شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کوچ عاشقان

دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بُستان من

چون می‌روی بی‌ من مرو ای جان جان بی‌ تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله‌ی تابان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هستِ تو پنهان شده در هستیِ پنهان من

بی‌پاوسر کردی مرا بی‌خواب‌وخور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جَرَس

هر لحظه‌ای نَفْس و نَفَس سر می‌کشد در لامکان

هفت آسمان را بردَرَم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

وز چشم من بیرون مشو ای شعله‌ی تابان من

تو گل بُدی و دل شدی جاهل بُدی عاقل شدی

آن‌کاو کشیدت این‌چنین آن‌سو کشاند کش‌کشان

اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او

آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می‌رسد طبل رحیل از آسمان

این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس

هر لحظه‌ای نَفْس و نَفَس سر می‌کشد در لامکان

 

ـــ ترکیبی از دو غزلِ حضرت مولانا؛ آن‌گونه که کوچِ عاشقانِ مسعود شعاری شده ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٤