شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

يك عاشقانه ي آرام ...



« كيف انگليسي » را دوست داشتم . يكي از معدود سريال هايي بود كه وقت مي گذاشتم و تماشاي ش مي كردم . كاري هم نداشتم كه شخصيت « دكتر اديبان » قرار ست اصلاح طلبان را به يادمان بياورد يا نه . هيچ هم دوست نداشتم فكر كنم كه اين سريال را ساخته ند تا مطبوعاتي ها را خراب كنند . « كيف انگليسي » براي من چيزي بود فراتر از اين ها ، فيلمي بود درباره ي عشقي ناكام . داستاني درباره ي دوست داشتن و آدمي كه وقتي مي بيند آن دوست داشتن راه به جايي نمي برد خودش را در چيزهايي غرق مي كند كه نبايد سراغ شان برود . همه چيز « كيف انگليسي » را دوست داشتم : داستان گويي جذاب و پديد آوردن موقعيت هاي جذاب و هولناكي كه هر كدام به تنهايي مي توانستند آدم را تا قهقرا ببرند . مي دانم خيلي ها احتمالا از اين سريال خوش شان نمي آيد ، اما اين را هم مي دانم كه خيلي ها تماشاي ش مي كردند و همين نشاني ميدهد كه « كيف انگليسي » چيزهايي دارد كه خوب هستند و ديدني . شما را نمي دانم ، اما من كه هلاك آن ديدارهاي « منصور اديبان » و « مستانه » هستم . اين ديدارها چيزي فراتر از يك سريال تلويزيوني بودند . در اين ديدارها آن چيزي شكل گرفت كه در ادبيات به آن مي گويند عشق ناكام . دوست داشتن در چشم اين عاشق و معشوق معلوم بود و خب ، اين اصلا چيز كم يا كوچكي نيست و بايد قدرش را دانست. خصوصا آن جا كه هر دو زخمي و كتك خورده از دالاني مي گذرند و چشم در چشم هم مي دوزند .كيفيت دل دادگي اين دو و به هم نرسيدن شان در نهايت هم مزيد بر علت ست تا آن را بيش تر دوست داشته باشم . نمي دانم اين عاشقانه ي آرام و تلخ را چرا انتشارات « سروش » منتشر نمي كند . بعضي روزها مثل امروزكه دل م هواي اين سريال را مي كند به موسيقي دل انگيز « فرهاد فخرالديني » دل خوش مي كنم كه غنيمتي ست براي يادآوري لحظه هايي درخشان از دل دادگي ...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :