شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

جایی در این‌جاها من به‌دنیا آمدم...

از نامه‌ای قدیمی:

تلقّی تازه‌ای که سرگیجه از دوست‌داشتن و عشق ارائه می‌‌‌دهد، جذّاب‌تر از آن است که بی‌اعتنا از کنارش بگذریم. اسکاتی چنان دل‌باخته‌ی مادلین شده که بعد از مرگش، پاک مجنون می‌‌‌شود و این دل‌باختگی را علاوه بر خودش، فقط میج می‌داند و در دیداری که با پزشکِ معالج او دارد، می‌گوید که مشکل از دل‌دادگیِ اسکاتی می‌آید و نه از بیماری ترس از ارتفاع.

این است که سرگیجه را می‌‌شود (و ای‌بسا باید) داستانی درباره‌ی مواجهه با عشق و مرتبه‌ی دل‌دادگی دانست، وگرنه اسکاتی پیش از آن نیز سبب‌ساز مرگی دیگر (مرگ پلیسی که دست به‌سوی او دراز کرده) بوده است، و چیزی‌که آزارش می‌دهد، حسرتی‌ست که از نبودن مادلین می‌کشد.

سرگیجه درعین‌حال داستان عشقی ناتمام را به‌تمام تعریف می‌کند؛ از جایی شروع می‌کند که هر عشقی احتمالاً آغاز می‌شود و در همان مسیری ادامه پیدا می‌کند که باید، و درست درجایی که نباید، قطع می‌شود. این انفصال از عشق، از جایی دیگر مسیرش را ادامه می‌دهد، هرچند با کمی تأخیر و با مصائبی نه‌چندان شیرین.

اوج شوریدگی و دل‌دادگی اسکاتی و مادلین کنار آن درخت‌هاست و صدای مادلین که می‌‌گوید «جایی در این‌جاها من به‌دنیا آمدم، و در این‌جا هم مُردم. برای تو یک‌لحظه بیش‌تر نبود. تو حتّا متوجه هم نشدی.» گویای حقیقتی‌ست که فیلم را شاید برای اثبات آن ساخته‌اند.

راهی که اسکاتی برای تسکینِ آلام پیدا می‌کند، غریب‌ترین راه ممکن است: جودی بارتُن را به‌هیأتِ مادلینِ مُرده درمی‌آورد؛ لباس‌هایی را برایش می‌خرد که قبلاً به‌تنِ مادلین دیده، کفش‌هایی را انتخاب می‌کند که شبیه‌شان به‌پای مادلین بوده، و موهای او را به همان رنگی درمی‌آورد که موهای مادلین بوده.

حسّی گُنگ اسکاتی را به‌سوی جودی راهنمایی کرده و جودی هم ابایی ندارد که برای خشنودیِ اسکاتی شوریده دست به هرکاری بزند؛ هرچند اشتباهِ جبران‌ناپذیرش این است که گردن‌بندی را از گردنش آویزان می‌کند که اسکاتی قبلاً در گردن مادلین دیده، و این ابتدای ویرانی‌ست.

...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٤