شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از دست دادن... از دست شدن

سه سال گذشته از آن صبح چهارم دی ماه که بابا برای همیشه رفت. نماند و در خواب رفت. شبِ قبلش گفته بودم شب به خیر بابا. خوب بخوابی بابا. جواب داده بود شب تو هم به خیر. خوب بخوابی.

آن روز نوشته بودم:

آن‌قدر آرام در خواب رفته که انگار هیچ‌وقت نبوده؛ که انگار بودنش خوابی بوده که من دیده‌ام. دوست دارم مثلِ پدرم در خواب بروم؛ همین‌قدر آرام. دلم برایت خیلی خیلی خیلی تنگ می‌شود بابای عزیز و دوست‌داشتنی‌ام...

چیزی هم به بهمن نمانده. ماهی که مامان برای همیشه رفت. نماند که برای آخرین بار بگویم خداحافظ. که روزی مثل امروز از صبح کلّه‌ی سحر مدام دور خودم نچرخم. نشد. نشده. هیچ‌وقت نمی‌شود انگار. حیف. دلم تنگ شده برای بابا. برای مامان. برای عصرهایی که لیوان چای برای‌شان می‌بردم. یک لیوان چای و شنیدن صدای‌شان. می‌دانم امشب هر دو را می‌بینم. به بیداری که نه. در خواب. یک‌جا. زیر یک سقف. در اتاقی که حالا خالی بودنش بیش‌تر از همیشه به چشم می‌آید.

چه کنم؟ گاهی هم دل‌تنگی از راه می‌رسد. مثل امروز. مثل خیلی روزهای دیگر. مثل همیشه.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳٩٤