌آن‌که آن روزهای تلخ و ناخوش را از یاد ببرند و بی‌آن‌که آدم‌های قبل از این طوفان باشند.

حالا هر دو به آدم‌هایی بدل شده‌اند که چیزی برای از دست دادن ندارند؛ رسیده‌اند به نقطه‌ی صفر و درست در میانه‌ی هیاهوی پایان‌ناپذیری که از قانون و اجرای عدالت می‌گوید آن‌ها به تعریفِ تازه‌ای از زندگی رسیده‌اند: کوتاه نیامدن و ادامه دادن.

 

مدار بسته؛ ساخته‌ی جان کراولی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳