شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

به تنهایی که فکر می‌کنم دل‌تنگ می‌شوم


 

ــــــ بُرشی از فیلم‌نامه‌ی صحرای سُرخ نوشته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی و تونینو گوئرا ــــــ 

شب از نیمه گذشته. چیزی به سپیده‌ی صبح نمانده. این‌جا بارانداز است. چه می‌بینیم؟ یک کشتی قدیمی که بدنه‌اش را تازه رنگ کرده‌اند. سرخ است. همه‌جای این بارانداز پُر از لوله‌های کهنه‌ی زنگ‌زده است. چند صندلی و مُبلِ کهنه هم هست. انگار از فرطِ کهنگی در آستانه‌ی وارفتنند. رطوبت همه‌چیز را نابود کرده. کشتی‌های دیگری هم هست. کشتی‌هایی که هنوز این‌قدر کهنه نشده‌اند.

امّا در این تاریکی جولیانا را هم می‌بینیم. جولیانای ترسیده را. سایه‌ی کشتی‌ها جولیانا را ترسانده. قدم‌هایش را تُند برمی‌دارد، امّا معلوم است چیزی گوشه‌ی ذهنش جا خوش کرده و تا به نتیجه نرسد دست برنمی‌دارد. این چیست که ذهنِ جولیانا را به خود مشغول کرده؟ حالا او زنی‌ست امیدوار، زنی‌ست که ایمان دارد آینده روزهای بهتری‌ را با خود می‌آورد. این قدم‌ها که برمی‌دارد او را به دنیای دیگری می‌رساند؛ دنیایی که جولیانا پیش از این آن‌را نمی‌شناخته؛ دنیایی که جولیانا پیش از این درباره‌اش فکر نکرده بوده.

امّا ترس دست از سرِ جولیانا برنمی‌دارد. ترس جولیانا را قوی‌تر کرده. امیدوارتر. مطمئن‌تر. از دور انگار دچارِ بحرانِ روحی‌ست، امّا همین بحرانِ روحی‌ست که شجاعتش را دوچندان کرده. راهِ خودش را می‌رود و می‌رسد به پلّه‌هایی که مخصوصِ تخلیه‌ی کشتی‌ست. همین‌جاست جایی که باید بیاید؟ لحظه‌ای صبر می‌کند و بعد از این پلّه‌ها بالا می‌رود. امّا نمی‌شود بالا رفت. مردی دارد از این پلّه‌ها پایین می‌آید. غریبه است. ملوانی‌ست که در این کشتی کار می‌کند. بلوزی سیاه به تن دارد و رنگِ پریده‌ی صورتش در تاریکی معلوم است. زخمی روی صورتش هست که ریشِ انبوه و نامرتبش بخشی از آن‌را پنهان کرده. جولیانا از دیدنِ ملوان حیرت کرده است. چرا فکر نکرده ممکن است کسی از این پلّه‌ها پایین بیاید؟ جولیانا باید از این پلّه‌ها پایین بیاید، ولی نمی‌تواند. همان‌جا مانده. خشکش زده. ملوان کنجکاو شده. این غریبه این ساعت این‌جا دنبال چی می‌گردد؟ شروع می‌کند به حرف زدن، هرچند زبانش به گوش جولیانا غریبه است و چیزی نمی‌فهمد. ملوان به ترکی حرف می‌زند.

ملوان [به ترکی]: خانم؟ سلام. شب‌تان به‌خیر.

جولیانا با شنیدنِ صدای ملوان به حرف می‌آید.

جولیانا: من... اگر ممکن است... ببخشید؛ شما احتمالاً...

ملوان [به ترکی]: دنبالِ کی می‌گردید؟ ناخدا؟ چی می‌خواهید؟

جولیانا: من... خب... آره... ولی... این کشتی مسافرتی‌ست؟ باید بلیت بخریم؟ از کجا باید بلیت بخریم؟

ملوان چیزی از حرف‌های جولیانا نمی‌فهمد. جولیانا هم چیزی از حرف‌های ملوان نمی‌فهمد. هردو به زبانِ خود حرف می‌زنند؛ هرچند حرکت‌های دست و صورت قرار است تکلیفِ آن کلمات را تاحدّی روشن کنند. ملوان با دست به کشتی اشاره می‌کند. عرشه‌ی کشتی را نشان می‌دهد. میز و صندلی کوچکی را نشان می‌دهد که روی عرشه‌ی کشتی‌ست.

ملوان [به ترکی]: قهوه می‌خورید؟ خواب از سرم پریده. هوسِ قهوه کرده‌ام.

جولیانا چیزی از حرف‌های ملوان نمی‌فهمد. امّا چه چیزی او را این‌قدر عصبی کرده؟ باید دوباره سئوالی را که گوشه‌ی ذهنش جا خوش کرده بپُرسد. اگر نپُرسد بیش‌تر عذاب می‌کشد. امّا از کجا معلوم که ملوان نقش بازی نمی‌کند؟ شاید او زبانِ جولیانا را می‌فهمد و طوری وانمود می‌کند که نمی‌فهمد؟ اصلاً این ملوان دارد به زبانِ غریبه چه می‌گوید؟ چه می‌پرسد؟ همین چیزهاست که جولیانا را عصبی می‌کند. به‌سرعت از پلّه‌ها پایین می‌آید. امّا باید چیزی بگوید.

جولیانا: نه... نه... اصلاً این‌‌جور که فکر می‌کنید نیست... نه... من واقعاً تصمیم‌ گرفته‌ام. کلّی فکر کرده‌ام. کارِ آسانی هم نبود، ولی واقعاً تصمیم گرفته‌ام.

ملوانِ ترک هم از پلّه‌ها پایین می‌آید. این زن چه می‌گوید؟ چرا این‌قدر عصبی‌ست؟ چرا دلخور است؟ کلماتش آشنا نیستند، ولی رفتارش مثلِ همه‌ی آدم‌هاییست که به هر دلیلی از دستِ زندگی خسته‌اند. جوری به جولیانا خیره می‌شود که جولیانا می‌ترسد. چشم‌های این ملوان ترسناک است.

ملوان [به ترکی]: خانم... خانم... من نمی‌فهمم... چی شده؟

جولیانا حالِ خوشی ندارد. به‌هم‌ریخته است. باید با کسی حرف بزند. یکی از آن لحظه‌های دردناکِ زندگی‌ست. باید برای کسی بگوید که زندگی‌اش چه‌قدر دردناک بوده. باید بگوید که سختی‌های زندگی‌اش کم نبوده‌اند. چند قدمی که برمی‌دارد، می‌رسد به داربستی که مخصوصِ بارگیری‌ست. سرش را بالا می‌آورد. چشم‌هایش مرطوبند.

جولیانا: می‌دانید؛ تصمیم گرفتن اصلاً آسان نیست... اصلاً... من خیلی تنهام... خیلی... گاهی... همیشه که نه.... جدا شده‌ام... آدم گاهی واقعاً تنها می‌شود... تنهایی را دوست ندارم ولی تنهام... چی می‌گفتم؟ می‌دانید چرا این تصمیم را گرفته‌ام؟ چون تنهام. اوّل بیمار بودم و بعد تنها شدم... تنهایی آسان نیست، ولی سخت‌تر از تنهایی دل‌تنگی‌ست. خب، نباید به بیماری فکر کنم. به تنهایی هم نباید فکر کنم. به تنهایی که فکر می‌کنم دل‌تنگ می‌شوم. باید فکر کنم همه‌ی این‌ها بخشی از زندگی‌ام بوده. باید فکر کنم زندگی همین است. این چیزها را نمی‌شود به کسی گفت؛ چون همه می‌گویند متأسّفم... متأسّفم... همه می‌گویند ببخشید... همین... فقط تأسّف... فقط ببخشید...

ملوانِ ترک همان‌جا ایستاده. همه‌ی حرف‌های جولیانا را گوش می‌دهد. امّا چیزی نمی‌فهمد. حالتی در صورتش هست که انگار از نفهمیدنِ کلماتِ جولیانا حسّ بدی دارد. جولیانا قدمی رو به عقب برمی‌دارد و کم‌کم دور می‌شود. ملوانِ ترک همان‌جا ایستاده. سری تکان می‌دهد و چیزهایی می‌گوید که جولیانا نمی‌فهمد.

ملوان [به ترکی]: خانم، کاش می‌فهمیدم چی می‌گویید. حال‌تان خوب نیست؟ چی شد؟ کاش می‌فهمیدم و کمک‌تان می‌کردم. چرا آمده‌اید این‌جا؟ این ساعتِ خوبی نیست برای بیرون آمدن. باید خانه باشید. هوا خیلی سرد است. این‌جا نمانید. خانم، کاش می‌فهمیدم چی می‌گویید.

امّا جولیانا به حرف‌های ملوان گوش نمی‌دهد. دور و دورتر می‌شود. انگار هیچ ملوانی آن‌جا نیست.

به‌فارسیِ محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳