شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نوّاب صفوی در محلّه‌ی ما می‌نشست...

 

مسعود کیمیایی: نوّاب صفوی در محلّه‌ی ما می‌نشست. واحدی هم همیشه همراه او بود. واحدی عمّامه‌ی سبزی به سر می‌گذاشت که دنباله‌اش پشت کمرش آویزان بود. نوّاب آدم بااُبهتی بود. شال سیاهی به کمر می‌بست که یک هفت‌تیر توی آن قایم کرده بود. توی محلّه که راه می‌رفت بچّه‌ها بهش سلام می‌کردند و دستش را می‌بوسیدند. و او عادت داشت به هر کدام یک قران می‌داد. بلیتِ سینما آن موقع شش ریال بود. من و بچّه‌ها اغلب در مسیر او قرار می‌گرفتیم. شش بار خودمان را بهش می‌رساندیم و سلام می‌کردیم و دستش را می‌بوسیدیم تا شش ریال بگیریم و زیرچشمی‌ نگاهی هم به دسته‌ی هفت‌تیرش که کمی‌ بیرون بود بیندازیم. او هم البته متوجّه می‌شد ولی هر بار یک قران را می‌داد. با آن پول گاهی با رفقا می‌رفتیم سینما و فیلم می‌دیدیم.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤