شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هنرِ ساده‌ی کُشتن

 

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

پاول اسپکتور گوشه‌نشین است؛ کم‌حرف و ساکت است؛ نابغه است؛ هنرمند است؛ مشاورِ خانواده‌هاست وقتی زن‌وشوهرها در زندگی به مشکل می‌خورند یا فکر می‌کنند به بن‌بست رسیده‌اند؛ همسرِ وفادار و خوبی‌ست برای زنش که در بیمارستان کار می‌کند و پدرِ مهربانی‌ست برای بچّه‌هایی که او را به چشمِ قهرمان می‌بینند و چیزی جز مهربانی از او ندیده‌اند و خبر ندارند زندگی به چشم این پدر مهربان و همسرِ وفادار ارزشی ندارد و چیزی در این زندگی نیست که او را سرِ شوق بیاورد جز این‌که جانِ دیگران را بگیرد و کُشتنِ دیگران برایش کار سختی نیست و اصلاً تنها کاری‌ست که او را واقعاً سرِ شوق می‌آورد و ذوق‌زده‌اش می‌کند؛ کاری که واقعاً راضی‌اش می‌کند و فکر نمی‌کند وقتش را تلف کرده و راز بزرگی که پاول اسپکتور در همه‌ی این سال‌ها از زن و بچّه‌هایش پنهان کرده همین حقیقتِ رسواکننده است که قاتلِ زنجیره‌ای شهرِ بلفاست کسی جز او نیست؛ مردی که همه خیال می‌کنند سرش به کار خودش گرم است ولی واقعاً زاغ‌سیاهِ دیگران را چوب می‌زند و قربانیانش را از بین زن‌های تقریباً سی ساله انتخاب می‌کند و این قربانیان بدون این‌که او را بشناسند تاوانِ سرخوردگی و حقارتِ سالیانِ او را می‌دهند و دست‌آخر بدل می‌شوند به اثری هنری؛ به جسمِ بی‌جانی که وقتِ زیادی صرف آرایشش شده.

همین نشانه‌های ظاهری و همین هنری که او به خرج می‌دهد استلّا گیبسن را به شک می‌اندازد که همه‌ی این قتل‌ها کارِ یک نفر است؛ یکی که در نهایتِ دقّت و ظرافت پای اثر هنری‌اش را امضا می‌کند و هرچه تماشاگران اثرِ هنری‌اش بیش‌تر باشند رضایت خاطرش بیش‌تر است و هرچه تعدادِ آن‌ها که با دیدنِ این جسم بی‌جان ترس وجودشان را فرامی‌گیرد بیش‌تر باشند لذّتِ بیش‌تری نصیبش می‌شود.

بااین‌همه هر آدمِ گوشه‌نشین و کم‌حرف و ساکت و نابغه و هنرمندی هم ممکن است خطا کند؛ ممکن است در آفریدنِ هنرِ بعدی‌اش که بی‌جان کردنِ آدمی دیگر است شکست بخورد؛ ممکن است در لحظه‌ی آخر همه‌چیز آن‌جور که دوست می‌دارد و ترجیح می‌دهد پیش نرود و ممکن است اتّفاقی بیفتد که دستِ او را رو کند؛ ممکن است زنی که قرار بوده بمیرد جانِ سالم به در ببرد و معنای همه‌ی این‌ها چیزی جز این نیست که این آدمِ گوشه‌نشین و کم‌حرف و ساکت و نابغه و هنرمند این‌بار در آفرینش اثری هنری ناتوان مانده؛ هنرمندی که رسماً می‌گوید هنر دروغ است.

امّا هر هنرمندی لابد منتقدی هم دارد که مشتِ فروبسته‌اش را باز می‌کند؛ رازهای اثرِ هنری‌اش را کشف می‌کند و حدس می‌زند که کار بعدی‌اش چه‌جور کاری‌ست؛ منتقدی که دست‌کم باید به‌اندازه‌ی خودِ هنرمندْ گوشه‌نشین و کم‌حرف و ساکت و نابغه باشد و همه‌ی این صفت‌ها را می‌شود نثارِ استلّا گیبسن کرد که غریبه‌ای‌ست در میانِ مردمانِ بلفاست؛ غریبه‌ای که مشتِ فروبسته‌ی این قاتلِ زنجیره‌ایِ گوشه‌نشین و کم‌حرف و ساکت و نابغه و هنرمند را باز می‌کند، ولی چه فایده که همسرِ وفادار و پدرِ مهربان زودتر آماده‌ی فرار شده؛ فرارِ هنرمند از دستِ منتقد.

 

سقوط

طراح سریال: آلن کوبیت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳