شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Rhume

ممکن است همه‌چیز پیش بیاید. ممکن است شبی دراز کشیده‌ باشی تو تخت‌خواب و تا صبح به‌جای شمردن گوسفندها و ستاره کلمه‌ها و ترکیب‌های سال‌های مدرسه را به یاد بیاوری. عجیب‌ترین‌شان را. کلمه‌هایی را که هیچ‌وقت استفاده نکرده‌ای. هیچ کتابی هم نخوانده‌ای که این کلمات لابه‌لای‌ جمله‌های‌شان باشد. ممکن است فکر کنی بهتر است چراغ را دوباره روشن کنی و کتابی از کنار تخت‌خواب برداری و بخوانی. اوّلین کتاب را هم برداری. دو صفحه بخوانی. فکر کنی کلمه‌ها فقط روی صفحه‌ی کتاب نیستند. با چشم‌های خودت می‌بینی که سُر می‌خورند و پایین می‌آیند. می‌نشینند کف دستت. مکث می‌کنند و پایین‌تر می‌آیند. می‌رسند به آرنجی که تکیه‌ داده‌ای به تخت‌خواب. از همان‌جا دوباره سُر می‌خورند و پا به فرار می‌گذارند. با چشم‌های خودت می‌بینی که می‌دوند به‌سوی پنجره. آفتابی در کار نیست. هوا هنوز تاریک است و چراغی که کوچه را روشن کرده نورش آن‌قدر زیاد نیست که شبیه نور روز باشد. ممکن است بعد از این‌که کلمه‌ها می‌خورند به درِ بسته و راهی برای فرار پیدا نمی‌کنند دوباره برگردی سراغ کتاب و شروع کنی به خواندن و هیچ حواست نباشد که چشم‌های خسته هم باید کمی استراحت کنند. ممکن است فردای آن‌شب که از خواب بیدار شوی ببینی سرماخوردگی‌ دوباره برگشته. ببینی این سه چهار ساعتی که خواب بوده‌ای چراغ هم روشن مانده. ممکن است فکر کنی باید از جا بلند شوی و چراغ را خاموش کنی و پرده‌ای را که نور روز پشتش پنهان شده بکشی. اصلاً عجیب نیست که آن لحظه یاد کلمه‌هایی بیفتی که دیشب از صفحه‌ی کتاب فرار کرده بودند. آفتاب اگر به این کلمه‌ها برسد دوباره جان می‌گیرند. کلمه‌ها را صدا می‌کنی. یکی‌یکی. جواب نمی‌دهند. ممکن است از صدای سرماخورده‌ی گرفته‌ات ترسیده باشند. سکوت می‌کنی. فکر می‌کنی حالا وقت بیدار شدن نیست. نگاهی به سقف می‌اندازی و چراغی که آن‌ بالاست دعوتت می‌کند به خاموشی. جوابی نمی‌دهی. نمی‌توانی. اعتنا نمی‌کنی. نور روز را پشت پرده می‌بینی و پتو را می‌کشی روی سرت. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها