شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سخت‌ظاهرِ نرم‌باطن ـــ نوشته‌ی آیدین آغداشلو


آیدین آغداشلو: ابراهیم گلستان را همیشه دوست داشته‌ام. (آخرین بار دو هفته‌ى پیش بود که صدایش را شنیدم؛ با اوقات تلخى و بى‌مقدّمه گلایه کرد از کار آدمى که با حقّه‌بازى و دروغ، نامه‌ى عتاب‌آمیزى را از قول او و خطاب به من، و با نشانى دروغین، جعل کرده و گذاشته بود در اینترنت! گفت مى‌داند که این پرت‌وپلاها را باور نمى‌کنم، و گفتم حتماً باور نمى‌کنم. بعد به خودم قول دادم که ماه دیگر به دیدارش بروم ـــ که حتماً مى‌روم).

درباره‌ی ابراهیم گلستان عزیزم بسیار نوشته‌ام. بیش‌تر از هر کسى. هنوز هم دارم مى‌نویسم و همچنان خواهم نوشت. بى چشم‌داشت صله‌اى، یا مهر علاوه‌اى. سهم او در حوزه‌ی معرفت من ـــ چه خواسته و چه ناخواسته از جانب او، یا از جانب من ـــ قابل اندازه‌گیرى نیست. همیشه گفته‌ام که مدیونش بوده‌ام. این چند خط را هم می‌نویسم تا در میان جمعى باشم که تهنیت‌گوى عمر دراز و پُرثمر او شده‌اند و می‌خواهند جایگاهش را به یادمان ـــ و نه به یاد او ـــ بیاورند.

از جوانى مجذوب منش و رفتار بى‌اعتنا و متکبّرانه‌اش بودم. تکبّرش را دوست داشتم چون همیشه داشت فاصله را یاد آور مى‌شد؛ فاصله‌اى که به خاطر نبوغ و کار زیاد و حیثیّت انسانى و شعور عمیق وخلاقیّت و خطر کردن او افتاده بود. هیچ لزومى براى خمیده جلوه دادن قامت رعنایش نمى‌دید. روى پنجه‌هاى پاهایش هم بلند نمى‌شد تا جلوه‌ی بیش‌ترى را به چشم بکشد؛ همانى بود که بود. و همین رفتار دائماً یادآورى‌کننده‌ی این فاصله، خار چشم دشمنانش شد.

حرف نادرست را برنمى‌تابید ـــ برنمى‌تابد ـــ و امتیاز مفت به کسى نمى‌دهد (همه‌ی «بود»ها را باید «هست» بنویسم، چون «هست»، و شاید ـــ و خدا کند ـــ آن‌قدر عمر کنم که بتوانم هر بار در تهنیّتش چند خطى بنویسم). پروایى از خشم و کینه و حسد کسى ندارد. بار باشکوه نامه‌ی اعمالش را با سربلندى حمل و تحمّل مى‌کند و همچنان به معناى جهان اطرافش مى‌افزاید، بى جاى انکارى، و خوب این‌را مى‌داند.

تأثیر بى‌چون‌و‌چرایش بر ادبیّات و سینماى معاصر ما ماندگار است و قصّه‌هایش گواه و شاهد قریحه و حضور و وجدانى بیدار و جوینده‌اند که تصویرى عمیق و ملموس از دورانى آکنده را به درستى انتقال مى‌دهند. قصه‌ی طوطى همسایه‌اش حکایت حال اوست و حاسدان و منکرانش. حاسدان و منکرانى چه بسیار و ستایندگانى چه اندک؛ حاسدان ومنکرانى چه اندک‌تحمّل، ستایندگانى چه پُرصبر و کم‌کار!

امّا گلستان، بى‌اعتناى ظاهرى به قیل‌و‌قال‌ها، بر مسندش مستقر ماند و معامله نکرد. بهتان‌ها را گذراند و ستایش‌هاى گذراى بى‌پایه را به چیزى نگرفت و براى اهل معنا برج‌نشین نظاره‌گر و ارزش‌گذار ماند که اگر از پایین به فریاد چیزى مى‌پرسیدى، دریغى از پاسخ دادن ـــ و شکستن دل تو را! ـــ نداشت.

از گلستان بسیار آموختم، اما تکبّر را از او نیاموختم؛ همچنان نرم ماندم و ملایم. در خانه و خلوت ذهنم را به روى همه باز گذاشتم. فاصله را انکار کردم، در هر آدمى خیر‌هایى را جستم و پیدا کردم که وقت‌هایى مقدارى نبود و حجمى نداشت. خواستم دل کسى نشکند، امّا دل خودم شکست. تکبّر گلستان مستمر نیست. جاهایى مى‌شکند. جاهایى چه نرم مى‌شود؛ سعدى که مى‌خواند، خاقانى که مى‌خواند. بغض مى‌کند. گریه مى‌کند بسیار و بى‌محابا، و مبهوت مى‌مانى از این سخت‌ظاهرِ نرم‌باطن؛ از آدمى که در هر نسلى یکى بیش‌تر پدید نمى‌آید. یکى بیش‌تر پدید نمى‌آید؛ خواستى به‌جا بیاور، خواستى انکار کن، و او همچنان در جایگاهى که تاریخ برایش نشانه زده می‌ماند؛ همراه با گزند معاصران، و بى‌گزند آیندگان.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٤