شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بستنی فرنگی، پالوده، چای یا شیرقهوه‌ی شیک با شیرینی

 

شاهرخ مسکوب: ما خیلی با هم رفیق بودیم، سایه‌ی همدیگر بودیم، در کلاس و ورزش و شبگردی‌های چهارباغ. معمولاً از دروازه دولت می‌رفتیم به طرف سی‌وسه پُل و میدان مجسمه، تا دم خیابان عباس‌آباد و کوچه‌ی سیدعلی‌خان و برمی‌گشتیم. سر شب دانش‌آموزان، کارمندان اداری، فرهنگیان، بعضی از سرشناسان شهر و چندتایی بازاری این تکه را سلانه‌سلانه بالا و پایین می‌رفتند و همدیگر را می‌دیدند، سیاست می‌بافتند و غیبت می‌کردند. یا در باغچه‌ی کافه پولونیا می‌نشستند، بستنی فرنگی، پالوده، چای یا شیرقهوه‌ی شیک با شیرینی می‌خوردند. چهارباغ شب‌ها باغی بود که با نور خجالتی مغازه‌های دو طرف ـــ از لای شاخ و برگ‌ درخت‌های پیاده‌رو ـــ آراسته می‌شد. کتاب‌فروشی کاویانی گذشته از کتاب، مجه‌ی راهنمای زندگی، اطلاعات هفتگی و هفته‌نامه‌ی مرد امروز ـــ که هر روز چشم‌به‌راهش بودم ـــ توتون و سیگار هم داشت. برخلافِ کتاب‌فروشی تأیید؛ توتون و سیگار که هیچ، فروش مجله هم دونِ شأنش بود و از دیوان ناصرخسرو و تاریخ جهانگشای جوینی پایین‌تر نمی‌آمد. عتیقه‌فروشی یادگار یک انبار بزرگ، دراز، کهنه و گرد گرفته و مالامال از کتاب‌های خطی، شال ترمه، مهر عقیق و تابلوهای رنگ و روغن قجری بود: میوه‌خوری پایه‌بلند پُر از سیب و انار و کاردی در کنارْ، دم دستِ شازده‌ای زردنبو و آزرده، لمیده بر بالشی در برابر رقاصه‌ای با شلیته‌ی رنگین و زنجیر زلفِ ریخته، دست‌ها به زمین و پا به هوا! روی کاسه بشقاب، ظرف‌های نقره، گلاب‌پاش، قنددان، سینی و چای‌خوری قلم‌زده، بهرام گور با کمانِ کشیده دنبال گورخر می‌تاخت. خسروپرویز بر تخت، کیکاووس در آسمان و منیژه بر سر چاهِ بیژن و فرهاد از فراق شیرین در کوه گریان!

سفر در خواب. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۱۶ و ۱۷

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳