شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آن بازارِ معطّر انباشته از بوی ریحان و دودِ کباب شد مسیرِ ذهنِ من

بخش اعظم نقدهایی که در طول سال‌ها درباره‌ی علی حاتمی و سینمایش نوشته‌اند از سرگشتگی نگاه حاتمی گفته‌اند؛ از این‌که هرچند ظاهراً تاریخ را دوست می‌داشته ولی تحریفش می‌کرده. به‌نظر می‌رسد حاتمی را بیش از آن‌که دلبسته‌ی تاریخ بدانیم باید دلبسته‌ی گذشته‌ای بدانیمش که دقیقاً همان گذشته‌ی تاریخی نیست؛ گذشته‌ای است که در تاریخ بوده ولی در حاشیه‌ی تاریخ مانده و بیش‌تر به داستان‌ها و شفاهیات مردم راه پیدا کرده نه به تاریخ‌های مکتوب و کتاب‌هایی که با گذرِ سال‌ها به‌جای مانده‌اند.

گذشته‌ای که سینمای حاتمی ستایشش می‌‌کند گذشته‌ای داستانی است و اتّفاقاً پیش‌پرده‌ای نوشته‌ی خودِ حاتمی که در ابتدای فیلمِ اوّلش حسن کچل آمده آشکارا ستایش این گذشته‌ی داستانی است؛ چیزی شبیه بیانیه‌ی فیلم‌سازی که می‌خواهد بگوید از این به بعد با چنین دنیایی طرف می‌شوید. قطعه‌ی ضربی‌ای که مرتضا احمدی درست مثل پیش‌پرده‌های سال‌های نه‌چندان دور تئاترهای لاله‌زار اجرایش کرده، مثل تصویرهای پراکنده‌ای که روی این پیش‌پرده‌خوانی می‌آید به هیچ دوره‌ی تاریخی به‌خصوصی تعلّق ندارد و بیش‌تر گذشته‌ای داستانی و خیالی است که مختصات زمانی و مکانی داستان و ویژگی‌های شخصیت‌ها را پیش روی تماشاگرانش می‌گذارد؛ ترکیبی از دوره‌های مختلف و البته بیش‌تر برگرفته از حکایت‌های شفاهی و زندگی مردم کوچه‌وبازار.

این است که بازخوانی آن قطعه‌ی ضربی کمک بزرگی است در آشنایی با گذشته‌ی داستانی/ خیالیِ سینمای حاتمی‌؛ گذشته‌ای که ممکن است بخش‌هایی از تاریخ را به تماشا بگذارد ولی دقیقاً به تاریخ وفادار نیست. گذشته‌ای که انگار بخش‌های پراکنده‌ای از تاریخ را به یادگار برداشته و با بخش‌های پراکنده‌ای از داستان‌های شفاهی و تاریخ‌های نانوشته یک‌جا جمع کرده تا گذشته‌ای داستانی و خیالی بسازد. دنیای تازه‌ای که هرچند آشنا است ولی دقیقاً همان چیزی نیست که خیال می‌کنیم. پیش‌پرده‌‌ای که مرتضا احمدی در ابتدای حسن کچل می‌خواند این است: 

«شهر، شهر فرنگه، خوب تماشا کن، سیاحت داره، از همه رنگه. شهر، شهر فرنگه، تو دنیا هزار شهر قشنگه. شهرها رو ببین با گنبد و منار. شهرها رو ببین با برج زنگ‌دار. شهرها رو ببین با مردم موطلا، شهرها رو ببین با مردم چشم‌سیا، که همه یه‌جور می‌خندن و همه آسون دل می‌بندن و توی همه‌ی شهرها هنوز گل درمی‌آد. آسمون آبیه همه‌جا، امّا آسمون اون‌وقتا آبی‌تر بود، رو بوما همیشه کفتر بود. حیاطا باغ بودن، آدما سردماغ بودن، بچه‌ها چاق بودن، جوونا قلچماق بودن، دخترا باحیا بودن، مردما باصفا بودن. حوضِ پُرآبی بود، مرد میرآبی بود. شبا مهتابی بود، روزا آفتابی بود، حالی بود، حالی بود، نونی بود، آبی بود. چی بگم؟ نون گندم مال مردم اگه بود، نمی‌رفت از گلو پایین به خدا، اگرم مشکلی بود، آجیل مشکل‌گشا حلش می‌کرد. بچه‌ها بازی می‌کردن تو کوچه، جمجمک برگ خزون، حمومک مورچه داره، بازی مرد خدا، کو، کجاست، مرد خدا؟ سلامی بود، علیکی بود، حال جواب‌سلامی بود. اگه سرخاب سفیدآب رو لپ دخترا نبود، لپ دخترا مثِ گل انار گُل‌مُلی بود. سفره‌ها گر همه هفت‌رنگ نبود، همه آشپزخونه‌ها دود می‌کرد. خروسا خروس بودن، حال آواز داشتن، روغنا روغن بود، گوشتی بود، دنبه‌ای بود؛ ای، شبِ جمعه‌ای بود. برکت داشت پولا، پول به جون بسته نبود، آدم از دست خودش خسته نبود. نونی بود، پنیری بود، پسته‌ای بود. قصه‌ای بود، قصه‌ای بود، قصه‌ی کک به تنور، قصه‌ی حسن کچل، قصه‌ی هرچی شنیدی پاک فراموش بکن، بیا و به قصه‌ی حسن کچل گوش بکن.»

با مرور دوباره‌ی این قطعه می‌شود بعضی تکّه‌هایش را انتخاب کرد و نوشت وقتی صدای مرتضا احمدی می‌گوید «آسمون آبیه همه‌جا، امّا آسمون اون‌وقتا آبی‌تر بود، رو بوما همیشه کفتر بود»؛ یا می‌گوید «حیاطا باغ بودن، آدما سردماغ بودن»؛ یا اشاره می‌کند که «اگرم مشکلی بود، آجیل مشکل‌گشا حلش می‌کرد» و باشیطنت می‌رسد به این‌که «خروسا خروس بودن، حال آواز داشتن» و دست‌آخر توصیه می‌کند «نونی بود، پنیری بود، پسته‌ای بود. قصه‌ای بود، قصه‌ای بود، قصه‌ی کک به تنور، قصه‌ی حسن کچل، قصه‌ی هرچی شنیدی پاک فراموش بکن، بیا و به قصه‌ی حسن کچل گوش بکن.» عملاً‌ همان با همان گذشته‌ی داستانی و خیالی طرفیم که هرچند ریشه در تاریخ دارد ولی بیش‌تر مدیونِ قصه‌هایی است که هرکدام به‌دلیلی در حاشیه‌ی تاریخ مانده‌اند و تاریخ ظاهراً همان متن‌های مکتوبی است که از سالیان پیش برای ما به ارث رسیده نه قصه‌های شفاهی و روی کاغذ نرفته‌ای که برای شنیدن‌شان باید کتاب‌های تاریخ را بست و پای صحبت بزرگ‌ترهایی نشست که به چیزی فراتر از تاریخ باور دارند؛ به افسانه‌هایی که جایی در تاریخ پیدا نکرده‌اند.

بااین‌همه حاتمی فقط در ابتدای حسن کچل روشِ کارش را برای تماشاگرش توضیح نداده. سال‌ها بعد در قسمت یازدهم و دوازدهم هزاردستان هم دوباره لابه‌لای حرف‌هایی که زده می‌شود اشاره‌ای به این دنیا و ترجیح دادنِ بخشی از داستان به تاریخ هست. به یاد بیاوریم صحنه‌ای را که مفتّش شش‌انگشتی رضا خوشنویسِ پیر را به آرایشگاه مردانه‌ای در خیابان لاله‌زار می‌برد و حرف‌های پراکنده‌ای که می‌زنند مفتّش را به صرافتِ اعترافی می‌اندازد که گفتنش به رضا خوشنویس می‌تواند مایه‌ی سبکی حالش باشد. آن‌چه پیش روی ما است صحنه‌هایی است از زندگی مفتّش شش‌انگشتی پیش از آن‌که به‌فرموده‌ی خان مظفّر روانه‌ی مشهد شود و رضا خوشنویس را شکنجه کند و همه‌ی آن‌چه را باید درباره‌ی گذشته‌ی انجمن مجازات و ترورهای سیاسیِ سال‌های نسبتاً دور از زبانِ تفنچگیِ سابق بشنود. صدای مفتّش روی این صحنه‌ها می‌آید:

«گوش دادن به خاطرات گذشته‌ی شما برای من که نه مادربزرگِ قصّه‌گویی داشتم نه پدربزرگی لاف‌زن؛ برای من که اصولاً بچّگی نداشته‌م و زندگی‌م خالی بود از خیال و خاطره، شد خاطرات. وقتِ بیان و شرح و احوالِ شما گوش‌های مفتّش به اون اقاریر ِصریحِ توطئه و ترور اعتنا نمی‌کرد؛ بیش‌تر مجذوبِ گل‌های شمعدانیِ باغچه‌ی قهوه‌خانه بود تا لکّه‌های خونِ خشک‌شده به قبای ترمه‌ی مقتول. آن بازارِ معطّر انباشته از بوی ریحان و دودِ کباب شد مسیرِ ذهنِ من.»

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥