شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من چیزی خلق نمی‌کنم، تنها مراقبت می‌کنم. همین

پیام ناصر: «آپارتمانم یک اتاق‌خواب نورانی و یک سالن بزرگ دارد. پیش از هر چیز میز کارم را آماده کردم. آن‌را کنار پنجره گذاشتم و کامپیوترم را نصب کردم. صفحه‌کلیدی که با آن تایپ می‌کنم یک مدل قدیمی و نسل اوّل است. با تکمه‌های یغور و ورقلمبیده که زمان نوشتن سروصدای زیادی راه می‌اندازد. صفحه‌کلیدهای جدید را نمی‌پسندم. جوری طرّاحی شده‌اند که صدایی از آن‌ها درنمی‌آید. بدون تق‌تق احساس نوشتن بهم دست نمی‌دهد. حتّا گاهی به سرم می‌زند یک دستگاه تایپ قدیمی برای خودم دست‌وپا کنم. از آن‌هایی که کارن ایفل در عجیب‌تر از تخیّل یکی برای خودش دارد و با فشار هر تکمه میله‌ای فلزی باشدّت به صفحه‌ی کاغذ ضربه می‌زند. بالاترین لطفش این است که در پیِ هر اشتباه می‌توانم کاغذهای مچاله‌شده را یکی پشت دیگری روی زمین پرتاب کنم.

یک لیوان چای آوردم و پشت میز کارم نشستم. به این امید که یخم آب شده باشد. مثل همیشه با نوشتن چند کلیدواژه شروع کردم:

گربه ــ دخترک لاغر ــ تمو ــ سرقت ــ ساعت ــ شن‌کش

هرگز نمی‌دانم در مورد چه چیز قرار است بنویسم، ایده‌ای ندارم. تنها کلیدواژه‌ها هستند که هدایتم می‌کنند؛ شبیه یک بازی، و بازی موقعی جذّاب‌تر می‌شود که هیچ ارتباط منطقی و تصویری میان‌شان وجود نداشته باشد. رفته‌رفته هر واژه فضایی را گرد خود ایجاد می‌کند و این فضا به واژه‌ی بعد مرتبط می‌شود. انگار که با چند نقطه‌ی محدود بر کاغذی سفید شکلی دل‌خواه و حتّا بی‌معنی رسم شود. نقّاشیِ انتزاعی که می‌بایست به‌تدریج کامل و کامل‌تر شود. ترکیب‌بندی مناسبی به خود بگیرد و ساختار و فرم درستی را بپذیرد. می‌توان نقطه‌ی جدیدی. می‌توان نقطه‌ی جدیدی به مجموعه افزود یا برخی نقاط پیشین را حذف کرد. امّا روش کار همان است، تغییر نمی‌کند. هر عنصر جدید پاسخی مناسب و حساب‌شده به ترکیب قبلی است. انگار گفت‌وگویی اصیل و زنده میان طرح و طراح در جریان است. هیچ‌کدام از نیّت بعدی دیگری خبر ندارد.

من عاشق این‌طور نوشتنم، تنها در این فضا است که احساس آزادی می‌کنم؛ رهایی مطلق، بی‌خبریِ محض. اجازه نمی‌دهم ذهنم برای آینده‌ی داستان تعیین‌ تکلیف کند و یا طرحی ازپیش‌تعیین‌شده را دنبال کند. فقط نقاط اتّفاقی را به هم وصل می‌کنم. با وسواس و نظم فراوان؛ نظم در بی‌نظمی.

در این صورت است که کلیدواژه‌ها جان می‌گیرند. چیزی نمی‌گذرد که زنده می‌شوند، با هم تلاقی می‌کنند و فرزندانی خواهند داشت. از آن پس من چیزی خلق نمی‌کنم، تنها مراقبت می‌کنم. همین.»


پیام ناصر. [رمانِ] سارق چیزهای بی‌ارزش. نشر مرکز. ۱۳۹۳. صفحه‌های ۶ و ۷

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤