شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Before Sunrise

ساعت از سه گذشته بودم که برگشتم خانه. دیر بود ولی گُشنه بودم. سه لقمه خوردم و رفتم سراغ لیوان چای و دیدم چای حتّا این ساعتِ صبح هم مایه‌ی مسرّت است. کتاب خواندم. چند صفحه. باخ شنیدم. چند دقیقه. چهار‌ونیم بود که فکر کردم باید بخوابم. 

چهار ساعت هم نخوابیدم ولی همین‌که چشم باز کردم دیدم انگار خسته نیستم اصلاً. ماگ بزرگم را پُر از قهوه کردم. قدم زدم. آرام. کتاب‌های روی میز مانده را ورق زدم. آرام. به کارهای مانده رسیدم. نوشتم. خواندم. قدم زدم. فکر کردم به این‌که ارزشی ندارد غصّه خوردن. که کار مهم‌تر از این چیزهاست. که خودم مهم‌ترم برای خودم.جرعه‌ی دیگری قهوه خوردم. آرام. با خودم به صلح رسیدم. آرام.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها