شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Cronaca familiare

 

زود بیدار شدم. خیلی زود. آفتاب هنوز درنیامده بود. با چشم‌های باز به خواب‌ فکر کردم.

پنج سالم بود. خانه‌مان جای دیگری بود. حیاط خانه بزرگ بود. دوچرخه‌سواری می‌کردم. ذوق می‌کردم. بابا و مامان نشسته بودند روی نیمکتی که گوشه‌ی حیاط بود. حرف می‌زدند. آرام. مامان داشت سیب پوست می‌کند. آرام. بابا سر تکان می‌داد. آرام. فقط من آرام نبودم. سریع‌تر رکاب می‌زدم. 

بعد رعدوبرق شد. آسمان سیاه شد. آبی‌اش کِدِر شد. تیره‌ی تیره. فکر کردم این‌همه باران کجا بوده تا حالا؟ نگاه کردم به نیمکتی که گوشه‌ی حیاط بود. نیمکتی که بابا و مامان نشسته بودند رویش. نبودند. هیچ‌کدام نبودند. سیب هم نبود. نیمکت خالی بود.

چه سرعتی داشت باران. چه صدایی. رعدوبرق ادامه داشت. خیسِ خیس شده بودم ولی تکان نمی‌خوردم از جایم. نشسته بودم روی دوچرخه و جمع شده بودم توی خودم. خودم را بغل کرده بودم که از رعدوبرق نترسم. که از بارانِ بی‌وقت نترسم. 

بعد باران بند آمد. یکهو. آفتاب درآمد. زمین خشک شد. هیچ قطره‌ی بارانی نبود. هیچ‌جا. حیاط خانه شبیه حیاط خانه نبود. جای دیگری بود. نیمکتی نبود. هیچ‌چی نبود. دوچرخه نداشتم. پنج سالم نبود. غریبه‌ای در حیاط خانه‌ی غریبه‌ای دیگر بودم. آفتاب پُرنورتر می‌شد. پُررنگ‌تر. عمیق‌‌تر می‌شد. همه‌چیز بُخار می‌شد. چیزی نمانده بود جز سنگ‌فرش حیاطِ این حانه‌ی غریبه که داشت بُخار می‌شد. چیزی نمانده بود جز پوست من که داشت بُخار می‌شد. دستِ چپ دری بود که لابد به جایی باز می‌شد. 

تا همین‌جا دیده بودمش. همین‌جا تمام می‌شد. بعد بیداری بود. بیداریِ زودهنگام. انگار که تن خسته‌ی این روزها نیست. دلم فقط برای آن چند دقیقه‌ای تنگ شده که بابا و مامان نشسته بودند روی نیمکت. آرام. حرف می‌زدند. آرام. دلم قرص بود از دیدن‌شان. آرام. 

به بیداری هیچ نبود. به بیداری حرام می‌شویم فقط. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها