شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حقیقت و مردِ دانا

 

ایرج کریمی ۱۱ شهریور درگذشت. ۶۲ سالش بود و ۱۰ سال آخر عمرش را به مبارزه با سرطان گذراند؛ به دوره‌های مختلف درمانی؛ به دوره‌های استراحت در خانه و البته نوشتن و ترجمه و فیلم‌سازی که بخش جداناپذیر زندگی‌اش بود؛‌ اگر نگوییم همه‌ی زندگی‌اش. ساعت سه بعدازظهر بود و هر کسی می‌خواست به دیگری بگوید این خبر را شنیده یا نه، حتماً لحظه‌ای مکث می‌کرد و سکوت را به گفتن ترجیح می‌داد؛ به امید این‌که دیگری بگوید اشتباه می‌کنی. یک ساعت و نیم بعد اس‌ام‌اسی از شماره‌ی ایرج کریمی رسید که حتماً تلخ‌ترین پیام آخر هفته بود: «با سلام، بدین‌وسیله درگذشت برادر عزیزم ایرج کریمی در ساعت ۳بعدازظهر چهارشنبه ۱۱ شهریور اعلام می‌دارم. روحش شاد.»

سرطان مغز استخوان دوباره کشانده بودش به بیمارستان؛ به اتاق‌های دربسته و ملاقات‌های محدود. همه‌ی این سال‌ها را با کار به جنگِ سرطان رفته بود؛ با امید به زندگی و جست‌وجوی راهی برای تسلیم نشدن. حرف خودش بود که بی‌کار نباید نشست. حتّا وقتی نقد فیلم نمی‌نوشت و فیلم نمی‌ساخت نامش را می‌شد به‌عنوان ویراستار کتاب‌های داستانی دید. راهی بود برایش که لحظه‌ای را حتّا بیهوده تلف نکند. گوشه‌ای نشستن و نالیدن که نمی‌شد کاری کرد و باید سکوت کنیم کار او نبود. کارش این بود که تسلیم شرایط نشود. این بود که به‌جای ناامیدی از وضعیّت فرهنگ کمکی به بهبود فرهنگ کند و یکی از این کمک‌ها ویرایش کتاب‌هایی بود که گمان می‌کرد اگر خوانده شوند خواننده‌های بسیاری پیدا می‌کنند. نامش که روی جلد یا در صفحه‌ی اوّل کتاب به‌عنوان ویراستار می‌آمد نشانی از این حقیقت بود که فارسی پاکیزه‌ای چشم‌به‌راه ما است.

می‌گفت ناچاریم مدام از درون تغذیه کنیم و در توضیح حرفش از جمله‌ای می‌گفت در برف‌های کلیمانجاروی ارنست همینگ‌وی با ترجمه‌ی ابراهیم گلستان که: «باید از درون خوب تجهیز شده باشیمو تجهیز شدن از درون به‌‌گمانش این بود که هر کسی الزامی اخلاقی برای خودش تدارک ببیند و به این فکر کند که باید نوشت و کار کرد؛ چون همیشه کسانی هستند که این نوشته‌ها و کارها را می‌خوانند و چشم‌به‌راه‌شان می‌مانند. جمله‌ی همیشگی‌اش این بود که «نباید واداد» و این واندادن برایش گاهی ویرایش یک کتاب بود و گاهی نظر دادن درباره‌ی یک فیلم‌نامه یا درباره‌ی فیلمی که کارگردانی جوان ساخته یا اصلاً درباره‌ی کتابی که خوانده و فکر می‌کرد باید خواندنش را به دیگران هم توصیه کند. با این‌که پاتوق سالیانش کتاب‌فروشی پنجره بود امّا محال بود در دیدار با جوان‌ترها از آن‌ها نپرسد چه کتابی تازه آمده و تازه چه خوانده‌اید و بیش‌تر انگار می‌خواست تشویق‌شان کند به خواندن و بیش‌تر خواندن؛ آن‌قدر که در دیدارهای بعد دست‌کم یکی دو کتاب تازه را به یاد داشته باشند و درباره‌اش بگویند. اعتنا نمی‌‌کرد به این‌که اقبال عمومی کتابی را پسند کرده، اگر خودش به این نتیجه می‌رسید کتابِ بی‌فایده‌ای است و خواندنش را نباید به کسی توصیه کرد. این وقت‌ها بود که می‌گفت خوب نیست. می‌گفت نخوانید. می‌گفت به‌جایش کتاب دیگری را بخوانید و همیشه فهرست بلندبالایی گوشه‌ی ذهنش بود که با گفتنش شنونده را مشتاقِ بیش‌تر خواندن کند.

درباره‌ی سینما هم همین‌طور بود. شوخی نداشت. فیلم‌هایی را که دوست می‌داشت توصیه می‌کرد و فیلم‌هایی را که نمی‌پسندید با کلمات تندوتیزش می‌نواخت؛ حتّا اگر می‌دانست کسی یا کسانی شیفته‌ی آن فیلم‌ها هستند. می‌گفت صرفِ شیفتگی فایده‌ای ندارد. دل‌باخته‌ی سینما بود؛ یا آن‌طور که می‌گویند عشقِ فیلم. امّا مهم‌‌تر از عشقِ فیلم بودنش منتقد بود و از راه نقد فیلم بود که دل‌باختگی را با دیگران قسمت می‌کرد؛ با خواننده‌های پی‌گیر نوشته‌هایش که وقتی وقفه‌ای در چاپ نوشته‌هایش می‌افتاد حتماً پی‌گیر این وقفه بودند و می‌خواستند بدانند چه اتّفاقی افتاده. با سینما شوخی نداشت. با ادبیّات هم. پای سینما که در میان بود شوخی را تاب نمی‌آورد. نوشتن از سینما برایش در این خلاصه نمی‌شد که خاطره‌ای شخصی را تعریف کند و دست‌آخر برسد به این‌که چه زمانه‌ی عجیبی است و چه‌قدر خوبیم که این زمانه را ساخته‌ایم و پیش می‌بریم. جدّی بودنِ سینما برایش در این خلاصه می‌شد که با فیلم‌ها و کارگردان‌ها زندگی می‌کرد. فیلم‌ها را که می‌دید به جست‌وجوی کلیدی برای ورود به دنیای‌شان برمی‌آمد؛ حتّا اگر از فیلمی که دیده بود خوشش نمی‌آورد و باور داشت فیلم خوبی نیست. خوش‌بختانه همیشه کلیدی برای وارد شدن به دنیای فیلم‌ها پیدا می‌کرد که مخصوص خودش بود. فیلم‌ها را به‌دقّت می‌دید و حافظه‌ی شگفت‌‌انگیز و سرشارش همیشه کمک می‌کرد که در مواجهه با فیلم‌ها سری به فیلم‌های دیگر هم بزند؛ همین‌طور به ادبیّات و داستان‌ها و نمایش‌نامه‌. حجم خوانده‌ها و دانسته‌هایش آن‌قدر بود که مایه‌ی رشک دیگران باشد. چگونه می‌شود این‌همه خواند و دید؟ در زمانه‌ی فرصت‌های اندک و تنبلی و رخوت عمومی به راه و روشی را که سال‌ها ادامه بود وفادار ماند.

اوّلین منتقدی بود که کتابی درباره‌ی عبّاس کیارستمی نوشت؛ آن‌هم در زمانه‌ای که کسی کیارستمی را جدّی نمی‌گرفت. فیلم‌های کانونی‌اش را یک‌به‌یک دید و به‌دقّت آن‌ها را کاوید تا به سیاق منتقدانِ پیرو نظریه‌ی مؤلف مایه‌های تکرارشونده و نگاه منحصربه‌فرد و اشتیاق کارگردان به واقع‌گرایی را پیش روی خوانندگانش بگذارد. سال‌ها بعد از آن‌ کتاب که در میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۶۰ منتشر شد فرصتی پیدا نکرد کتابش را به‌روز کند. شاید علاقه‌ای به این کار نداشت. ترجمه‌اش از شناخت سینمای لوئیس جانتی فرصت یگانه‌ای بود برای هر کسی که می‌‌خواست نقد و تحلیل فیلم را به شیوه‌ای دقیق بیاموزد و اصلاً عجیب نبود که بدل شد به کتاب درسی محبوب دانشجویان سینما و جای همه‌ی چیزهایی را که استادان سینما بلد نبودند به دانشجویان‌شان بگویند پُر کرد. کتاب مختصری هم درباره‌ی میکلوش یانجو ترجمه کرد که باب آشنایی با یکی از بزرگان سینما بود. علاقه‌اش به برگمان و ویسکونتی و دیگران را هم پنهان نمی‌کرد. ترجمه‌اش از نور زمستانی و روکو و برادرانش نشانی از همین علاقه بود. امّا همان‌قدر که شیفته‌ی برگمان و ویسکونتی بود، الیا کازان و آرتور پن و فیلم‌سازان امریکایی را هم دوست می‌داشت. کلاسیک‌های امریکایی را به‌دقّت دیده بود و حافظه‌ی سرشارش اجازه می‌داد حتّا صحنه‌ای را دکوپاژ شده تعریف کند. یک چشمه‌ی دیگر علاقه‌اش آخرین کتابی بود که فرصت تمام کردنش را پیدا کرد: ده سال با هملت. کسی نبود که از علاقه‌اش به هملتِ گریگوری کوزینتسف خبر نداشته باشد امّا کتابش که چاپ شد خواننده‌هایش تازه فهمیدند که آن علاقه صرفاً گوشه‌ای از عشق بی‌حدّش به این اقتباس بوده است.

فیلم‌ساز هم بود. همه‌ی فیلم‌هایی را که می‌‌خواست نساخت. فرصتی برای این کار پیدا نکرد. از مناسبات سینمای ایران سر درنمی‌آورد و همیشه تهیه‌کننده‌هایی را که به‌قول خودش فیلم‌های «بِرفوش» می‌ساختند دست می‌انداخت. از کنار هم می‌گذریم را که ساخت نتیجه‌ی کارش مقبول منتقدانی شد که می‌خواستند ببیند هنوز هم کسی پیدا می‌شود که بگوید «منتقدان فیلم‌سازان شکست‌خورده‌اند؟» و طبیعی بود که کارش فکرشده‌تر از فیلم‌های دیگرانی باشد که حتّا نمی‌دانند چه فیلمی می‌سازند. با چند تار مو محبوب تماشاگران جوان‌تر شد و چیزی در باغ‌های کندلوسش بود که اشتیاق‌شان را برانگیخت: عشقی که تکراری نبود؛ کلیشه نبود؛ تصویر تازه‌ای بود و دعوتی بود به عاشق شدن. نسل جادوییاش نشد آن فیلمی که می‌خواست و همین شد که تا نیمرخ‌ها فرصتی برای فیلم‌سازی پیدا نکرد؛ فیلمی که هنوز رنگ پرده‌ی سینما را ندیده امّا حکایت مردی است که با سرطان دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ در بیمارستان بستری است و خون بالا می‌آورد؛ حکایت که مردی می‌خواهد تسلیم سرطان نشود و مرگ را حتّا برای دقیقه‌ای به تعویق بیندازد. ایرج کریمی نماند و آخرین فیلمش را با تماشاگرانش ندید امّا آن‌ها که فیلم را لابد در جشنواره‌ی فیلم فجر می‌بینند می‌دانند که مواجهه با حدیث نفسِ او آسان نیست و هیچ بعید نیست که پرده‌ی سینما پیش چشمان‌شان مدام موج بردارد.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳٩٤