شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به چند سال پیش

 

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. خیابان اصلی همیشه راه درست نیست. می‌پیچد توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها. جاهای تازه‌ را کشف می‌کند. خانه‌هایی را که هیچ‌وقت ندیده. پنجره‌هایی را که باز است. پنجره‌هایی که ظهر بوی غذا از آن‌ها بیرون می‌زند. در کوچه‌پس‌کوچه‌ها به کتاب‌فروشی کهنه‌ای می‌رسد که نیم‌بسته است. بعد می‌رود سراغ کتاب‌فروشی و سرک می‌کشد آن‌تو. می‌بیند پیرمردی نشسته که ریش و موی بلندی دارد. سفید. یک‌دست. می‌بیند حواس پیرمردی به کتابی‌ست که می‌خواند. صفحه‌های کتاب زرد شده. ولی از دور می‌شناسدش. می‌داند این چه کتابی‌ست. فکر می‌کند چرا کسی خبر نداده بود این کتاب‌فروشی هم هست؟ چرا کسی گذرش به این کتاب‌فروشی نیفتاده بود؟ بعد جواب خودش را می‌دهد. می‌گوید چه بهتر. با صدای بلند سلام می‌کند. پیرمرد سرش را بلند می‌کند. جواب می‌دهد. می‌گوید علیک سلام. و دوباره رمانی را می‌خواند که ناتالیا گینزبورگ گفته بود برای سلام دادن به آن باید از جا بلند شد. قفسه‌های کتاب را نگاه می‌کند. همه پُر از کتابند. جیبی‌ها و امیرکبیرها و نیل‌ها و روزن‌ها. می‌گوید ببخشید این‌ها فروشی‌اند؟ پیرمرد دوباره سرش را بلند می‌کند. می‌گوید فقط خود مغازه فروشی نیست. جلوتر می‌رود و قفسه‌ها را دقیق‌تر نگاه می‌کند. اشتباه نیامده‌ام؟ خواب نیستم؟ به خواب شبیه‌تر است تا بیداری. همه‌ی آن جیبی‌هایی که می‌خواسته این‌جاست. همه‌ی نیل‌های پوست‌ماری. همه‌ی امیرکبیرهای سفید و آبی. با صدای بلند می‌گوید قیمت این انفجار در کلیسای جامع چند است؟ پیرمرد می‌گوید هر چه‌قدر خواستی. ۲۰۰۰ تومن. باورش نمی‌شود درست شنیده باشد. حساب می‌کند در کارت بانک ملتش باید ۶۰۰۰۰۰ تومن باشد. حقوق دو ماه. فکر می‌کند باید همه را بخرد. همه را که نه. بیش‌ترشان را. بعد به همه بگوید این‌ها را از کتاب‌فروشی‌ کهنه‌ای خریده که چند کوچه پایین‌تر از پارک ساعی‌ست. حتا فکر گفتن این چیزها هم شادش می‌کند.

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. تازه می‌فهمد هر راهی را فقط یک‌بار می‌شود رفت. هر کوچه‌ای را. هر کوچه‌ای فقط یک‌بار به چشمش می‌آید. بار دوّم نیست. انگار وجود ندارد. مثل دو هفته بعد از آن که پول‌دار شده و می‌رود بقیه‌ی کتاب‌های پیرمرد را هم بخرد ولی کوچه را پیدا نمی‌کند. کوچه نیست. گشتن فایده‌ای ندارد. فکر می‌کند نکند خواب دیده؟ ولی بیدار بوده. کتاب‌ها هم که خانه هستند. آن‌قدر می‌گردد که خسته می‌شود. بعد به اوّلین آب‌میوه‌فروشی که می‌رسد آب‌پرتقالی سفارش می‌دهد و لبه‌ی جوب آب می‌نشیند و لیوانش را سر می‌کشد. فکر می‌کند آدم چه تنهاست این ساعتِ روز. بعد با خودش می‌گوید چه بهتر. این‌جوری از مزه‌ی آب‌پرتقالش بیش‌تر لذت می‌برد. این‌جوری همه‌ی هوش و حواسش به آب‌پرتقال است. بعد لبخندی روی لب‌هایش می‌نشیند. فکر می‌کند خل شده؟ و با صدای بلند جواب خودش را می‌دهد: نه؛ هیچ‌وقت عاقل‌تر از حالا نبوده‌ام.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤