شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتي بيلي وايلدر مرد ...


« بيلي وايلدر » را نمي دانم چه قدر مي شناسيد و كدام فيلم هاي ش را ديده ييد . اگر فيلمي از او ديده ييد كه خوش به حال تان و لابد كلي كيف كرده ييد ؛ اما اگر تا حالا فيلمي از او نديده ييد با عرض تاسف بايد بگويم كه نيمي از عمرتان بر فناست . « وايلدر » يكي از آخرين بازمانده هاي دوره ي طلايي هاليوود بود كه خيلي دل ش مي خواست صد ساله شود ، اما از آن جا كه دنيا هميشه بر مدار آدم ها نمي گردد او هم صد سالگي ش را نديد . تازه با نود و چند سال سن ، به جاي آن كه مثل هم سن و سال هاي ش سكته هاي گوناگون كند ، سينه پهلو كرد و مرد . اگر با دنياي او و سينمايي كه دوست داشت آشنا باشيد مي بينيد كه مرگ او در عين تاسف برانگيز بودن ، بامزه هم هست . نمي دانم چرا تا سال ها اين فيلم ساز درجه ي يك را توي ايران تحويل نمي گرفتند و حرف و حديث زيادي درباره ش نبود . درست به عكس « هيچكاك » و « فورد » و « فلليني » و « برگمن » و « برسون » خيلي هاي ديگر . ما هم به همين ساخته بوديم و حرفي نمي زديم تا اين كه كتاب مستطاب « گفت و گو با بيلي وايلدر » را كه دست پخت خوش مزه يي از « كمرون كروو» كارگردان خوش سليقه ي امريكايي بود ، خانم « گلي امامي » با نثر فوق العاده شان ترجمه كردند و چاپ شد . ما داشتيم خواب مي ديديم ؟ اما انگار خواب نبود . بهترين كتاب سينمايي سال 80 همين كتاب بود . همان وقت يادداشتي در « همشهري ماه » نوشتم و گفتم كه كتاب چه چيزهايي دارد و تا چه اندازه عالي ست و يك جاهايي اصلا از كتاب هاي مشابه ش مثل « سينما به روايت هيچكاك » ( با ترجمه ي فوق العاده ي پرويز دوايي ) بالاتر مي ايستد . كتاب ، قبل از مرگ « وايلدر » در آمد و بعد از مرگ او حسابي ارج و قرب پيدا كرد . بعد از اين بود كه همه ي مجله هاي سينمايي پرونده هايي درباره ي او چاپ كردند . البته « دنياي تصوير » چند سال قبل ش اين كار را كرده بود . به هر حال آن قدر درباره ي اين مرد شوخ طبع و سينماي دل پذيرش در اين يك سال نوشته ند كه هر حرفي تكراري ست . به جاي همه ي اين ها اما مي شود رفت سروقت شماره ي تازه ي ماهنامه ي « فيلم نگار » و فيلم نامه ي « سانست بلوار » را با ترجمه ي دل انگيز خانم « گلي امامي » خواند و كيف كرد . اين يكي از بهترين هديه هايي ست كه مي توانيد به خودتان بدهيد . كاش باقي فيلم نامه هاي استاد هم يكي يكي ترجمه مي شد . آن وقت من يكي كه جشن مي گرفتم . شما را نمي دانم !


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :