شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آن‌سوی آینه

ــ با چشم‌های بسته چه می‌بینی؟

ــ تاریکی را.

*

انگار نشسته روبه‌روی آینه. از خواب پریده شاید. موهای به‌هم‌ریخته. درهم.

خود را در آینه دیدن؟ خود را کشیدن؟ آینه‌ای در کار نیست. آینه ماییم. روبه‌روی او. می‌بینیم و نمی‌بیند.

*

سلف‌پُرتره‌ها به چه کارِ ما می‌آیند؟ این خودِ نقّاش است که می‌بینیمش؟ همین که چشم‌بندی به چشم جایی را می‌بیند؟ در معرض دیدنش نیستیم. چیزی نمی‌بیند از پشت چشم‌بند. چشم‌ها اگر باز شوند تاریکی است. سفیدی پارچه بدل می‌شود به سیاهی. تعویض موقعیت. چیزی به‌جای چیزی دیگر. تاریکی به‌جای نور. و این‌همه در نور اتّفاق می‌افتد. می‌بینیمش. کنجکاوی‌اش را. علاقه‌اش را برای سر درآوردن از چیزی. چشم‌های بسته گوش‌ها را حسّاس می‌کنند. نمی‌بیند. گوش می‌دهد. نمی‌بیند. خیال می‌کند. و آن لبخند محو و گنگی که روی لب‌هاست خبر از چه می‌دهد؟ یاد آوردن خاطره‌ای؟ صدای آشنایی؟ خیال کردن چیزی؟ با چشم‌های بسته هر چیزی مُجاز است.

*

تعویض موقعیت. چیزی به‌جای چیزی دیگر. چشم‌بند بدل می‌شود به دهان‌بند. سری که چرخیده. چشم‌های باز. خیره به جایی؟ انگار خیره‌اند. ولی صاحب چشم‌ها نمی‌بیند. روشن است که این چشم‌ها چیزی را می‌بینند ولی صاحب‌شان اعتنایی به دیده‌ نمی‌کند. دهانِ بسته جای چشم‌های بسته را گرفته است. نگفتن جای ندیدن را. این موقعیّت دیگری‌ست. ترسیده‌تر؟ یا بی‌اعتناتر؟ خیره بودن چشم‌ها به شک می‌اندازدمان. نکند زیر چشم‌های بسته هم چشم‌ها همین‌قدر خیره بوده‌اند؟ خیره شدن به تاریکی؟ نور جای تاریکی را گرفته. پس این خیره شدن از چیست؟

*

خیره شدن به خود؟ شاید. سلف‌پُرتره‌ها افشاگرند. لو می‌دهند نقّاش را. آن‌گونه که هست نمایشش می‌دهند. واسطه‌ای در کار نیست. می‌بینیم و خیال می‌کنیم. شناختن دیگری هیچ‌وقت ممکن نیست. آدم‌ها لزوماً شباهتی به تصویری ندارند که از خود به تماشا می‌گذارند. هر آدمی در مواجهه با دیگران تغییر می‌کند. هر آدمی موقعیتی‌ست برای آدمی دیگر. موقعیت که تغییر کند هیچ‌چیز مثل سابق نیست. سلف‌پُرتره تماشای خود است برای نقّاش. زل زدن به حقیقتی‌ست که دیگران می‌بینند. فرار کردن از چارچوب‌های مرسوم است. چیزهای معمول.

*

خود را کشیدن؟ این تفسیرِ نقّاش از خودش نیست؟ تفسیر خود همیشه ملال‌آور است به‌گفته‌ی بارت. تفسیر مقدّمه می‌خواهد و مقدّمه‌اش اندیشیدن به خود است. برانداز کردن خود. دقیق دیدن و زل زدن. خیره شدن. یکی از این‌ها به‌هرحال. امّا آدم از شرح دادن خود ناتوان است. انگار نزدیک بودن آدمی که در آینه می‌بیندش مانع اصلی‌ست. همیشه فاصله‌ای لازم است برای سر درآوردن از خود. کمی دوری. کمی تغییر هم لازم است. چشم‌بندی که روی چشم‌ها جا خوش کرده صرفاً برای تغییر شکل نیست. آدمی که چشم‌بند دارد خودش را نمی‌بیند. با فاصله طرف می‌شود با خودش. خودی که نمی‌بیندش. خودی که حس می‌کندش. خیال می‌کند اگر چشم‌بندی داشته باشد این‌گونه می‌شود. شبیه هیچ‌ وقت و هیچ لحظه‌ای نیست. چشم‌ها گاه و بی‌گاه بسته‌اند. هر بار به دلیلی لابد. امّا دلیل اصلی خیال کردن است. ایجادِ فاصله کردن است برای شرح دادنِ خود. چشم‌ها باز هم که باشند صورت آدمی را که می‌بینیم غرق در عذاب می‌کنند. عذاب هم نیست شاید. رنجی‌ست که از نزدیکی فاصله می‌بَرَد. خودش را می‌بینیم و آن خودِ دیگر را که تصویری در تصویر است. صاحب سه خود می‌شود این آدم. یکی را ما می‌بینیم. یکی را خودش را حس می‌کند و یکی نقشی‌ست از او بر دیوار. سه ساحتِ متفاوت است. از دور شبیه‌اند به هم. ولی یکی نیستند. هیچ کس در آنِ واحد سه نفر نیست.

*

از خود به درآمدن؟ این دست‌های گشوده و این چشم‌های بسته از چه می‌گویند؟ مراقبه است شاید. تصویری از سطح آدم است. ظاهرش. چشم‌های خودبسته‌ی این آدم فرق می‌کنند با چشم‌هایی که زیر چشم‌بند پنهانند. زیر چشم‌بند که باز باشند کسی نمی‌بیندشان. چشم در چشم کسی نمی‌شوند. چشم‌بند که نباشد گاهی محوند. خیره به جایی. بی آن‌که ببینند. گاهی هم بسته. که نبینند.

*

ــ با چشم‌های بسته چه می‌بینی؟

ــ خودم را.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥