شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ظاهر و باطن

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستان‌ِ فیلم در این یادداشت لو رفته. مراقب باشید! ـــ

قندون جهیزیه حکایت ظاهر و باطن است: آن‌چه به چشم می‌آید و آن‌چه برای دیدنش باید کمی وقت صرف کرد و از این نظر برای آن‌ها که دوست دارند بدانند چرا حال‌ و روز سینمای ایران خراب است نکته‌هایی دارد که دقّت در آن‌ها تکلیف خیلی چیزها را روشن می‌کند و مهم‌ترین نکته‌اش این است که گروه فیلم‌‌سازی خانه‌ی عطا و معصومه را برای فیلم‌برداری انتخاب کرده‌اند که هرچند آن‌جا زندگی می‌کنند صاحب‌خانه نیستند و مثل هر مستأجر دیگری چاره‌ای ندارند جز این‌که حواس‌شان به همه‌چیزِ خانه باشد؛ از در و دیوار و سقف گرفته تا شیر آب و همه‌ی چیزهایی که مسئولیت‌شان به گردن مستأجر است و در این موقعیّت که عطا مشکل مالی دارد و پولی که درمی‌آورد آن‌قدر نیست که واقعاً کفاف زندگی را بدهد به این گروه فیلم‌سازی برمی‌خورد که دنبال آپارتمانی می‌گردند برای اجاره کردن و مبلغ پیشنهادی‌شان آن‌قدر هست که دست‌کم یکی دو ماه زندگی عطا و معصومه را بهتر کند و طبیعی است در چنین موقعیّتی جوابِ رد دادن به این گروه و چشم پوشیدن از پولی که بابت روزهای فیلم‌برداری می‌دهند آسان نیست و همین است که عطا هرچه با خودش فکر می‌کند و موقعیّت را می‌سنجد چاره‌ای جز این نمی‌بیند که قید همه‌چیز را بزند و خانه را در اختیار گروه فیلم‌سازی بگذارد.

امّا چرا قندون جهیزیه تصویر نسبتاً درستی است از سینمای این روزهای ایران؟ به این دلیل ساده که ظاهر و باطن این سینما را پیش چشم تماشاگران می‌‌آورد و علاوه بر این‌که فیلمی است برآمده از دل همین سینما و با همان امکانات ساخته شده سعی می‌کند پشت صحنه‌ای را که کم‌تر به چشم می‌آید و خیلی‌ها سعی می‌کنند پنهانش کنند به صحنه بیاورد و پشت صحنه اصلاً تبدیل شود به صحنه‌ای که همه باید به تماشایش بنشینند و بعید است کسی پیدا شود که تماشای پشت صحنه‌ی سینما را دوست نداشته باشد چرا که در پشت صحنه‌ها خبری از آن کمال‌طلبی و افسون و جادویی نیست که معمولاً سینما را به‌خاطرش دوست می‌دارند و البته نکته‌ی مهم‌تر این است که فیلم‌هایی درباره‌ی فیلم‌سازی و مشکلات و مصائب روزمرّه‌اش را معمولاً فیلم‌سازانی ساخته‌اند که کارنامه‌ی پُرباری دارند و تجربه‌های مکرّرشان نکته‌هایی را به آن‌ها آموخته که در هیچ کتاب و هیچ کلاس و مدرسه‌ای نمی‌شود جست‌وجوی‌شان کرد و یکی از این فیلم‌ها شب امریکاییِ فرانسوآ تروفو است که اتّفاقاً خودش نقش کارگردان را بازی کرده و سمعکش نشانی از خود او است که گاه و بی‌گاه ترجیح می‌دهد حرف دیگران را نشنود و کار خودش را بکند و البته هیچ شباهتی بین آن فیلم و قندونجهیزیه نیست جز این‌که هر دو پشت صحنه‌ی فیلمی دیگرند هرچند نکته‌ی جذّاب قندون جهیزیه این است که خواسته یا ناخواسته با نمایش وضعیّت گروه فیلم‌سازی و کیفیّت کارشان تصویری از سینمای ایران نشان می‌دهد که معمولاً به چشم نمی‌آید و درست لحظه‌ای که گروه فیلم‌سازی می‌فهمند عطا و معصومه صاحب‌خانه نیستند و اجاره‌نشینند ولی قبول می‌کنند کارشان را همان‌جا ادامه دهند و دنبال جای دیگری نگردند تکلیف ما هم روشن می‌شود که بعد از این نپرسیم این فیلم‌ها را چرا می‌سازند و چه‌کسی قرار است به تماشای‌شان بنشیند چرا که ظاهراً این فیلم‌ها از دل همین نوع زندگی و همین نوع رفتار و همین نگاه به جامعه و آدم‌ها بیرون می‌آید امّا نکته این است که از این مرحله فراتر نمی‌رود و فاصله‌ای بین زندگی روزمرّه و سینما نیست و توجّه به این نکته از این نظر لازم است که حتّا اگر فیلم‌سازی بخواهد فیلمی درباره‌ی روزمرّگی بسازد باید همه‌ی آن‌چه را که ملال روزمرّه نامیده می‌شود به فیلم منتقل کند نه این‌که لحظه‌های تلخ و شیرین را کنار هم بنشاند و درست بعد از نمایش هر لحظه‌ی تلخ لحظه‌ی شیرینی را پیش چشم تماشاگرانش بیاورد چرا که خودِ این لحظه‌ها برای سر درآوردن از روزمرّگی مهم نیستند و لحظه‌ای که فاصله‌ی آن‌ها را پُر می‌کند باید بیش‌تر به چشم بیاید و این کاری نیست که قندون جهیزیه کرده چون اصلاً دنبال چیزهای دیگری است و همه‌ی آن‌چه به گروه فیلم‌برداری و گرفتاری‌های روزمرّه در خانه مربوط می‌شود صرفاً بهانه‌ای است برای وارد شدن به موضوعی دیگر و اگر صریح‌تر بگوییم گفتنِ حرف‌هایی که دست‌کم بخشی از آن‌ها را پیش‌تر در صحنه‌های فیلم دیده‌ایم.

این است که قندون جهیزیه با نمایش ظاهر و باطن سینمای ایران تماشاگرانش را روی صندلی می‌نشاند تا دست‌ آخر سخنرانی‌ای درباره‌ی عدالت و فقر و بی‌پولی را گوش کنند و چون کارگردان مثل مولانای مثنوی معنوی بر این باور است که «ای برادر قصّه چون پیمانه است/ معنی اندر وی مثالِ دانه است/ دانه معنی بگیرد مردِ عقل/ ننگرد پیمانه را چون گشت نقل» بعد از سیاحت همه‌ی آن‌چه به پشت صحنه مشهور است به عدالت می‌رسد و تماشاگرانش را از شک و گمانِ بد درباره‌ی یک‌دیگر برحذر می‌دارد و موقعیّت را به گونه‌ای می‌چیند که نه عطای بخت‌برگشته‌ی ترسیده واقعاً گناهی داشته باشد و نه صاحب‌خانه‌اش که هیچ‌وقت نبوده و حالا یک‌دفعه سروکلّه‌اش پیدا شده تا چند کلمه‌ای با مستأجرش حرف بزند و حال و احوالی بپرسد و ببیند مشکلی در زندگی دارند یا نه و چگونه می‌شود مشکل‌شان را حل کرد و قاعدتاً فیلم‌ساز به‌خاطر همین پایان و همین کلمه‌ها فیلم را ساخته وگرنه دست‌کم دو صحنه در فیلم هست که می‌شد پایان قندون جهیزیه باشند؛ اوّلی جایی که عطا کات را با صدای بلند اعلام می‌کند و دوّمی جایی که معصومه با عطا خداحافظی می‌کند و می‌رود و همین تمام نکردن فیلم با چنان صحنه‌هایی است که تماشاگرش را به این فکر می‌اندازد که لابد برای فیلم‌ساز چیزی مهم‌تر از آن سخنرانی پایانی نبوده که می‌شده به‌کمکش درباره‌ی عدالت حرف زد اگر عدالت این باشد که هر کسی حق دارد برای زندگی بهتر تلاش کند و هیچ‌کس حق ندارد حقوق دیگری را زیر سؤال ببرد.

 +

قندون جهیزیه؛ ساخته‌ی علی ملاقلی‌پور

بازیگران: صابر ابر و نگار جواهریان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٤