شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پیر می‌شویم... پیرتر می‌شویم

تفاوت عمده‌ی شرلوک هُلمز با کارآگاه‌های دیگر در روش او است؛ شیوه‌ای که به کار می‌بندد تا پرونده‌ای را که پیش رویش گذاشته‌اند حل کند و بیش‌تر وقت‌ها هم یکی درِ خانه‌ی شمار‌ه‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر را می‌کوبد و می‌گوید مشکلی دارد که فقط آقای هُلمز می‌تواند حلّش کند و دقیقاً همین شیوه‌ی منحصربه‌فرد است که آوازه‌ی شهرتش را جهانی کرده؛ این‌که (به‌قول پی‌یر بوآلو و توماس نارسژاک) برای حل کردن هر مسأله‌ای طبق «موازین علمی» عمل می‌کند؛ مثلاً در پرونده‌ی درنده‌ی باسکرویل به‌سادگی تشخیص می‌دهد که آن نامه‌ی کذایی را یک زن نوشته؛ چون عطری که در جانِ کاغذ نامه نشسته عطری زنانه است. نقطه‌ی شروع هر تحقیقی برای او توجّه به بدیهیّات است؛ همه‌ی آن‌ چیزهایی‌ که پیشِ چشم همه‌ی آدم‌ها است و سر درآوردن از آن‌ها نیازی به فکر کردن ندارد ولی بخش اعظمِ آن‌ها که در شمارِ آدم‌ها جای می‌گیرند و ظاهراً باید از موهبت بینایی و البته توانایی اندیشیدن بهره‌مند باشند از این چیزها سر درنمی‌آورند. تفاوتِ در داوری بر مبنای ظواهر است. چیزی غیرِ ظواهر نیست و مبنای داوریِ آدمی نباید چیزی غیر از این باشد. همین‌هاست که شرلوک هُلمز را بدل می‌کند به آدمی که فکر می‌کند؛ از کنارِ چیزها بی‌اعتنا نمی‌گذرد و لحظه‌ای از کشفِ حقیقت غافل نیست. با یک نگاه درست مثلِ اسکنری بزرگ و بی‌نهایت دقیقْ سرتاپای آدم‌ها را می‌کاود و همه‌ی آن‌چه را لازم است در چشم‌ها یا رفتارشان می‌یابد. این چیزی است که مثلاً در اپیزودِ رسوایی در بلگراویای مجموعه‌ی شرلوک می‌شود دید.

بااین‌همه هیچ‌کس ظاهراً نمی‌تواند از پسِ همه‌چیز برآید و هیچ‌کس نمی‌تواند همه‌ی پرونده‌های دنیا را حل کند و حقیقت را برای آن‌ها که منتظر نشسته‌اند روشن کند و شرلوک هُلمز هم ظاهراً از این نظر یکی مثل همه‌ی آدم‌ها است؛ هرچند بوآلو و نارسژاک بر این باورند که آرتور کانن دویل در نوشتن داستان ناپدید شدن شرلوک هُلمز چندان در قیدوبند شیوه‌ی مرسوم و متداولش نبوده و همین است که داستان ناپدید شدنِ کارآگاه داستان خوبی نیست؛ چون ظاهراً نویسنده دلش می‌خواسته خودش را از شرّ این اَبَرقهرمان خلاص کند، فکر کرده بهترین راه این است که پرونده‌ای تدارک ببیند و واداردش به این‌که خودش را گم‌وگور کند و در دسترس نباشد. همین ایده‌ی آخرین پرونده‌ی شرلوک هُلمز است که نویسنده‌های دیگر را به صرافت انداخته که داستانی درباره‌ی شرلوک هُلمز بنویسند و پرونده‌های دیگری پیش رویش بگذارند و هوشش را بسنجند. آخرین مسأله داستانِ مرگِ خودخواسته‌ی هُلمز بود؛ خودکشی‌ای که ظاهراً تنها راهِ مقابله با موریارتی به‌نظر می‌رسید. قرار بود آخرین داستانِ شرلوک هُلمز باشد. این قولی بود که کانن دویل دست‌کم ده سال به آن وفادار ماند. امّا خواننده‌هایی که سال‌ها به خواندنِ داستان‌های شرلوک هُلمز عادت کرده بودند مرگِ ناگهانی و خودخواسته‌ی او را تاب نیاوردند و آن‌قدر اصرار کردند که کانن دویل دوباره دست‌به‌کار شد و ماجرای خانه‌ی خالی را نوشت که داستانِ بازگشتِ شرلوک هُلمز بود و گوشه‌ی دیگری از نبوغِ کارآگاه را نشان می‌داد؛ چگونه می‌شود طوری وانمود کرد که مُرده‌ای وقتی هنوز زنده‌ای و سرگرم تماشای دیگرانی؟

از این نظر رمانِ میچ کالین نمونه‌ی منحصربه‌فردی است که داستان هُلمز را در سال‌های پیری روایت کرده؛ مردی بی‌نهایت پیر و تنها که سال‌ها است از لندن گریخته و به مزرعه‌ای پناه آورده که دور از دیگران باشد. دلیل اصلی این فرار و دوری ناتوانی شرلوک هُلمز است در حلّ آخرین پرونده‌اش که کم‌کم همه‌چیز را درباره‌اش می‌فهمیم و تازه سر درمی‌آوریم که دست‌آخر چه اتّفاقی افتاده. این‌بار خبری از واتسن نیست؛ چون سال‌ها پیش ازدواج کرده و از خانه‌ی شمار‌ه‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر بیرون زده و چند سالی پیش از این هم از دنیا رفته؛ درست مثل مایکرافت هُلمز برادرِ شرلوک که یک سال پیش درگذشته و شرلوک هُلمزِ پیر هم برای تحویل گرفتن اسباب و لوازم شخصی‌ برادر بزرگ‌تر و باهوش‌تر ازدست‌رفته‌اش راهی باشگاه دیوژن شده؛ یکی از عجیب‌ترین باشگاه‌های جهان که مردمان سرشناس و بانفوذ آن‌جا روی مبل‌ها و صندلی‌ها لم می‌دهند و چای می‌نوشند و در سکوت روزنامه می‌خوانند و خبرهای روزانه را مرور می‌کنند. (شرلوک هُلمز یک‌بار به واتسن می‌گوید که استنتاج و نتیجه‌تری از مقدّمات و بدیهیّات در خانواده‌شان ارثی است و برادر بزرگ‌تر مایکرافت استعدادی پیش از او دارد.)

امّا شرلوک هیچ‌وقت نمی‌تواند بدون دستیار بماند؛ حتّا اگر جان واتسن چشم از دنیا بسته و زیر خروارها خاک خفته باشد پسرکی به‌نام راجر می‌تواند جای خالی واتسن را پُر کند و چون شوقِ‌ بیش‌تر دانستن دارد و آماده‌ی هر علمیّاتِ بزرگی است دست رد به سینه‌ی هیچ پیشنهادی نمی‌زند. بااین‌همه نکته‌ی اصلی فیلم آقای هُلمز خودِ شرلوک هُلمز است؛ پیرمردی که آلزایمر حافظه‌اش را کم‌کم به تباهی کشانده و حتّا نام آدم‌های دوروبرش را فراموش می‌کند و چاره‌ای ندارد جز این‌که نام‌شان را روی آستین‌هایش بنویسد تا به وقتش بداند با چه‌کسی دارد حرف می‌زند. حالا این پیرمردِ فراموش‌کار تصمیم گرفته آخرین پرونده‌اش را در قالب یک داستان بنویسد و از آن‌جا که همیشه نوشتن این داستان‌ها وظیفه‌ی جان واتسن بوده کار سخت‌تر است و بخشی از سختی کار هم برمی‌گردد به این‌که کارآگاهِ پیر واقعاً همه‌چیز را به‌یاد نمی‌آورد؛ یا دست‌کم برای به‌یادآوردنِ همه‌چیز باید بیش‌تر از دیگران تلاش کند.

عمده‌ی تفاوت آقای هُلمز با سریال شرلوک یا سریال بدیهیّات و البته دو فیلمی که گای ریچی در این سال‌‌ها ساخته تأکیدش روی پیری است؛ پیری‌ای که به‌قول ناتالیا گینزبورگ در مقاله‌ی یگانه‌‌اش پیری به‌معنای پایانِ شگفتی است؛ هیچ‌چیز مایه‌ی شگفتی نیست «هم به این دلیل که کارها و حرف‌های عجیب‌مان را قبلاً دیده‌اند و هم به این خاطر که دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد.» و همین آیا این دلیل اصلی آقای هُلمز برای نوشتنِ رمان و به‌یاد آوردنِ آخرین پرونده و بخشیدن خانه و لانه‌ی زنبورها و همه‌ی آن‌چه دارد به راجر و مادرش نیست؟ «دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد» ظاهراً تلخ‌ترین چیزی است که برای هر کسی ممکن است اتّفاق بیفند و لابد برای شرلوک هُلمز که عمری عادت داشته به دیده شدن و شنیدن صدای تحسین دیگران تلخ‌تر است. چاره‌ای هم نیست. همه پیر می‌شویم و شگفتی به پایان می‌رسد. ما که هیچ؛ حتّا شرلوک هُلمز هم روزی پیر و ناتوان می‌شود و در حسرت نگاهی به‌سویش دست به هر کاری می‌زند.

+

آقای هُلمز [Mr. Holmes]

کارگردان: بیل کاندن

بازیگران: ایان مک‌کلن؛ لارا لینی و میلو پارکر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٤