شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عاقبت اعمال خشونت آميز ...


... اين هم داستان ديگري از « جيمز تربر » . يكي از افسانه هاي عصر ما كه كلي معني دارد و لابد بايد آن را چند بار خواند تا دست آخر كشف شود . مگر نه اين كه همه ي افسانه ها چيزهايي دارند كه از همان اول به چشم نمي آيد ؟

غاز بخصوص



در زماني نه چندان دور غاز بسيار زيبايي زندگي مي كرد . اين جناب غاز هم قوي بود و هم زيبا ؛ بيشتر وقت ش هم صرف آواز خواندن براي زن وبچه هاش مي شد . يك روز كسي او را ديد كه دارد توي حياط پايين و بالا مي پرد ، تازه آواز هم مي خواند ! آن يك نفر با خودش گفت : لابد اين غاز بخصوصي ست. همان موقع مرغ پيري اين حرف را شنيد . بعد شب به خروس ش گفت كه غاز دارد بازار گرمي مي كند . مرغ گفت : من هميشه به او شك داشته ام .
فرداي آن روز خروس رفت بيرون و به همه گفت : اين جناب غاز‎‎‏ پرنده ي خطرناكي ست . به نظرم اصلا يك عقاب ست كه پوست غاز را تن ش كرده .
تازه مرغ قهوه ييِ كوچكي هم يادش آمد يك روز از فاصله ي دور غاز را ديده كه در جنگل با چند عقاب حرف مي زده و گفت ديده كه آن بالا كارهاي بدي هم انجام داده اند .
اردكي هم يادش آمد غاز به او گفته به هيچ چيز اعتقاد ندارد .خوكچه ي هندي هم ديده بود جانوري كه شكل غاز بوده به جايي صدمه زده .
خلاصه همه سنگ وچوب برداشتند و به خانه ي غاز حمله كردند . آن موقع جناب غاز جلوي حياط ش ايستاده بود و داشت براي زن وبچه هاش آواز مي خواند .
يك دفعه همه فرياد كشيدند : خودشه! و مشغول كتك زدن غاز شدند .

نتيجه ي اخلاقي : آخرِ عاقبت كسي كه دست به كارهاي خشونت آميز بزند همين ست !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :