شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

واژه که تسکین نمی‌دهد

 

ــــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ــــ

 

این ادای دین صفی یزدانیان است به فیلم‌های محبوبش؛ به لحظه‌هایی از سینما که در خاطره‌ی تماشاگران مانده‌اند و گذرِ سالیان را تاب آورده‌اند: بچّه‌هایی که کم‌کم بزرگ شده‌اند؛ بچّه‌هایی که بازی تازه‌ای ساخته‌اند و مثل همه‌ی سال‌های بچّگی این‌یکی را هم جدّی گرفته‌اند. بازی تازه‌ای که سال و ماه و ساعت نمی‌شناسد؛ تنظیم کردنِ وقت با لحظه‌ای که بین گذشته و حال در رفت‌وآمد است. گذشته‌ای که یکی به‌یاد نمی‌آورد و آن‌یکی حال را هم به‌واسطه‌ی این گذشته می‌سازد.

سر زدن به گذشته به‌نیّتِ ماندن نیست؛ نیّتِ اصلی ساختنِ لحظه‌ی اکنون است و ادامه دادنش و برای رسیدن به اکنون چاره‌ای جز مرورِ گذشته نداریم؛ جز به‌یاد آوردنِ خاطره‌های پراکنده‌ای که تا کنار هم نچینیم‌شان سر از معمّای عاشق خستگی‌ناپذیر فیلم درنمی‌آوریم؛ آن‌هم در زمانه‌ای که عاشقی به کلمه‌ای پیش‌پاافتاده بدل شده و «هر اظهارِ نظری درباره‌ی عشق آن‌را به تباهی می‌کشاند».

بااین‌همه فرهاد و گلیِ در دنیای تو ساعت چند است؟ آقای چاو و خانمِ چانِ در حال‌وهوای عشق نیستند که وقتی می‌بینند زندگی بازی می‌کند با آن‌ها و دستِ روزگار یا تقدیر همه‌چیز را جوری چیده که دنیای‌شان یکی شود یا دست‌کم بخشی از دنیای‌شان به هم برسد ناخواسته آماده‌ی بازیِ مهم‌تری می‌شوند و شروع می‌کنند به آماده‌ کردنِ مقدّماتِ کاری که هرچند از دور بازی به‌نظر می‌رسد، امّا هرچه نزدیک‌تر می‌شود سنگینی و ابهتش بیش‌تر آشکار می‌شود و آدم‌ها هرچه بیش‌تر درگیرش می‌شوند رهایی از آن سخت‌تر می‌شود؛ ناممکن‌تر.

فرهاد و گلی این بازی را طورِ دیگری پیش می‌برند: یکی با به‌یاد نیاوردن و مدام به زبان آوردنِ این‌که مگر چنین گذشته‌ای هست و آن‌یکی با بیش‌ازاندازه به‌یاد آوردن و حرکت دادنِ مُهره‌هایی که دست‌آخر او را برنده‌ی این بازی می‌کنند؛ آن‌هم درست لحظه‌ای که روز به پایان رسیده و می‌شود با خیالِ آسوده گفت «می‌ارزید».

آن‌که رفته خاطره‌های شهرِ کودکی‌اش را جا گذاشته و راهی شهری شده که نهایتِ آرزوی هم‌بازیِ سال‌های دور است و آن‌که مانده همه‌ی این خاطره‌های پراکنده را به‌دقّت کنار هم گذاشته و چشم‌به‌راهِ لحظه‌ای نشسته که گلی ناگهان به رشت برگردد و سری به خانه‌ی محلّه‌ی ساغری‌سازان بزند؛ به محلّه‌ای که همه‌ی همسایه‌هایش چشم‌به‌راه‌ این روز بوده‌اند و جای خالی گلی را در آن شهر حس کرده‌اند ولی هیچ‌کس به‌اندازه‌ی فرهادِ دیوانه‌ی دانشکده با او مهربانی نکرده و هیچ‌کس به‌اندازه‌ی او تندی ندیده.

تراویسِ پاریس تکزاس دل‌باخته‌ی زنی‌ست که «غیابش شوریدگی‌ست»؛ تکزاسی که به جست‌وجوی پاریس می‌آید؛ پاریسی که کلمه‌ای عادّی و معمولی نیست که بی‌دلیل به زبان آمده باشد؛ اسمِ رمزی‌ست برای نام بردن از عشق بی‌آن‌که دیگران بشناسندش.

راویِ آینه داستانی را برای‌مان روایت می‌کند که نقطه‌ی پایانش قد کشیدنِ بچّه‌هاست؛ دخترانی که زن می‌شوند؛ پسرانی که مرد می‌شوند. «امّا این نگاهی حسرت‌خوار به دیروز نیست»؛ دیروز پسرکی که دخترکِ محبوبش او را نمی‌بیند و جدّی‌اش نمی‌گیرد «چیزی برای حسرت نداشته» و زمان دست‌کم در این دیروز و گذشته‌ی پشت سر هوایش را نداشته. هر قدمی که دخترِ مشهورترین نویسنده‌ی جهان در سرگذشتِ آدل ﻫ.برمی‌دارد به دیوار می‌رسد و نامه‌های سرشار از خواستنش بی‌فایده‌ می‌مانند؛ درست مثل جمله‌هایی که به پینسن می‌گوید و می‌داند بی‌فایده است ولی گفتنش در آن لحظه‌ی به‌خصوص تنها کاری‌ست که از دستش برمی‌آید: «من عاشقِ تواَم. دوستم نداری آلبر؟ هنوز هم عاشقم هستی؟»

فرهاد فقط همان پسره‌ی دیوانه‌ی دانشکده نیست که گلی همیشه نادیده‌اش گرفته و فرصتی برای گفتن مهم‌ترین جمله‌ی زندگی‌اش به او پیدا نکرده؛ پسرکی‌ست که همه‌ی این سال‌ها را به عشقِ گلی گذرانده و مرز امید و ناامیدی‌اش آن‌قدر باریک است که هیچ معلوم نیست چگونه دوریِ او را تاب آورده و شیفتگی‌اش آن‌قدر به چشم می‌آید که همه‌چیز را فدای این شیفتگی می‌کند: همیشه به او فکر می‌کند؛ به جست‌وجوی راهی برای تماس با او برمی‌آید و از هر فرصتی استفاده می‌کند که وقتش را با او بگذراند؛ وقتی می‌بیندش هیجان‌زده می‌شود؛ بی‌خواب می‌شود؛ برای بیانِ احساساتش برایش ترانه می‌خواند؛ به او هدیه می‌دهد و شنیدنِ کلمه‌ای تند از زبانِ او کافی‌ست تا گوشه‌ای پناه بگیرد و بی‌آن‌که کلمه‌ای بگوید به این فکر کند که مگر می‌شود راه را اشتباه رفته باشد؟ همه‌ی این‌ها چیزهایی‌ست که رابرت نوزیک در مقاله‌ی پیوندِ عشق نوشته و آن‌ها را نشانه‌های عاشقی دانسته؛ خوش‌بختی‌ بزرگی که اگر نصیبِ آدم شود حتماً لبخندی روی لبش می‌نشیند و می‌گوید «می‌ارزید».

 

ــــــ عنوانِ یادداشت سطری از آرسنی تارکوفسکی‌ست در آینه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤