شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چگونه مي توان ساعت را كوك كرد ...


« خوليو كورتاسار » را نمي دانم مي شناسيد يا نه ؛ اما نويسنده يي ست درخشان و متفكر كه داستان هاي بي نظيري دارد و همه ي جاي دنيا ( جز ايران البته ) داستان هاي ش را خوانده ند و حسابي حلوا حلواي ش مي كنند و حق هم دارند . جز سه چهار داستان پراكنده از او به فارسي چيزي نداريم ، يا دست كم من چيز ديگر نديده م ؛ هر چند خبر رسيده كه يك كتاب از او به زودي در مي آيد و اين خودش كلي مايه ي اميد ست . اين داستان را كه اسم ش هست : « چگونه مي توان ساعت را كوك كرد » يك سال پيش ترجمه كردم و همان وقت ها ( دقيق ش را اگر بخواهيد : 23 آذر ) در روزنامه ي « همشهري جمعه » چاپ شد . اين همان ترجمه ست ؛ منتها يك جاهايي تغيير كرده و به نظرم بهتر شده . داستان را بخوانيد و كيف كنيد از ذهن پيچيده ي « كورتاسار » :

مرگ آن جاست . آن جا . آن پايين . ولي لازم نيست شما از چيزي بترسيد . نترسيد .ساعت را با يك دست برداريد . حالا عقربه هاي ساعت را با دو انگشت عقب بكشيد . وقت چرخاندن ش احتياط كنيد .
از همين حالا زمان تازه يي شروع مي شود . برگ درخت ها دوباره سبز مي شود . قايق ها حاضر مي شوند تا در يك مسابقه ي بزرگ قايق راني شركت كنند . زمان كم كم از خودش پر مي شود ، بعد هوا از آن بيرون مي زند : نسيمي كه روي خاك مي وزد . سايه ي زني كه راه مي رود . اين بوي نان تازه نيست ؟
باز هم چيزي مي خواهيد ؟ يعني باز هم چيز مي خواهيد ؟
ساعت را به سرعت روي مچ دست تان ببنديد . اجازه دهيد خودش كار كند .
دنبال ش كنيد . نفس زنان دنبال ش كنيد . اصلا نترسيد . ترس كاري مي كند كه لنگر ساعت زنگ بزند . همه ي چيزهايي را كه زماني مي توانسته ييد به دست آوريد و همه ي چيزهايي را كه زماني از ياد برده ييد ، كم كم سياه رگ هاي ساعت را پاره مي كنند و خوني سرد را كه از سنگ هاي ش جاري ست داغ مي كنند .
مرگ آن جاست . آن جا . آن پايين . چرا عجله مي كنيد ؟ عجله نكنيد . پيش ش مي رويم . آن وقت مي فهميم كه ديگر هيچ اهميتي ندارد .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :