شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خوردنی‌ها کم نیست


 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

آشپزی فقط بخشی از زندگی نیست؛ خودِ زندگی است و کافی است وقتی در آشپزخانه ایستاده‌اید و پیازهای خردشده را در تابه‌ی روغن سرخ می‌کنید به این فکر کنید که اگر می‌شد پیازها را دقیقاً به یک اندازه خرد کرد و در روغن تفت داد آن‌وقت نتیجه‌ی کار چه‌قدر دیدنی می‌شد؛ آن‌قدر که هر کسی با دیدن‌شان می‌خواست راز موفّقیّت‌تان را بداند. درعین‌حال می‌توانید به این فکر کنید که اگر نمک و فلفلِ غذا به‌اندازه نباشد نتیجه‌‌ی کار اصلاً خوردنی نیست و قاعدتاً خیلی‌ها ترجیح می‌دهند به‌بهانه‌ی سیر بودن یا به هر بهانه‌ی دیگری دست از خوردن بردارند و سروقتِ سالاد و باقی مخلّفات بروند.

این‌ است که هر فیلمی درباره‌ی آشپزی اصلاً درباره‌ی زندگی است و بر پایه‌ی شباهت این دو پیش می‌رود و آشپزی و زندگی را طوری درهم می‌تند که جدا کردن‌شان ناممکن می‌شود. سرآشپز هم درست از همین راه می‌رود و زندگیِ کارل کسپری را پیش روی‌مان می‌گذارد که هرچند آشپز خوبی است و دست‌پختش واقعاً تعریف دارد ولی زندگی‌اش اصلاً تعریف ندارد؛ درواقع مثل خیلی از زندگی‌های دیگر چیزی کم دارد تا کامل شود.

مشکل این است که کارل کسپر خسته شده؛ همه‌چیز برایش تکراری است و آدمی که خسته باشد ممکن است دست به هر کاری بزند و اصلاً حواسش نباشد که این‌طوری ممکن است زندگی‌اش را خراب کند؛ مثل غذایی که ممکن است هر روز بخورد و یک روز که از طعمش خسته شده دو مشت فلفل قرمز توی بشقابش بریزد که طعمِ تازه‌ای بگیرد. می‌داند که ممکن است تندتر از همیشه شود ولی تندیِ فلفل را به جان می‌خرد چون از تکراری بودنِ طعم غذا خسته شده و البته زبان و لب‌هایش طوری می‌سوزد که انگار ورم کرده.

این وضعیّت کارل کسپر است که از دستِ زندگی ناامید شده؛ بی‌کار شده و با هزارویک مشکل دست‌وپنجه نرم می‌کند، امّا درعین‌حال وظیفه دارد مثل هر پدری زندگی را به پسرش هم یاد بدهد؛ باید همه‌ی درس‌هایی را که درباره‌ی زندگی یاد گرفته به نسلِ بعد از خودش منتقل کند و البته نشان دادنِ راه‌وچاه به این سادگی‌ها نیست؛ به سفر نیاز دارد و در سفر است که می‌شود زندگی را بهتر شناخت.

این است که سوارِ آشپزخانه‌ی متحرّک‌شان از این ایالت به ایالتی دیگر می‌روند و غذاهای خوش‌مزّه می‌پزند و تجربه‌ی زندگی‌شان روز به روز بیش‌تر می‌شود و پسر تازه می‌فهمد زندگی آن‌قدر که فکر می‌کرده ساده نیست؛ درست مثلِ آشپزی که گاهی آدم‌ها فکر می‌کنند با اضافه کردنِ چند چیز به هم می‌شود غذا پخت و بهترین طعمِ دنیا را سرِ میز برد ولی واقعیّت چیز دیگری است؛ چیزی شبیه همه‌ی تجربه‌های سالیانِ سرآشپزهایی مثل کارل کسپر که هیچ‌چیز را به‌اندازه‌ی آشپزی دوست نمی‌دارند.

سرآشپز؛ ساخته‌ی جان فاورو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳