شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ديدار در باغ فردوس ...


آدم ها سر راه هم قرار مي گيرند تا يك روز از هم دور شوند و ديگر چشم شان به هم نيفتد . رمان « باغ فردوس » اين را مي گويد . شايد هم « آناهيتا فيروز » اين را مي گويد . دست كم از اين مطمئن م « گلي امامي » كه كتاب را ترجمه كرده اين حرف را نمي زند . شايد هم اين همان برداشتي ست كه مي گويند آدم ها بعد از ديدن و شنيدن و خواندن به آن مي رسند . راست ش نمي دانم ، اما « باغ فردوس » پرتاب م كرد در « باغ گلابي » و براي همين هم كلي از خواندن ش كيف كردم . واقعيت ش اين ست كه داستان تكراري دختر پول دار و پسر و فقير ، اين جا در « باغ فردوس » هم هست ، هرچند پسر داستان آن قدرها هم فقير نيست . تضاد طبقاتي آن ها هم به شيوه ي جالبي نشان داده شده : دختر بورژوا ست و پسر سرش درد مي كند براي سياست بازي و چپ بودن . همه ي اين ها را داشته باشيد تا برسيم به اين كه داستان عملا بيست سال بعد از آخرين ديدار آن ها در شانزده سالگي شان اتفاق مي افتد . دختر عروسي كرده و زندگي مجلل و دو پسر و همسري بي بند و بار دارد و پسر هنوز مجرد ست ، درس مي دهد ، به شدت سياسي شده و چپ گرايي ش سر به فلك مي زند . حالا بعد از بيست سال و در ديدارهاي شان چيزي مرموز كه احتمالا بارقه ي همان عشق نوجواني ست خودنمايي مي كند و سرك مي كشد . تقريبا در آخرهاي داستان جايي هست كه نزديك ست اين دو در مكاني خلوت با هم شبي را سپري كنند و ياد عشق نوجواني شان را گرامي بدارند . اما پسر داستان نمي رود ، چون نمي تواند و يكي از رفقاي ش از او كمك مي خواهد . هيچ اتفاقي نمي افتد و زمان مي گذرد . انقلاب مي شود و دختر داستان به لندن مي رود و پسر در همين تهران ازدواج مي كند . خوبي « باغ فردوس » هم همين ست ، آن نقطه ي عطفي كه دنبال ش هستيم و مي تواند زمين و زمان را به هم بريزد اصلا اتفاق نمي افتد . چه مي شود كرد ؟ آدم ها سر راه هم قرار مي گيرند تا يك روز از هم دور شوند و ديگر چشم شان به هم نيفتد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :