شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مردِ جان‌به‌لب‌رسیده را چه نامند؟

 

اجازه دهید نامش همان اُوِه باشد؛ مردی به‌نام اُوِه که حوصله‌ی خودش را هم ندارد؛ چه رسد به همسایه‌های قدیم و جدید؛ چه رسد به مدیران جوان و عالی‌رتبه‌ای که حتا به اندازه‌ی سابقه‌ی کار او سن‌وسال ندارند؛ چه رسد به آن‌ها که سروکله‌شان در محدوده‌ی مدیریت او پیدا می‌شود و ماشین‌سواری می‌کنند و ته‌سیگارشان را پرت می‌کنند روی زمین و بعد هم پوزخندی می‌زنند به‌ نشانه‌ی این‌که می‌شود و می‌توانیم.

حقیقت این است که بی‌اعتمادی نسبت نزدیکی با تنهایی دارد و کشفِ همین نسبتِ نزدیک زیگمونت باومنِ جامعه‌شناس را به این نتیجه رساند که صمیمیت و نزدیکیِ آدم‌ها نتیجه‌ی اعتمادی‌ است که نثارِ یک‌دیگر می‌کنند؛ که اعتماد هم در گذرِ سال‌ها کم‌رنگ می‌شود؛ رنگ‌پریده‌تر از قبل و روزی بالأخره بی‌اعتمادی آشکار می‌شود؛ یا بی‌اعتمادی به‌مرور بدل می‌شود به اعتمادی تازه. همین اعتماد است که آدم‌ها را به‌ یک‌دیگر نزدیک می‌کند.امّا کسی که اعتمادی به دیگران ندارد تنها‌ است و تنهایی راه‌ ندادنِ دیگران است به خلوتِ خود. چکیده‌ی کلامِ باومن را می‌شود این‌‌گونه خلاصه کرد که اعتماد کوچه‌ای یک‌طرفه نیست؛ خیابانی‌ است دوطرفه؛ خیابانِ شلوغی که از هر سوی آن‌ سواری‌ها در رفت‌وآمدند. تصمیم با کسی‌ است که در میانه‌ی این خیابانِ شلوغ گرمِ راندن است؛ اگر ناگهان تردید کند و اعتمادش را به آن‌ها که پیش‌تر این مسیر را رفته‌اند از دست بدهد، چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که جایی برای ایستادن پیدا کند. باید گوشه‌ای را برای ایستادن و ماندن انتخاب کند. امّا دیگرانی که از پشتِ‌سر می‌آیند، اعتنایی به این انتخاب نمی‌کنند. نتیجه‌ی بی‌اعتمادی شک است و از دلِ شک چیزی غیرِ تنهایی بیرون نمی‌آید.

وضعیّتِ آقای اُوِه‌ی بداخلاقِ غرغرو که صدای کَت‌وکلفتش را یک‌دفعه نثار دیگران می‌کند و آن‌قدر بلند حرف می‌زند که انگار هیچ‌وقت یاد نگرفته با دادوبیداد هیچ اتّفاقِ بهتری نمی‌افتد، وضعیّت مردِ جان‌به‌لب‌رسیده‌ای است که فکر می‌کند تنها روزهای خوش زندگی‌اش روزهایی بوده که با همسرش گذرانده و حالا که سونیا نیست و زیر خروارها خاک خوابیده، او هم باید خودش را خلاص کند و برود کنار دست همسرِ ازدست‌رفته‌اش. امّا طلب مرگ و گرفتنِ دستش اصلاً کار آسانی نیست و هربار که آقای اُوِه سعی می‌کند خودش را خلاص کند، ماجرا جور دیگری پیش می‌رود و دست‌ از پا درازتر به زندگی ادامه می‌دهد. نکته این است که مرگ بالاخره از راه می‌رسد و ظاهراً وظیفه‌ی هر آدمی این است که زندگی کند؛ نه این‌که برای رسیدن مرگ لحظه‌شماری کند.

این طلبِ مرگ هم البته نتیجه‌ی همان بی‌اعتمادی و تنهایی است و شاید پروانه این زن ایرانیِ خوش‌برخورد که تازه همسایه‌ی آقای اُوِه شده فهمیده که پای بی‌اعتمادی و تنهایی در میان است و از همان ابتدا خودش و همسر و دو دخترش سعی می‌کنند دلِ آقای اُوِه‌ی بداخلاقِ غرغرو را به دست بیاورند و کارشان هم طبعاً آسان نیست؛ چون آقای اُوِه از اوّل این‌طور نبوده و مثل خیلی‌های دیگر دلش می‌خواسته زندگی خوبی داشته باشد امّا پای بخت‌واقبال که در میان باشد دنیا بازی خودش را می‌کند و کاری ندارد به این‌که آدم‌ها چه می‌خواهند. مرگ ناگهانی پدرِ اُوِه و تصادف اتوبوس و گرفتاری‌های بعدیِ سونیا فقط نمونه‌هایی از بازی بخت‌واقبالند.

بااین‌همه کافی است سروکلّه‌ی یکی مثلِ پروانه پیدا شود و با زرشک‌پلو با مرغ زعفرانی و لبخندهای همیشگی و رفتار دوستانه آقای اُوِه‌ی بداخلاقِ غرغرو را رام کند و به او یاد بدهد که دنیا با همه‌ی زشتی‌ها و تلخی‌هایش هنوز هم جای خوبی است برای زندگی و با رفتارش نشان بدهد که آدم بالاخره باید به کسی اعتماد کند، باید تنهایی‌اش را کنار بزند و گاهی خلوتش را با کسی قسمت کند؛ حتا با بچه‌های پروانه که انگار بعدِ سال‌ها شوقی قدیمی را در دل آقای اُوِه زنده می‌کنند. این‌جا است که می‌شود دوباره آن طلب مرگ و اندیشیدن به خودکشی را به یاد آورد و نتیجه گرفت که مرگ بالاخره از راه می‌رسد و کار خودش را می‌کند؛ چه بهتر که آدم خودش به پیشوازش نرود و این چند روز را به سختی و تلخی نگذراند. همین است که آقای اُوِه رابطه‌ی دوستانه‌ای با گربه‌ی از گرد راه رسیده برقرار می‌کند و روزی دو کنسرو ماهی تُن به خوردِ گربه می‌دهد که فربه‌تر از قبل شود و خودش هم سعی می‌کند با روی گشاده و آغوش باز با دیگران برخورد کند. ظاهراً کار درست همین است؛ هرچند همه‌چیز به این سادگی نیست. مهم این است که وقتی مرگ از راه می‌رسد آرامش را با خودش بیاورد و دیگر آدم آن جان‌به‌لب‌رسیده‌ی سابق نباشد و مهم‌تر این‌که وقتی خروارها خاک روی آدم می‌ریزند آن‌ها که کمی دورتر کنار گور ایستاده‌اند بگویند آدم خوبی بود؛ آدم خیلی خوبی بود.

مردی به‌ نام اُوه

ساخته‌ی هانس هولم


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٥