شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آخرین دونده‌ی استقامت

 از گروچو مارکس نقل کرده‌اند که تلویزیون نقش مهمّی در کتاب‌خوانی‌اش داشته؛ چون هر وقت تلویزیون خانه‌اش را روشن می‌کرده‌اند چاره‌ای جز این نداشته که در اتاق دیگری پناه بگیرد و کتاب‌هایی را که تازه خریده بوده بخواند و کتاب‌های قدیم‌تر را هم دوباره مرور کند. حقیقت این است که این فقط خاصیّت تلویزیون آن سال‌های ایالات متّحد آمریکا نیست و تلویزیون این سال‌های ما هم نقش مهمّی در افزایش سرانه‌ی مطالعه داشته و تماشاچیان پروپاقرص برنامه‌های تلویزیونی در این چند سال فهمیده‌اند نباید از تلویزیون توقّع زیادی داشت و به‌جای تماشای برنامه‌های چند شبکه‌ای که دیدن‌شان واقعاً فایده‌ای ندارد بهتر است کتاب بخوانند یا شبکه‌های دیگری را تماشا کنند که دست‌کم به اصول اوّلیه‌ی تلویزیون وفادارند یا فیلم‌های سینمایی‌ای را که دانلود کرده‌ یا از دست‌فروش‌های کنار خیابان خریده‌اند ببینند و دست‌کم خیال‌شان راحت باشد که وقت‌شان هدر نرفته و یکی دو روز بعد خیال نمی‌کنند که کاش آن چند ساعت را طور دیگری می‌گذراندند.

به تلویزیون این سال‌های ما که هیچ امیدی نیست و هر امیدی به بهبود کیفیّت فیلم‌ها و سریال‌هایی که محصول این تلویزیونند ظاهراً امیدی واهی‌ست و بی‌‌علاقگی مفرط مدیران این تلویزیون به تولید سریال‌های تازه هم دلیل روشنی‌ست برای این که چنین امیدی را باید از ذهن بیرون کرد و جایش را به چیزهای دیگر و مهم‌تری بخشید. امّا آن‌چه در این روزهای تلویزیون ما عجیب‌‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسد برخورد غیرحرفه‌ای و بی‌سلیقه‌ی آن‌هاست که باید به رونق سینمای ایران کمک کنند و به وعده‌هایی که در تفاهم‌نامه‌های تلویزیون و سازمان سینمایی ایران داده شده وفادار بمانند. با این‌همه ظاهراً همه‌چیز در حدّ وعده است و اصلاً قرار نیست سینمای ایران سهمی از تلویزیون داشته باشد یا دست‌کم فقط بخشی از سینمای ایران فرصتی برای تبلیغ در تلویزیون پیدا می‌کند که ظاهرش شبیه برنامه‌های تلویزیونی باشد یا از دل سریالی تلویزیونی بیرون آمده و مخاطبان تلویزیون دوستش داشته باشند. این است که وقتی نوبت نمایش عمومی فیلمی می‌رسد که کارگردانش از دل سریال تلویزیونی نسخه‌ای سینمایی هم آماده کرده همه‌ی شبکه‌ها از بام تا شام تماشای این محصول ظاهراً فاخر و ارزشمند را به تماشاچیان فهیم‌شان توصیه می‌کنند و هر مجری‌ای در هر برنامه‌ای بین جمله‌های پراکنده‌ای که درباره‌ی چیزهای مختلف به زبان می‌آورد فرصت را غنیمت می‌شمارد و به تماشاچیان عزیز می‌گوید از تماشای آن فیلم غافل نشوند و خودش به‌اتّفاق خانواده چندبار به تماشای این فیلم نشسته و نکته‌های آموزنده‌اش را به خاطر سپرده تا روزی و روزگاری از آن‌ها بهره بگیرد.

امّا حقیقت این است که هم مدیران تلویزیون و هم مجریانی که از نکته‌های آموزنده‌ی این فیلم‌ها دم می‌زنند می‌دانند که آنچه تبلیغش را می‌کنند محصول بی‌کیفیتی‌ست که به یک‌بار دیدن هم نمی‌ارزد و ندیدنش بهتر از دیدنش است و خوب می‌دانند دارند تبلیغ فیلمی را می‌کنند که هیچ نسبتی با سینِما دارد و کارگردانش اگر نام دیگری می‌داشت اصلاً فرصت ساخت چنین فیلم‌هایی را پیدا نمی‌کرد. درعوض تلویزیون کمر بسته به نابودی سینمای مستقل ایران که سعی می‌کند آرام و آهسته راه خودش را برود و تماشاگران محدودش را سرگرم کند و راضی به خانه بفرستد و این فقط یکی از ویژگی‌های سینمای مستقل ایران است که دست‌کم سعی نمی‌کند دروغ بگوید و فیلم‌هایش با کم‌ترین سرمایه ساخته می‌شود و چشم امیدش به تماشاگرانی‌ست که بلیت‌ سئانس‌های مختلف را می‌خرند و با خیالی آسوده به تماشای فیلم‌هایی می‌نشینند که ساخته شده‌اند تا چیزی به سینمای ایران اضافه کنند و همین فیلم‌ها هستند که سینمای ایران را زنده نگه داشته‌‌اند نه آن فیلم‌های مثلاً فاخر و ارزشمندی که مجریان تلویزیون گاه و بی‌گاه دیدن‌شان را به تماشاچیان عزیز توصیه می‌کنند.

در چنین موقعیّتی وقتی فیلمی مثل قصّه‌های رخشان بنی‌اعتماد قرار است روی پرده‌ی سینماها برود اوّل از همه سینماهای وابسته به حوزه‌ی هنری اعلام می‌کنند که این فیلم را نمایش نمی‌دهند و ناگهان تعداد سالن‌های نمایش فیلم کم‌تر از آن چیزی می‌شوند که باید باشند و باز در چنین موقعیّتی تلویزیون هم اجازه‌ی تبلیغ فیلم را نمی‌دهد و پیش‌پرده‌ی تبلیغاتی فیلم را پخش نمی‌کند چرا که شماری از مدیرانش بر این باورند که فیلم محصول باکیفیتی نیست و جز سیاه‌نمایی و قلب واقعیت هیچ ندارد که البته هرکسی فیلم را دیده باشد می‌داند درست نیست و البته همه‌ی فیلم‌ها را با این بهانه کنار نمی‌گذارند چون وقتی فیلم مستقل دیگری مثل پریدن از ارتفاع کم تقاضای پخش آگهی تلویزیونی می‌دهد جواب می‌گیرد که تلویزیون از پخش آگهی فیلم‌های بی‌محتوا معذور است و هیچ معلوم نیست فیلم بی‌محتوا چه‌جور فیلمی‌ست و چه‌جور می‌شود چنین فیلمی را بی‌محتوا نامید وقتی داستانی را درباره‌ی عصبیت و ناامیدی و امیدواری در کلان‌شهری به‌نام تهران روایت می‌کند و در این بین بهانه‌ی تلویزیون برای پخش نکردن آگهی فیلمی مثل در دنیای تو ساعت چند است؟ بهانه‌ی بامزّه‌تری‌ست چون گفته‌اند فیلم زیاد از حد شیک است و زیاد از حد به فرانسه پرداخته و همه‌ی این‌ها را درباره‌ی فیلمی گفته‌اند که در رشت و بندر انزلی و لاهیجان فیلم‌برداری شده و شوخی‌هایش با فرهنگ فرانسوی برای هر تماشاگری که بهره‌ای از شوخ‌طبعی برده باشد آشکار است.

امّا اگر فکر می‌کنید تلویزیون با همه‌ی فیلم‌ها چنین می‌کند سخت در اشتباهید چون کافی‌ست فیلمی کمدی بسازید که حتّا لبخندی هم به لب تماشاگرانش نیاورد و به‌جای بازیگران سینما از بازیگران سریال‌های نود شبی و بی‌کیفیت تلویزیون دعوت کنید نقش‌های اصلی فیلم‌تان را بازی کنند تا ببینید که از بام تا شام فیلم‌تان را تبلیغ می‌کنند و به تماشاچیان فهیم می‌گویند دیدن این فیلم بهترین فرصت است برای این که خستگی زندگی را فراموش کنید و قهقهه بزنید و همین است که سردر سینماهای ما در این سال‌ها پُر از کلّه‌ی بازیگرانی شده که ظاهراً کمدی بازی می‌کنند و ظاهراً همه‌ دارند همان نقشی را بازی می‌کنند که قبل از این هم‌بازی کرده‌اند و هیچ‌کس از آن‌ها نمی‌پرسد که چرا این فیلم‌ها را بازی می‌کنند و کسی هم نمی‌داند این فیلم‌ها را اصلاً برای چی ساخته‌اند.

همین است که در چنین موقعیّتی وقتی تماشاگران سینِمای مستقل ایران می‌بینند تلویزیون هیچ فرصتی برای فیلم‌شان در نظر نمی‌گیرد ناامیدتر از قبل به این فکر می‌کنند که بهتر است برای همیشه قید تلویزیون را بزنند و به توصیه‌ی حکیمانه‌ی گروچو مارکس را گوش کنند که هر بار تلویزیون خانه‌اش را روشن می‌کرده‌اند به اتاق دیگری می‌رفته و کتاب می‌خوانده. این‌جاست که می‌شود فکر کرد حتّا در چنین موقعیّتی هم که تلویزیون کمر به نابودی سینمای ایران بسته و هیچ کمکی به این سینما نمی‌کند فیلم‌سازان مستقل خودشان دست‌به‌کار شده‌اند و فکری به حال سینِما کرده‌اند تا سینمای ایران بدون کمک‌های تلویزیون به حیات خودش ادامه بدهد و راه خودش را برود و کاری را بکند که لازم است؛ کاری که تلویزیون ترجیح می‌دهد اصلاً به آن فکر نکند و درعوض برنامه‌هایی را تولید کند که هیچ کیفیتی ندارند. حقیقت این است که سینمای مستقل ایران می‌ماند و یکی دو سال بعد هیچ‌کس نام این برنامه‌ها و مدیران و مجریان تلویزیون را به یاد نخواهد آورد و همین یکی از آن چیزهایی‌ست که مایه‌ی امیدواری‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : سینمای ایران ، یادداشت