شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک اتّفاقِ ساده

 

 

هنر و تجربه قطعاً مهم‌ترین اتّفاقِ سینماییِ سال است اگر سرنوشتِ آسمان باز نصیبش نشود و مدیرانِ سینمایی در میانه‌ی کار از برنامه‌ریزی برای نمایش فیلم‌های مهمّی که هر یک به دلیلی روی پرده‌ی سینماها نرفته‌‌اند خسته نشوند و دوباره کار را به سینماداران و پخش‌کنندگانی نسپارند که ترجیح می‌دهند سردر سینماها را مزیّن به تصویر تکراری بازیگرانی کنند که ظاهراً کُمدی بازی می‌کنند ولی نتیجه‌ی کارشان حتّا لبخندی به لبِ تماشاگران نمی‌آورد.

هنر و تجربه قرار است جای خالیِ سینمایی را پُر کند که سال‌هاست ندیده‌ایم؛ سینمایی که سال‌هاست مدیرانِ سینمایی اعتنایی به آن نداشته‌اند و سینماداران و پخش‌کنندگان هم از هر فرصتی برای نادیده گرفتنش بهره برده‌اند؛ فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند و ارزش و اهمیّت‌شان قطعاً بیش‌تر از انبوهِ فیلم‌های یک‌بارمصرفی‌ست که دو سه ماه روی پرده‌ی سینماها جا خوش می‌کنند و تماشاگران را فراری می‌دهند؛ امّا جایی برای نمایش عمومی ندارند و در نهایتِ ناامیدی یا سر از سوپرمارکت‌ها درمی‌آورند یا در کُمُدِ فیلم‌ساز جا خوش می‌کنند و خاک می‌خورند.

هنر و تجربه قرار است موقعیّتی را فراهم کند که فیلم‌های ظاهراً نامتعارف هم دیده شوند؛ فیلم‌هایی که تجاری نیستند؛ فیلم‌هایی که برای فروش دست به دامنِ جوک‌های اس‌ام‌اسی و مسخره کردنِ لهجه و چیزهایی از دست نمی‌شوند و درعوض سعی می‌کنند آن‌چه پیش روی تماشاگران قرار می‌گیرد خودِ سینما باشد؛ آن‌چه به هنرِ سینما مشهور است و در سینمای این سال‌های ما کم‌یاب است.

هنر و تجربه با یک اتّفاقِ ساده‌ی سهراب شهیدثالث شروع شد؛ شاهکارِ فیلم‌سازی که در زمانه‌ی خودش قدر ندید و بر صدر ننشست و آن‌قدر آزار دید که رها کرد و رفتن را به ماندن ترجیح داد و باقی عمر را در آلمان گذراند و همان‌جا فیلم ساخت و زندگی کرد. نمایش یک اتّفاقِ ساده بزرگ‌داشتِ شهیدثالث هم بود؛ قدردانی از فیلم‌ساز که اعتنایی به سلیقه‌ی عمومیِ کارگردان‌ها و تهیه‌کننده‌های آن روزها نداشت و لابد به این فکر می‌کرد که می‌شود تماشاگرانی هم برای دیدن این فیلم‌ها تربیّت کرد؛ تماشاگرانی که برای تخمه شکستن و خندیدن پا به سینما نمی‌گذارند. یک اتّفاقِ ساده را ساخت که ثابت کند می‌شود فیلمِ خوبی ساخت که اصلاً شبیه فیلم‌های مرسوم و متداول نباشد. کارِ آسانی هم نبود. کسی جدّی‌اش نمی‌گرفت و همین بود که (به روایتِ امید روحانی) وزارتِ فرهنگ و هنر را فریب داد و به بهانه‌ی فیلمی کوتاه یک اتّفاقِ ساده را ساخت و البته در راهِ ساختش سختی دید و ضربه خورد و آسیب‌های بی‌حدّی نصیبش شد که همه نتیجه‌ی کج‌فهمی و بی‌سلیقگیِ مدیران سینمایی آن روزگار بود. فیلم را سیزده روزه ساخت و (باز هم به روایتِ امید روحانی) «از این سیزده روز پنج روز به انتظار و به گریه و التماس او گذشت» که نگاتیوهایش تمام شده بود و وزارت مفخّم فرهنگ و هنر نمی‌خواست نگاتیو بیش‌تری برایش بفرستد. این گرفتاری و سختی‌ای است که هیچ‌وقت دست از سرِ فیلم‌سازانِ حقیقی برنمی‌دارد؛ فیلم‌سازانی که فیلم‌ ساختن به هر قیمتی را دوست نمی‌دارند و می‌خواهند چیزی به سینما اضافه کنند؛ نه این‌که کمر به نابودی‌اش ببندند.

هنر و تجربه چند روز بعد عمو سبیلو و سفرِ بهرام بیضایی را هم نمایش داد؛ دو فیلمِ کوتاهِ فیلم‌سازی که شمارِ فیلم‌نامه‌های منتشرشده و ساخته‌نشده‌اش چند برابر فیلم‌هایی‌ست که ساخته و هیچ‌وقت از نوشتن و آفریدن و اضافه کردنِ چیزی به دانشِ مردمانِ این زمانه دست برنداشته و خسته نشده.

تماشای عمو سبیلویی که (به روایتِ خودِ بیضایی) «جمعِ بچّه‌های ول‌شده‌ی فیلم جای بازی ندارند و از زباله‌دانی زمینِ بازی می‌سازند.» و البتّه «داستانِ تعطیلات بچّه‌هاست که برای‌شان مطلقاً فکری نشده؛ شور و حرکتِ آن‌ها مردِ جدّیِ ساکنِ بدبینِ خشن را نرم می‌کند و به شور و حرکت درمی‌آورد.» بعد از این‌همه سال هنوز دیدنی و آموختنی‌ست؛ این قدمِ اوّلِ فیلم‌ساز جوانی‌ست که ایده‌های بزرگ‌تری در سر دارد و می‌خواهد طرحی نو در سینمای ایران دراندازد و چاره‌ای ندارد جز این‌که کار را با فیلمی درباره‌ی کودکان شروع کند؛ فیلمی کانونی که البتّه شباهتی به فیلم‌های دیگر کانون در آن سال‌ها ندارد و «جهانِ بداخمِ [فیلم‌های] کانون را پس راند» و روی فیلم‌های دیگر تأثیر گذاشت. خودش گفته بود «واقعاً کسی فیلمی برای بچّه‌ها نمی‌خواست، درواقع بدون آن‌که بر زبان بیاورند فیلمی می‌خواستند برای هیئت داورانِ جشنواره‌شان.» و سفر هم در چنین موقعیّتی ساخته شد و با این‌که خوش درخشید ولی همه‌ی درها به روی فیلم‌ساز بسته شد و سال‌ها گذشت تا دوباره فرصتی برای فیلم‌سازی در کانون پیدا کند.

نمایش چنین فیلم‌هایی در هنر و تجربهخبر از این می‌دهد که در این گروهِ سینمایی اصل بر سینماست و هنرِ سینما مقدّم است بر چیزهای دیگری که گاهی مصلحتِ مدیران سینمایی‌ست و گاهی تنگ‌نظریِ دیگرانی که سینما را عرصه‌ی خود می‌دانند و در را به روی دیگران بسته‌اند. درعین‌حال توقّعِ تماشاگران را هم بالا می‌برد؛ آن‌قدر که شاید با دیدنِ نام فیلم‌های معمولی‌ای که نشانی از هنرِ سینما در آن‌ها نیست با صدای بلند از مدیران و برنامه‌ریزانِ هنر و تجربهسؤال کنند که چرا بعضی از فیلم‌ها را انتخاب کرده‌اند و فیلم‌های دیگری را کنار گذاشته‌اند؛ فیلم‌هایی که بودجه‌های میلیاردیِ دولتی نداشته‌اند و نتیجه‌شان بسیار دیدنی‌تر از فیلم‌های مثلاً فاخری‌ست که مدیرانِ سینماییِ پیشین با ساخت‌شان سینمای ایران را فقیرتر از همیشه کردند؛ بدونِ این‌که قدرِ فیلم‌سازی مثلِ عبّاس کیارستمی را بدانند و به بودنش در ایران افتخار کنند و دست‌کم فرصتی برای نمایش فیلم‌هایش فراهم کنند.

هنر و تجربهکم‌ترین کاری‌ست که باید برای سینمای ایران بکنند؛ فراهم کردنِ فرصت و موقعیّتی دائمی برای نمایش فیلم‌هایی که به هنرِ سینما وفادارند و البتّه تعدادشان انگشت‌شمار است. سینمای ایران بدونِ این فیلم‌ها فقط چیزی کم ندارد؛ اصلاً حیات ندارد و صرفاً بازتولیدِ فیلم‌های بی‌کیفیّتی‌ست که دیدن و ندیدن‌شان یکی است؛ فرقی ندارد کدام‌شان را ببینید و تماشای هرکدام برای سر نزدن به سینما کافی‌ست.

هنر و تجربهمی‌تواند آشتی دوباره‌ی تماشاگران با سینما باشد؛ اگر سرنوشتِ آسمان باز نصیبش نشود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳