شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کشتن هنر است

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ  

نکته‌ی اساسی سریالِ سقوط مواجهه‌ی قاتل و کارآگاهی است که انگار دو روی یک سکّه‌اند. دو آدمِ بی‌نهایت جدّی که نشانی از شور و شوقِ‌ انسانی در وجودشان نیست و صورتِ سنگی و بی‌لبخندشان خبر از این می‌دهد که ترجیح می‌دهند دیگران کاری به کارشان نداشته باشند. دو آدمی که هیچ‌چی را به‌اندازه‌ی کاری که می‌کنند دوست نمی‌دارند و البته کارِ اوّلی از پا درآوردن زن‌های جوانِ سی‌وچند ساله‌ای است که موهایی مشکی دارند و کار دوّمی سر درآوردن از این‌که چنین قاتلی چرا ردّی از خود به‌جا نمی‌گذارد؛ یا دست‌کم آن‌چه را به‌جا گذاشته نمی‌شود شناسایی کرد. پرونده‌ی پیچیده‌ای که پیش پای استلّا گیبسن گذاشته‌اند شباهتی به پرونده‌های همیشگی ندارد.

کارِ قاتلی را که بعدِ کشتنِ قربانیانش آن‌ها را به اثری هنری بدل می‌کند نمی‌شود با قتل‌های معمولی‌ای که گاه و بی‌گاه اتّفاق می‌افتند مقایسه کرد. پال اسپکتوری را که کارآگاه گیبسن بالأخره در میانه‌ی فصلِ دوّم سر از هویّتش درمی‌آورد و به جست‌وجوی راهی برای شکارش می‌گردد باید به چشمِ هنرمندی دید که جسمِ بی‌جانِ قربانیانش را چنان می‌آراید و رنگِ روی‌شان را تازه می‌کند که انگار در خوابی عمیق فرو رفته‌اند و لحظه‌ای یا ساعتی بعد چشم باز می‌کنند و به جمع مردمان دوروبرشان برمی‌گردند.

دقّتِ بی‌حدّ پال اسپکتور است که او را به هنرمندی کمال‌طلب بدل کرده. کشتنِ دیگری ظاهراً کار سختی نیست و اسباب و لوازمِ‌ مخصوصی هم نمی‌خواهد،‌ امّا کیفیّتِ قتل‌های پال اسپکتور آن‌قدر بدیع است که برای سر درآوردن از کار و هویّتش کارآگاهی از مرکز بفرستند. پلیسِ بلفاست باور نمی‌کند که قاتل این‌همه برای جنازه‌ای که باید رهایش کند وقت صرف کرده امّا استلّا گیبسن طورِ دیگری فکر می‌کند؛ درست نقطه‌ی مقابل همکارانی که خیال می‌کنند بی‌خودی متّه به خشخاش گذاشته.

کارِ استلّا گیبسن به منتقدی شبیه است که کارهای ظاهراً بی‌امضای هنرمندی را پیشِ رو دارد و با مقایسه‌‌ی کارها است که از امضای پنهانِ او سر درمی‌آورد؛ امضایی که لابه‌لای چیزهای دیگر پنهانش کرده‌اند. امّا هر هنرمندِ کمال‌طلبی ممکن است اشتباه کند و همین اشتباه است که دستش را رو می‌کند. جنایتِ ناتمامِ پال اسپکتور در فصلِ اوّلِ سریال کامش را تلخ می‌کند. می‌داند که همین اشتباه برای رو شدنِ دستش کافی است و برای کامل کردنِ کارِ خود است که در فصلِ دوّم به‌عنوان مشاوری که خوب بلد است ذهنِ دیگران را خالی کند و مهرِ خود را به دل‌شان بیندازد سر از بیمارستانی درمی‌آورد که قربانیِ جنایتِ ناتمامش آن‌جا بستری است. امّا هیچ اثر هنریِ ناتمامی را که در آفرینشش وقفه‌ای افتاده نمی‌شود به‌خوبیِ قبلی‌ها تمام کرد. گذرِ زمان و ذهنِ پریشانِ هنرمند کار دستش می‌دهد و استلّا گیبسن در مقام منتقدی که مشتِ فروبسته‌‌ی پال اسپکتور را باز می‌کند و حدس می‌زند که کار بعدی‌اش چه‌جور کاری‌ است راه را به‌رویش می‌بندد. این‌هم البته کار هر منتقدی نیست؛ خودِ او هم باید دست‌کم به‌اندازه‌ی هنرمندْ گوشه‌نشین و کم‌حرف و ساکت و نابغه باشد و همه‌ی این صفت‌ها را می‌شود نثارِ استلّا گیبسن کرد که غریبه‌ای‌ است در میانِ مردمانِ بلفاست؛ درست همان‌طور که پال اسپکتور بین همشهریان و خانواده‌اش غریبه‌ است؛ دو غریبه که شاید اگر روزگار دیگری می‌بود به‌جای آن‌که رودرروی هم بایستند همکار می‌شدند؛ دو هنرمند که اثری مشترک می‌آفریدند.

 

سقوط [The Fall]

طرّاح سریال: آلن کوبیت

کارگردانان: آلن کوبیت و جیکاب وربروگن

بازیگران: گیلیان اندرسن؛ جیمی دورنان؛ والن کین

محصول شبکه‌ی بی‌بی‌سی دو [ایرلند شمالی]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤